eitaa logo
٫ مَهجور ٫
531 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
269 ویدیو
3 فایل
- برایتان مَرهمی آرزو می‌کنم ؛ از جنسِ خدا نزدیك، بی‌خطر، بی‌منت .. * / می‌شنوم تون ،، https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psqbss&btn=حانیه * 01 , 12 , 28 .
مشاهده در ایتا
دانلود
انگار عادت کردم. هروقت حس می‌کنم همه‌چیز خیلی سخته و برام غیرقابل تحمله میام رو تختم می‌شینم، یه بی‌کلام پلی می‌کنم و ولومشو زیاد می‌کنم، به دیوار زل می‌زنم. نمی‌دونم.
اگه از امروز قرصامو به موقع نخورم، خرم.
idayiday - lullaby.mp3
زمان: حجم: 2.9M
یه نمونه از موردعلاقه ترینام.
٫ مَهجور ٫
با سعیده و فاطمه رفتیم کافه، جایی برا نشستن نداشت کلا. گفتیم میریم مغازه کناری کیف‌ها رو نگاه می‌کنیم تا سفارشا آماده میشه. کیف‌هاشون از اون پارچه‌ای‌ها بود که روش طرح مختلف می‌زنن. بعضیاش خیلی خوشگل بود ولی گرون بودن، نخریدیم. وقتی برگشتیم که سفارشا رو بگیریم، آقاهه گفت ما اینجا پلاستیک نداریم، باکس هم نداریم که بزاریم توش، رفت از مغازه کناری این نیمچه کیفه رو آوورد سفارشا رو گذاشت توش و ما ستیسمسنیاینسممس بودیم که بهمون از این کیفا داد. 😭😂
امروز تونستم لب‌خند بزنم واقعاً. میگن آدما وقتی یه چیزی رو دارن نمی‌بیننش تا وقتی از دستش میدنا. الان داشتم به این فکر می‌کردم که تو این دوسال نشده بود خونوادگی با هم غذا بخوریم ولی تو این مدت با هم غذا خوردیم. و من تازه امروز وقتی که داشتم بشقاب‌ها رو می‌شمردم که بزارم رو سفره متوجه شدم که این قشنگی و کنار هم بودنو دوباره به دست آووردم. و واقعا خوشحالم که متوجهش شدم😭
می‌دونین چیه؟ امروز ظهر بابام گفت من فردا می‌خوام برم داراب بار ببرم، مامانم گفت منم باهات میام یه دفعه ببینم چجوریه. من گفتم منم میام پس. مامانم گفت من شوخی میکنم وقت ندارم برم. بابام به من گفت تو باهام میای؟ مامانم گفت برو باهاش، فکر کن رفتی مسافرت. بابام عصری زنگ زد گفت باهام میای؟ اگه میای ساعت ۴ صبح بریم. گفتم میام. الان خوابم میاد و سه ساعت بیشتر نمی‌تونم بخوابم می‌خواستم به مامانم بگم به بابا بگه نمیرم باهاش چون خوابم میاد، ولی رفتم تو آشپزخونه که آب بخورم دیدم بابام یه سبد گذاشته توش لیوان و قاشق و همه‌چیز دوتا دوتا گذاشته، دلم نیومد باهاش نرم:))))))))))) ولی الان حس کسایی رو دارم که گفتن امشب خونه خاله می‌خوابم ولی حالا نصف شبه و همه خوابیدن و مامانمو می‌خوام. دقیقااا همون حسه:)))))))) ولی می‌دونم اگه نرم بعدا ناراحت میشم. میریم ببینیم چی میشه. به قول مامانم، تو همیشه با بابات بهت خوش می‌گذره.
٫ مَهجور ٫
با فاطمه داشتیم راه می‌رفتیم تو پیاده‌رو که برق رفت. سمبتیمستینستس من: آخجووون با خیال راحت آبمیوه می‌خورم. انقد تو تاریکی شکلک درآووردم، فاطمه هم کمکم می‌کرد🤣 داشتیم رد می‌شدیم، یه خانومی کنار در باشگاه وایساده بود سر تا پا مشکی پوشیده بود، زهره ترک شدم یکم دیگه جیغ می‌زدم. خانومه خودشم فهمید، وایساده بود می‌خندید😭
با مامانم و بابام و داداشم اومدیم کارگاه، وسایلا رو جمع کنیم می‌خوایم ببریم جای دیگه. انقدر وسایلا زیاده قشنگ انگار داریم اسباب‌کشی می‌کنیم. داداشم داره چرخ‌ها رو باز می‌کنه، بابام داره کارتن‌ها رو می‌بره، من وسایلا رو می‌زارم تو کارتن، مامانم و سوسن پارچه‌ها رو جمع می‌کنن. سرگرم کار بودیم، بابام گفت حانیه شلوارت چقد تو پات قشنگه. مامانمم تایید کرد. من: ✨✨✨✨✨✨