آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
میخواست نور را لمس کنند. پروانهای بود در التماس نور، نور دپر بود و خورشید داغ. در میانهی راه به شمع خورد و فرود آمد، نشست، چشمانش درخشید. او نور بود؟ دور شمع چرخید. چرخید و ستایشش کرد، نیاشش کرد.
- تو نور داری؟
شمع که قطرهقطره داشت آب میشد، آهی جانسوز دمید در هوا و چم از او گرفت، «چه شده پروانه؟ به تماشای آب شدن من آمدهای؟ نکند چنین ذرهذره سوختنم، تو را یاد عمر اندکت میاندازد؟»
- امّا... امّا تو نور داری!
- گول نخور پروانه، من بدل به نورم. نوری اشتباه، غلط، اندک. نوری که میمیرد،با بوسهی کوتاهی از باد.
پروانه پژمرد، غمین قرار یافت و کنار شمع فرود آمد، «من عمر اندکی دارم، به خورشید نمیتوانم برسم.» شمع لبخندی اندوهبار زد و قامتش پایینتر، پایینتر و پایینتر رفت و آب شد: «در نور درست پرواز کن، مسیر نیز خود نور است.» شمع با بوسهی باد خموش شد و پروانه برخاست.
او بال داشت، چیزی که شمع نداشت. چارهی شمع حز آب شدن مبود، امّا اپ بال داشت و انفعال نبایدش. بال زد، به سمت خورشید رفت، مسیر را پرتوها شستند، شب را باز خورشید، از پشت ماه مواظب بود.
پس پروانه در نور مُرد. چون نپر، مسیر بود، خورشید بود، پرتوها بود. به نور رسید.
من هم دوستت دارم آهو، به اندازهای که پروانه در ستایش نور بود.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
نخست که کلمهی جنون پا پیش میگذارد، لیلی میگرید. لیلی میگرید و زمین را آب میگیرد و نوح، میگوید دیدید گفتم زمین را آب خواهد برد؟ حکیمی چنین پرسید لیلی را که گریستنِ تو بهر چیست زن، مگر مجنون نبود که پژمرد و پایین درختِ بید، آب شد؟
لیلی خواهد گفت که جنون نه از آن مجنون بود و نه آدمیانِ دیگری، جنون نه سیبِ آدم بود و نه دیوانگی فرهاد؛ جنون من بودم. من که به پس زدن عشقی بر آمدم که از حان بود، من که برخاستم و چشم چرخاندم و طرف شکستم، قلب شکستم، خود را شکستم و او را شکستم. کسی را شکستم که حتی شکستنهای مرا نیز، دوا میدید. جنون منم شیخ، جنون منم. شیخ تلخندی زد و گفت آری، جنون تویی. و دنیا را اشکهای لیلی برد.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
تو حس سهشنبهها را میدادی، ذوق سهشنبه را در من بیدار میکردی که زینپس چهار شنبه خواهد بود. چهارتا شنبه که عقب جا ماندند و منی که جلو زدهام. البت، نمیدانستم شنبه جزو چهارشنبه نبود. چهارشنبه از او نمیگذشت. از آن نگذشته بودم. چنین شد که در شب جمعه گیر کردم و شنبهی نگذشته را به عزا نشستم، چون تو شنبههای من شدی. شنبههایی که از آن رد نمیشدم. آخ! کاش حداقل جمعه بودی و چنین مثل سهشنبهها، بلاتکلیف رهایم نمیکردی.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
کمند. گیسوانت را که رها میکنی، در هوا میرقصند و زلفِ کمندت مرا به طناب میکشد. هنگامی که باد در بین موهایت میپیچد و کمندش را از هم گسیته میکند، بههم میپیچم چون دستان من در میان موهایت گیر نمیکند جای باد. نخست نمیدانستم کمند، طناب نیز هست، چون اسبسواری که به شکارِ اسبی بتازد. زینپس که میدانم، تا ابد کمند زلفت را بهجان میخرم. طناب دارش کن و دور گردنم بیاویز، به خداوندی خدا قسم که گر دهانم به اعتراض باز شد، لال شدن بایدش.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
مفتون؛ لحظهای که در قاب دو دیده گنجانده شدی، مفتون شدم. شیفته شدم، پریشان و بلاتکلیف، دستپاچه شدم و قلبم از دستانم لیز خورد و صاف در دامان تو افتاد. مفتون، فتح شدم. فتحم کردی و پرچمت را مستقیماً در مردمکم کاشتی، فتحم کردی و من مستعمرهات شدم.
من گذاشتم پرچمت در مردمکم فشرده شود وَ اشکها، گونههایم را ببوسند، چون مفتونِ تو بودم؛ آنقدر که از دست دادنت را هم زیبا میدیدم.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
زندگی برای فرد زنده بود. آخِر مرا چه به زنده بودن؟ اصلاً زنده بودن را در چه چیز معنی میکنی؟ از کودکی چنین بپرس و خواهد گفت هنوز دمی داریو بازدمی، پس زندهای. آخر چه زندگانیای؟ آری، نان خشک هم زندهاست. طفلک از همان آرد و خمیر درست شده، در تنور خفته، نرم شده و سپس نون شده. امّا خشک شده. زندهاست؟ گلی که پژمرد چی؟ واقعاً میتوان گفت زندهاست؟ رهایم کنید. من چنین زنده بودنی را نخواستهام. من نمیخواهم مدام بدوم و زمین بخورم و اسمش را زندگی بگذارم. مردهی در گور خفته، زندهتر از من است قربان...
