هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
مفتون؛ لحظهای که در قاب دو دیده گنجانده شدی، مفتون شدم. شبفنه شدم، پریشان و بلاتکلیف، دستپاچه شدم و قلبم از دستانم لیز خورد و صاف در دامان تو افتاد. مفتون، فتح شدم. فتحم کردی و پرچمت را مستقیماً در مردمکم کاشتی، فتحم کردی و من مستعمرهات شدم.
من گذاشتم پ چمت در مردمکم فشرده شود اشکها گونههایم را ببوسند، چون مفتونِ تو بودم؛ آنقدر که از دست دادنت را هم زیبا میدیدم.