یکی از بچههای فامیل تقریبا ۵ سالشه ، منو یاد خودم میندازه.
همیشه یه گوشه تنها وُ ساکت نشسته ، هیچوقت با بقیه بچها قاطی نمیشه وُ اصلا حرف نمیزنه جوری که مامانم میگفت من تا حالا صداشُ نشنیدم.
من تقریبا با همه بچها رابطه خوبی دارم ، اما این یکی خیلی برام سخت بود باهاش حرف بزنم آخه فقط نگات میکنه.
و امشب نشستم کنارش وُ آهنگ ستاره رو خوندم اونم یواش یواش اومد سمتم وُ بازی گوشی که دستش بود رو برام با شوق وُ ذوق تعریف میکرد. مامانش تعجب کرده بود از اینکه باهام گرم گرفته بود.
شاید به نظر یه چیز خیلی کوچیک بیاد ولی عمیقا خوشحالم که احساس تنهایی نمیکنه.
کاش یکی هم میومد کنار من مینشست.
تلخند*
حس خیلی بَدیه ، میری تو مخاطبین هی صفحه رو بالا پایین میکنی ولی میبینی واقعا هیچکس نیست که بتونه کمکت کنه.
٫ مَهجور ٫
شانه به شانهیِ هم ؟
خندم میگیره.
خوشحالم وُ متاسف.
خوشحالم که این بار کسی که جا زد من نبودم وُ لقب بیمعرفت رو پیشونی من حک نمیشه.
و متاسفم که اولین وُ آخرین نامهتُ نگه داشتم.
وقتی بالاخره میخواین یکیُ ترک کنین، چرا نامه مینویسین که اون ندونه باهاش چی کار کنه ؟
دلم نمیاد بسوزونمش از طرفی دیدنش آزارم میده.
یقین داشته باش بخشی از وجود آدم های رنگارنگ همیشه سفیده و اون قلب شونه به زلالیِ آب وُ پاکیِ دریا و حتی اگر
آبیِ مغموم
خاکستریِ تنها
کبودیِ زخم
و سیاهیِ حسرت
این سفیدی رو لکهدار کنه بازم برای ابد مالامالِ نجابت وُ محبت وُ عطوفت میمونه دوست من.
لبخند*