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
آنروز که هدی در استخر سهمتری افتاد، من تقلا را دیدم. هدی را بیرون کشیدم. امّا سخت، بود خیلی سخت. چون هدی تقلا میکرد؛ دستو پایش در آب میکوفت و همین موجب میشد از سرانگشتان عاحز من دور شود. دور شود و غرق شود.
آنلحظه، لغت تقلا برایم سنگین شد. باعث شد هنگام خواندنش، به قاف که میرسم، از اشک به خود بپیچم.
نمیدانم چند وقت است چنین عاجزانه تقلا میکنم و از خشکی دور میشوم و در قعرِ آب فرو میروم. مادر میگفت در شنا، نخیت آرامش نیاز است. حتی هنگامی که بینیات پر از آب شد، نباید بیخودی دستو پا بزنی.
دستو پا نزن، آرام باش، دستانت را همزمان تکان بده، فکر کن. فکر کن.
تقلا نکن.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
قرمز. یکقرمز خیلی تند. قرمز، آدم را بههم میریزد.چون قرمز تشنهی دیده شدن است؛ دوست دارد رپی خرابیها و پارچههای سفیدِ بیمارتان در چَشم بزند. اصولاً قرمز رنگی نیست که بتوان بهراحتی انکارش کرد، مگر اینکه سفیدیها را خود بیافرینی که قرمزی پس از آن را، انکار کنی. آنروز که رژ قرمزم را زدم، میخواستم بگویم من جانم را ارزانی تو کردهام. هرچه خون قرمزِ روشن در رگهایم است، مال تو. تو عاشق رنگ قرمز بودی، امّا قرمزِ تازه! برای همین چاقویت را صاف در قلبم فرو کردی. اما وقتی قرمزی خونم روی دستانت مانده شد، تیره شد و قهوهای شد، انزجار ورزیدی.
امّا هیچوقت نتوانستی آنها را از دستانت پاک کنی.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
موسیقی؟
گفت بال پرواز میخواهد. شگرف شدم، گفتم مگر نداری؟ پریشان شد، کمرش را نشانم داد و گفت نمیبینی؟ کجاست این بالی که میگویی؟ من امّا گوشهایش را نشان دادم، گفتم آنجاست. دستانم را نشان دادم و گفتم اینجاست. به نوازش تارها برآمدم و برایش خواندم،
نوازش عشق است موسیقی، ترانهی بال زدن پرنده است موسیقی، پرواز نداشتهی آدمیست موسیقی، جریان زندگیست موسیقی. فریاد آزادیست، قدم بر ابرها گذشتن و لمس نور است. شفافیتِ آبها و وسعت دریا، لطافت خداوند و کلماتِ ناگفته است موسیقی.
شنید و پرواز کرد. بر قلّهی کوهها رسید، بالها کمرش را شکافتند و به ستارهها قد گرفتند.
پرواز بود موسیقی، همانطور که او بود. برایش از خودش خواندم و نفهمید، گفت کیست این؟ خوشا بهحالش! نفهمید و من بالهایم بُرید.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
کاشیها را با قدمهایمان متر کردیم، دقیق در خاطر دارم. حال که پاهای یخزدهام را روی سرمای سرامیکیشان میگذارم، مواظبم پاهایم از خطوط بیرون نزند. روی اینها نقاشی کشیدیم، امّا با ماژیک.
هنگامی که رفتی، پوست کف پایت روی صورتکِ من کشیده شد، رنگ پخش شد و در رنگِ آبیِ آسمان گُم. من گُم شدم. گمم کردی، تارم کردی. قدمهایت را کشیدی و از روی من گذشتی.
حالا ببین چگونه کاشیها را متر میکنم بیآنکه لگد روی صورتت بزنم، ببین چطور با اشکانم مترش میکنم. نه، من تو را لگد نکردم. هیچ درختی خاکی که در آن برخاست را لگد نمیکند، مگر که قطعاش کنند. پس کاشیها خیس شدند، از اشکان من. و تو محکم زمین خوردی، لیز خوردی و صورتت زخم شد.
اشکهایم کاشیها را خیس کردند و صورتت، با سایش رخسارِ خودت، پاک شد.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
آسمان برای پرواز پرنده بود و امّا ماهی در عطشِ آن. روزی پرندهای او را گفت که ماهی! مکر نیست که تو در دلِ آسْمانی؟ آسمان برای تو، به زمین میآید. دریا پهن میشود و دومین آسمان روی زمین متولد میشود.
ماهی خندید، تلخ خندید، آنقدری که خندهاش به آسمان رسید. گفت ببین چگونه تیره شده آسمان زمین، ببین چطور تار است، ببین چطور آسمان اینبار به زمین نرسیده، پشتِ ابرهای خاکستری، میمیرد.
ببین که آدم، دست به آسمان زمین میرسد امّا به تو نه.
پس برو پرنده، برو و به خورشیدت برس. من آنقدر گریه میکنم که دریا، تمیز شود.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
تهماندهی سیگارت چه طفلی بود! به این میاندیشیدم که هر گیلاسی از سیگارت که خاکستر شده و روی زمین مینشیند، چه افسوسی میخورد که هیچگاه به لبهایت نمیرسد؟ انتهای سیگار هربار از غمت بوسه گرفت، اما آنان که سوختند تا به آن دو لب برسند، خاکستر شدند. احتمالاً من تهماندهی سیگارت بودم.