هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
درخت را در جیبم گذاشتم، کلاه هودیام از برگها پر شد.
لطفاً من رو لایق بدونین تا براتون یهچیزی بنویسم، عطش نوشتن خیلی شدید من رو فرا گرفته. دارم به سایهی شب نزدیک میشم و تندتند باید کلمه ببافم تا غرق نشم و از امشب هم، زنده بیرون بیام.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
امید برای من همینه، شکستهو تکهتکه. همینقدر عجیب و دردناک.
ببخشید، همین الان نوشتمش براتون. تایپیش رو ندارم. فقط امید دارم بفهمینش.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
ت، ظ، ا، ه، ر. تظاهر.
خودم را فراموش کردهام.
از روی میز، تیغ را بر میدارم. سرانگشتانم پر از بریدگیست، چسب نمیزنم چون خون برایشان میکاپیست غلیظ. سرانگشتان خونیام را روی صورتک میکشم، از آنسر تا آن سر. چشمانش را شکل میدهم و لبخندی به سرخی خونم میکارم کمی پایین خط بینیاش. یک، دو، سه، پنج، هشت، پونزده ثانیه. رکورد بعدی.
خودم را فراموش کردهام.
رو به روی آیینه میروم و قامتِ نامشخصم را نشان میدهد، آه! صورتم تار است. مجموعهای از خطخطیهای درهمبَرهم. پیچیده و گِره خورده، تیره و تار. همیشه شیشههای ماشین را از بخار پاک میکردم و سرانگشتانم سرخ میشد. همرنگِ... همرنگِ خونم! من از تار بودن نفرت دارم.
خودم را فراموش کردهام.
ماسک را آرام روی صورتم میکشم، با پوستم یکی میشود و لبهایم را بالا میکشد. بالا، بالا، بالا. دردم میگیرد. قدمهایم پارکتها را متر میکنن. و به در میرسم، در را باز میکنم و نور به صورتم میپاچد.
نه، نور را احساس نمیکنم. ماسکم نمیگذارد.
دروغ نبود، اکر تظاهر کنی گُم میشوی. اگر تظاهر کنی، انگشتانت خونی میشوند.
میخندم، صحنهی تئاتر پر از نور است. تماشاچیها صف کشیدهاند و باقی بازیگران دور میچرخند.
و من، در میان تماشاگران، به دنبال خودم میگردم.
خودم را فراموش کردهام.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
اشک و بوسه.
لبهایمان که بههم میرسند کلمات میمیرند. زمین پر از کلمات شکسته میشوند، بَل عشق گر در میان این دو سه چهار حروف بگنجد، غم هم میگنجد! پناه بر خدا از حرفهای عجیبو بیپایه. لبهایمان که بههم میرسند، ستارهها پایین میافتند و غمها آب میشوند. آب میشوند و از دو چَشمِ تو جاری. جاری میشوند و تنها آنهااند که بین این دو سیبِ سرخِ در هم تنیده، جای میشوند. لبانت طعم غم را دارند،طعمِ زخمهای ماه و سقوط خورشید به پشت کوهها را. طعم اشک میدهی.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
آهوان.
گفتم سلام، کلمات رو بشمر. یه دونه دوتا سه تا. گفتی میشه چهارتا. گفتم پاهای آهوها؟ گفتی نه، س ل ا م. چهارتا. خندیدم، عکس آهوها رو آوردم، ببین، آهوها چهارتا پا دارن. گفتی میدونستی آهو با الفو نون جمع نمیشه؟ گفتم چرا نشه؟ میشه آهوان. خندیدی، سر تکون دادی و گفتی الان یکی از پاهای آهوان شکست. گفتم عیب نداره، بهجاش دهتا آهوی دیگه هست. رفتیو من موندم و یه آهو. نه، نبود. خوندم آهوی من فرار کرده ز دستم، دوریش برایم مشکله کاشکی اونو میبستم. بعد تلخ خندیدم، مثل خندههای تو، گفتم آهوان. آهو آن. تو کِی شدی آن ؟
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
انتظار و یه نقطه.
پیشونی پدربزرگ رو مهر بوسیده بود، یه هالهی تیره. زانوهاش ساییده شده بود. گفتم پدرجون، چرا پاهات اینطوریه؟ چرا مهر، پیشونیت رو کدر کرده؟ خندید. سجاده انداخت و روش خوابیدم. دستهدسته موهای مشکیم رو نوازش کرد، گفت چه موهای قشنگی داری. مشکی، پریشون، دریا. گفتم پدرجون دریای تاریک ترسناکه،بهچا درد میخوره؟ گفت موهای ما که شد رود شفاف، چی شد؟ جز اینکه مُهر بوسهی ماه بکارهروی پیشونیمون و موهامون بشه سفیدی برفها.
- پدر جون، قصهت رو نگفتی.
- انتظار.
گفت و یه نقطه گذاشت آخرش. گفت و خندید و موهام رو عقب زد. سجدههام طولانی شدن، موهای دستهدسته ریختن و نگاهم از پنجرهها به انتهای جادهها دوخته شد، ابرها باریدن و قطرهها رو شمردم. انتظار. انتظار برای عزیز رفته و رفتنهای بیبازگشت. انتظار. سجدههام طولانی شدن پدرجون، چاییهام سرد شدن و دستام جای موهام یخ زدن و سفید شدن.
آره. قصّهی انتظار،میشه انتظار و یه نقطه.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
کهنهپوش.
خندیدم و گفتم ببخشید، کهنه نپوش. سر تکون دادی و تکیه به شمشیرت زدی، چی؟ من کهنهپوشم.
«کهنهپوش؟ چی میگی آناهید. ایکاش همیشه نو باشی.»
«نه، من کهنهپوشم. کلمات کهنه میپوشم، کتابای قدیمی، خاطرات نمناک، قصّههای کهنه.»
زل زدم تو چشمات، گفتم وایسا. ک ه ن ه چهار کلمهست. چهار ماه شرابت بمونه کهنه میشه، آره، مستت میکنه. موهات رو کنار زدی، گفتی کهنگی مگه فقط برای شرابه؟ خاطرات کهنه میشن. دکمهها، لباسها، کتابها و کلمات کهنه میشن. کهنه میشن و مستت میکنن. مستت میکنن و سرت سنگین میشه.
گفتم میشه من هم برات کهنه بشم؟ گفتی تو هم کهنهپوش میشی ؟ گفتم آره، شریکی کهنهپوش میشیم. اتفاقاً کامواهای مادربزرگ همیشه کهنهان. باهاش ژاکت دو نفره میبافیم و کهنهپوش میشیم.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
چشم_چشمانت را ببند. با بوسههای من، چشمانت را ببند. چشمانت را ببند. خونها را میشویم از آن دو دیدهی مهتاب دیده. به ماه چَشم بدوز و خارها را، به دستانِ خراشیدهی باغبان بسپار. یک، دو، سه، ده گل سرخ برایت میآورم و مپرس از خون چه کسی چنین گلگون است. تو چَشمانت را ببند، ببند و در نور باز کن، ببند و بگذار در هنگامی که آن دو پلک از هم جدا شدند، تنها چیزی که میبینند، نور بیحّد بعد تاریکی سینِما باشد، نه سرخی خون و انعکاس انفجارها. چشمانت را ببند اسرا.