eitaa logo
٫ مَهجور ٫
531 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
271 ویدیو
3 فایل
- برایتان مَرهمی آرزو می‌کنم ؛ از جنسِ خدا نزدیك، بی‌خطر، بی‌منت .. * / می‌شنوم تون ،، https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psqbss&btn=حانیه * 01 , 12 , 28 .
مشاهده در ایتا
دانلود
خواهرزاده‌ی زینب اومد، کلاس نهمه. نشستیم حرف زدن بعدم تموم عروسکای انباری رو زیر و رو کردیم، خیلی گرون بود وگرنه می‌گرفتم😔 زینب برام کلیی انیمیشن فرستاد گوشیم جا نداشت گفتم اینا رو می‌بینم بقیه‌شو بزار روزای دیگهه😭😂
بعد رفتیم مغازه اسباب بازی فروشی پاساژ داشتیم برمی‌گشتیم که یکی از اقوام مون که اینجا فروشنده‌س، منو دید اشاره کرد که برم تو مغازش. گفت خبب حانیه خانوم داری می‌خونی دیگه؟ ما منتظر نتیجه‌ایماا. زهرا ( دختر خودش همسن منه ) هم نمی‌خونه هرچی بهش میگم ولی خب این آخراشه دیگه باید بدویی. من : آمم دیگه چخبر ؟🙂 بعد گفت عبا چیزی تو مغازه پسندت نشد ؟ گفتم نه هرجا دیدم به دلم ننشست، رفتم چن تا مغازه دیگه دیدم حتی اونایی که تو خونه می‌فروشن هم دیدم هیچ کدومش نوچ. برگشت به همکارش گفت این الان عباعه نمی‌پسندن چجوری می‌خوان خواستگار بپسندن این دخترا. من : چیزه ببخشید دوستم وایساده من میرم بعدا میام. گرخیدم فقط.
آخ اگه می‌دونستین بالاتَوه چیه. یه نوع نونه انقد خوشمزس.
٫ مَهجور ٫
لطفاً خیلی دوسش داشته باشین، از قدیمی‌هامه.
ولی چه حس خوبیه وقتی همه خواب می‌مونن تو برا نماز صداشون کنی >>
کمتر از نیم ساعت وقت دارم که پیراشکی درست کنم و آماده بشم برم مغازه. چون بعدش بابام میره و کسی نیست برسونتم. فکر کنم به معجزه‌ای چیزی نیاز دارم
٫ مَهجور ٫
خیلی یهویی افطاری هامون مثل هم شد‌ تو مغازه یه پتو پهن کردیم، نشستیم. اون کاکائو هم می‌گفتن شیرینی تولد من. زینب می‌گفت حانیه بیا بشین نمی‌خواد کار کنی تولدته. می‌گفت ناراحت نباش اگه نمی‌تونی تولد بگیری، میریم باغ خودمون برات می‌گیریم. گفتم نه نمیشه بقیه متوجه میشن زشته بخاطر مامان بزرگم.
وقتی شیراز بودیم تا ده سالگی هرسال جشن تولد می‌گرفتیم و همه هم می‌اومدن. قرار شد تولد ۱۸ سالگی آخرین جشن تولدمون باشه. که همینم نمی‌تونیم بگیریم. وقتی شیراز بودیم هرسال روز عید فطر می‌رفتیم کوچه کنار مسجد که اندازه‌ی خیابون بود نزدیک ده تا فرش پهن می‌کردن همه نماز عید می‌خوندن. بعد می‌رفتیم خونه همه هم میومدن خونه ما بخاطر مامان بزرگم، بلالیت ( یه نوع غذاعه ) درست می‌کردیم. عید فطر تنها روزی بود که همه نوه‌ها و دایی‌ها و خاله‌ها می‌اومدن. اینجا نمیریم نماز عید، باید بریم خونه عمم😂، مثل روزای عادی دیگه در صورتیکه من دوس دارم برم پیش مامان بزرگم و اون یکی خالم. خاله هام و دایی هامو نمی‌بینم. تولد هم که کنکله. بعد میگن همینه که شده، نمیشه کاریش کرد باید با اینجا بسازی. من هیچ وقت با اینجا کنار که نمیام هیچ، روز به روز تنفرم بیشتر میشه وقتی حتی نمی‌تونم مامان بزرگمو ببینم.