٫ مَهجور ٫
با فاطمه داشتیم راه میرفتیم تو پیادهرو که برق رفت.
سمبتیمستینستس من: آخجووون با خیال راحت آبمیوه میخورم.
انقد تو تاریکی شکلک درآووردم، فاطمه هم کمکم میکرد🤣
داشتیم رد میشدیم، یه خانومی کنار در باشگاه وایساده بود سر تا پا مشکی پوشیده بود، زهره ترک شدم یکم دیگه جیغ میزدم.
خانومه خودشم فهمید، وایساده بود میخندید😭
با مامانم و بابام و داداشم اومدیم کارگاه، وسایلا رو جمع کنیم میخوایم ببریم جای دیگه.
انقدر وسایلا زیاده قشنگ انگار داریم اسبابکشی میکنیم.
داداشم داره چرخها رو باز میکنه، بابام داره کارتنها رو میبره، من وسایلا رو میزارم تو کارتن، مامانم و سوسن پارچهها رو جمع میکنن.
سرگرم کار بودیم، بابام گفت حانیه شلوارت چقد تو پات قشنگه.
مامانمم تایید کرد.
من: ✨✨✨✨✨✨
من داشتم الگوها رو جدا جدا میپیچیدم با پارچه میبستم.
وسط تیکه کردن پارچه مامانم داد زد حانیههه چرا کمر شلوار خاله رو تیکه تیکه کردی:)))))))))))))))))))))))
سنشکیدسمسپینژتزتیتینین وای اول که اینو گفت صاف صاف وایساده بود یه نگا به من میکرد یه نگاه به پارچهای که مثلاااا کمر شلوار خالم بود. چند ثانیه گذشت یهو منفجر شد، تند تند حرف میزد: خاک تو سرت، چرا اول نگاش نمیکنی، مگه نمیبینی درز داره وسطش، زحمت کشیدم اینو درآووردم، ای خدا فلان فلان.
بهش گفتم خب مادر من همه پارچهها جمع شده، اینجا پارچه میبینی؟ این یه تیکه پشت چرخ افتاده بود منم فکر کردم الکیه.
مامانم عصبی شده بود، داداشم وایساده بود مثل گاو میخندید میگفت اسکلللللل🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
منم نمیتونستم جلو خندمو بگیرم، منم زدم زیر خنده، مامانم دنبالم گذاشت😭
به داداشم گفتم تو یکی به من نخندا، هنوز دو دیقه نگذشته ماشینو مالوندی.