٫ مَهجور ٫
جوجوی منو ببینین😭😭😭
داداشم دیشب دم در مغازه تو پیادهرو گرفتش.
بلبل خرماییه.
شاید باورتون نشه ولی مامان اجازه داد نگهش داریم😭
واقعا عجیبه چون مامانم یه ذره با حیوونا مشکل داره، دوسشون دارهها ولی هم میترسه هم اینکه میگه کثیفن، ولی اینو اجازه داد.
ینستستسستستیتمبی انقد نازه نرمهه🤏🏻
صبحا با مامانم ناهار درست میکنیم، در واقع خیلی غذاها رو یادم میده بعد با هم میریم کارگاه خیاطیش، اونجا هم یادم میده هم میدوزم.
امروز الگو کشیدم و یه لباس نیمه کاره رو تموم کردیم.
تا ۲۲ تیر عصرا هم برنامه درس خوندنه.
و این وسطا از عصر تا شب علاوه بر درس خوندن، آماده کردن شام، خوندن زبان برا تعیین سطح، رسیدگی به خونه و مخصوصا اتاقم، کتاب خوندن و کارای دیگه رو هم انجام میدم.
فقط میترسم یکم بگذره برام عادی بشه اون وقت دیگه حوصله هیچی ندارم. 💁🏻♀
کاش به جای موندن/بودنی که از روی ترحمه بزارین آدم به درد خودش بسوزه.
چون موندن/بودنی که واقعی نباشه به درد خودتون میخوره.
٫ مَهجور ٫
میتونم تا ابد بشینم روی این مبل وُ با این 6 دقیقه وُ 24 ثانیه گریه کنم.
خسته شدم.
من تو عمرم انقد کار نکرده بودم😭😂
اتاقمو مرتب کردم، صبحونه خوردم، ناهار درست کردم، لباسا رو از لباسشویی آوردم بیرون یه سری دیگه ریختم توش، سبزی پاک کردم ( همش یه طرف این یه طرف )، ظرفا رو شستم، میوهها رو شستم، مونده اتاقمو جارو بزنم و لباسا رو تا کنم بعد برسم سراغ درررس.