ولی شستن استکان چایی روضه از خوردن چاییش بیشتر میچسبه.
داشتم میشستم تا اومدم دستمو خشک کنم، زن پسرعمم چند تا دیگه آورد. اونا رو هم شستم دوباره اومدم برم بازم آورد. بنده خدا میگفت حانیه بخدا ببخشید تو برو خودم میشورم. گفتم فکر کردی میزارم همین طوری ثوابمو بزنی به جیب ؟
وای خیلی زن خوبیه 😭😭😂.
رسول اكرم ص : چون آخر شب فرا رسید خداوند سبحان فرماید آیا دعا كنندهای هست تا اجابتش كنم ؟ آیا سؤال كننده وُ خواهندهای هست كه خواستهاش را بدهم ؟ آیا استغفار كنندهای هست تا او را بیامرزم ؟ آیا توبه كنندهای هست تا توبهاش را بپذیرم ؟
٫ مَهجور ٫
رسول اكرم ص : چون آخر شب فرا رسید خداوند سبحان فرماید آیا دعا كنندهای هست تا اجابتش كنم ؟ آیا سؤال
حالا که خدای مهربون مون، خودش منتظرمونه، کی دلش میاد جواب رد بده ؟
از این که این دو شب نتونستم نمازشب بخون عذاب وجدان دارمم، به این دلیل نخوندم که نمیخواستم جلوی بقیه باشه که بگن باشه بابا فهمیدیم مومنی، و از طرفی نمیدونم باز چه گناهی کردم که سعادت نداشتم بخونم.
به هرحال، نمازشب برام مثل نماز یومیه میمونه.
خونه خالم بودم، یه خانومی اومدن دم در کار داشتن با خالم، اونم خونه نبود، گفت من میرم مسجد برمیگردم.
با خودم گفتم عهه چرا من نرمم ؟
ساعتو نگا کردم دیدم اذان گفتن که. بعد فهمیدن گوشیم به افق قشم بود اینجا هنوز اذان نگفتن. با اینکه مسجد رو یه بار فقط از دور دیده بودم به دخترخالم گفتم من میرم، دخترتم با خودم میبرم، ۵ سالشه.
گفت باشهه، بعد کلی گشتن تو گرما پیداش کردیم حالا ورودی خانوما رو پیدا نمیکردیم، همون خانوم داشت میومد، منم دنبالش رفتم.
خلاصه که یه نماز جماعت رو بُردیم و خوشحالم. 😂
حالا که نماز تموم شده خانوم کناریم یه دفعه گفت حانیه ؟
و من پشمام ریختتت، نمیشه یه بار بیای بیرون یکی آشنا در نیااد
٫ مَهجور ٫
به لطف کتابخونه دخترخالم که همه ازش استفاده میکنن جز خودش که تهرانه، تونستم این دو تا رو پیدا کنم. ستنیسنینس ذوق*
فاطمه [ ۵ سالشه ] اومده زیر چادرم قایم شده میگه دایی مرتضی اومده ؟ توروخودا بهش بگو من بچه خوبیم کاریم نداشته باشه 😭😂
بهش گفتم کاریت نداره انقد مهربونهه، از زیر چادرم بیا بیرون بشر.
میگه بیا این آدامس رو بده دخترش من روم نمیشه.
گفتم بیا با هم بریم خودت بهش بده.
وای خیلی کیوته، آدامس رو گرفته سمت اون داره به من نگاه میکنه گذاشت همونجا سریع اومد پیشم. خدایا ناازی ستینشتیتس 😭✨