خونه خالم بودم، یه خانومی اومدن دم در کار داشتن با خالم، اونم خونه نبود، گفت من میرم مسجد برمیگردم.
با خودم گفتم عهه چرا من نرمم ؟
ساعتو نگا کردم دیدم اذان گفتن که. بعد فهمیدن گوشیم به افق قشم بود اینجا هنوز اذان نگفتن. با اینکه مسجد رو یه بار فقط از دور دیده بودم به دخترخالم گفتم من میرم، دخترتم با خودم میبرم، ۵ سالشه.
گفت باشهه، بعد کلی گشتن تو گرما پیداش کردیم حالا ورودی خانوما رو پیدا نمیکردیم، همون خانوم داشت میومد، منم دنبالش رفتم.
خلاصه که یه نماز جماعت رو بُردیم و خوشحالم. 😂
حالا که نماز تموم شده خانوم کناریم یه دفعه گفت حانیه ؟
و من پشمام ریختتت، نمیشه یه بار بیای بیرون یکی آشنا در نیااد
٫ مَهجور ٫
به لطف کتابخونه دخترخالم که همه ازش استفاده میکنن جز خودش که تهرانه، تونستم این دو تا رو پیدا کنم. ستنیسنینس ذوق*
فاطمه [ ۵ سالشه ] اومده زیر چادرم قایم شده میگه دایی مرتضی اومده ؟ توروخودا بهش بگو من بچه خوبیم کاریم نداشته باشه 😭😂
بهش گفتم کاریت نداره انقد مهربونهه، از زیر چادرم بیا بیرون بشر.
میگه بیا این آدامس رو بده دخترش من روم نمیشه.
گفتم بیا با هم بریم خودت بهش بده.
وای خیلی کیوته، آدامس رو گرفته سمت اون داره به من نگاه میکنه گذاشت همونجا سریع اومد پیشم. خدایا ناازی ستینشتیتس 😭✨
این حد از محبت مامانم به برادر زاده هاشو درک نمیکنم، حسود نیستماا ولی جدی دارم nmt 🤌🏻.