دوستان عزیز بگین چی شد.
وایساده بودیم که ماشین عروس بیاد، اول موتوریها اومدن که تفنگ داشتن، خب عادیه که شب عروسی چندتا تیر میزنن.
کنار جاده وایساده بودیم، دیدیم دوتا پارس شیشه دودی خلاف اومدن یهو موتوریها از دو طرف ما پا گذاشتن رو گاز، در رفتن.
یه مامور نیروی انتظامی و بقیه هم با لباس شخصی از پارسها پیاده شدن دنبال موتوریها گذاشتن همه شونم مسلح، میخواستن بخاطر تفنگها بگیرن شون ولی در رفتن.
بعد رفتن سراغ دوماد که ببرنش، فهمیدن خونواده شهیدن، اسلحه هاشونو گذاشتن تو ماشین شون رفتن سوار شدن گفتن داداش برو حالشو ببر :))))))))))))))
و تظُنُّ أنها النِّهاية ثم يُصلِحُ الله كلَّ شيء.
و گمان میکنی که پایان است، سپس خداوند همهچیز را درست میکند..
امروز داییم خیلی یهویی اومد تو پاساژ، میدونستم از شیراز اومده ولی نتونسته بودم ببینمش.
من سریع پریدم تو راهرو که بهش دست بدم، گرفت بغلم کرد فیشارم داد، میگفت حانی دایی😭
عاشقشم.
یکی از بهترین مردای زندگیمه :)))))))))))
بعدم زنگ زد داداشم گفت کجایی؟ بیا یه بغل به دایی بده که فردا میخوام برگردم شیراز.
هعب.