امشب میخوام همون شامی رو درست کنم که آخرین بار مامان بزرگم بهم گفت دستت درد نکنه دخترم خوبه مزهی دست داری :))))))💔
مامانم زنگ زده دخترداییم که ده سالشه تولدشو تبریک میگه. تلفنو قطع کرده میگه بچم.
من از تو آشپزخونه مثل وزغ برگشتم سمتش، گفتم بچم گگگگ
گفت صبر کن اون موقع دیگه من نیستم ببینم بچه امیرو چقد دوس داری. برادر زاده برا آدم مثل بچه خودشه.
گفتم زنده باشی حرف الکی نزن هنوز روزهتُ باز نکردی.
یکم گذشت گفت نه حالا مثل بچه خودت که نمیشه.
گفتم برو دیگه حرفتو زدی، تموم.
گفت یعنی واقعا انقد حسودی ؟
گفتم سر دوس داشته شدنم حسودی هستم با انقد🤏🏻 حانیه.
بردیا، پسر پسرعمم، دو سه سالشه هردفعه منو میبینه میره کیفمو میاره میزاره جلوم میگه حانی مَمَم.
اون روز هیچی تو کیفم نداشتم، بچممم
هی میگفتم ندارم هی اشاره به کیفم میکرد.
بعد من که رفتم مامانم میگفت هی راه میرفت میگفت حانی ممم نی 😭😂
به مامانم میگم الان بریم براش یه چیزی بگیریم دوباره میاد پیشم گوگولیی.
٫ مَهجور ٫
سرکلاس من سرمو انداخته بودم پایین اول کتاب نرگس رو سیاه میکردم، که اسممو شنیدم.
کل کلاس خندیدن، هی میگفتم چیه به چی میخندین هیچکس جواب نمیداد.
معلم مون گفت بعله مشخص شد کی حواسش به درس نیس، راجب فرزند آوری داشتیم صحبت میکردیم که هرکس سه تا بچه داشته باشه بهش زمین میدن.
یکی گفت آره زهرا هم گفت من دیدم اسم حانیه هم تو لیست کسایی که منتظر زمینن بوده.
من فقط یه کلمه گفتم «بیمزه»
چون همیشه خودم با این یه کلمه فشاری میشم🤣
دبیر زیست داشت درس میداد، گوشیم تو جیبم داشت میلرزید :))))))))))
نرگس کنارم نشسته بود میگفت چرا صندلیت بلرزون میره، گفتم حرف بزن حرف بزن گوشیم داره زنگ میخوره.
بعله صدای مثل گاو خندیدنش نجاتم داد.