من داشتم الگوها رو جدا جدا میپیچیدم با پارچه میبستم.
وسط تیکه کردن پارچه مامانم داد زد حانیههه چرا کمر شلوار خاله رو تیکه تیکه کردی:)))))))))))))))))))))))
سنشکیدسمسپینژتزتیتینین وای اول که اینو گفت صاف صاف وایساده بود یه نگا به من میکرد یه نگاه به پارچهای که مثلاااا کمر شلوار خالم بود. چند ثانیه گذشت یهو منفجر شد، تند تند حرف میزد: خاک تو سرت، چرا اول نگاش نمیکنی، مگه نمیبینی درز داره وسطش، زحمت کشیدم اینو درآووردم، ای خدا فلان فلان.
بهش گفتم خب مادر من همه پارچهها جمع شده، اینجا پارچه میبینی؟ این یه تیکه پشت چرخ افتاده بود منم فکر کردم الکیه.
مامانم عصبی شده بود، داداشم وایساده بود مثل گاو میخندید میگفت اسکلللللل🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
منم نمیتونستم جلو خندمو بگیرم، منم زدم زیر خنده، مامانم دنبالم گذاشت😭
به داداشم گفتم تو یکی به من نخندا، هنوز دو دیقه نگذشته ماشینو مالوندی.
دوستان عزیز بگین چی شد.
وایساده بودیم که ماشین عروس بیاد، اول موتوریها اومدن که تفنگ داشتن، خب عادیه که شب عروسی چندتا تیر میزنن.
کنار جاده وایساده بودیم، دیدیم دوتا پارس شیشه دودی خلاف اومدن یهو موتوریها از دو طرف ما پا گذاشتن رو گاز، در رفتن.
یه مامور نیروی انتظامی و بقیه هم با لباس شخصی از پارسها پیاده شدن دنبال موتوریها گذاشتن همه شونم مسلح، میخواستن بخاطر تفنگها بگیرن شون ولی در رفتن.
بعد رفتن سراغ دوماد که ببرنش، فهمیدن خونواده شهیدن، اسلحه هاشونو گذاشتن تو ماشین شون رفتن سوار شدن گفتن داداش برو حالشو ببر :))))))))))))))