796 روزه که اومدیم اینجا.
796 روزه که هر روز مثل دیروزه.
796 روز از زندگیم تلف شده.
چهار روز دیگه میشه 800 روز.
امروز با مامانم نرفتم مغازه، گفت چرا نمیای؟
گفتم میخوام بخوابم.
در صورتی که میخوام بشینم گریه کنم بخاطر این 800 روز.
پس شببخیر.
وایییایایاییااایایایییا
نرگس زنگ زد گفت بیاین بریم بیرون.
اول گفتیم بقیه بچهها هم بیان ولی بعد نرگس گفت همون گروه سه نفره خودمون باشه تجدید خاطره بشه =)))))))
قرار شد مهدیس و نرگس از شهرستان کناری بیان خونه ما، بعد با هم بریم.
حالا زنگ زدم به مامانم گفتم، میگه میوه نداریم آبرومو میبری.
من: مامان تو نمیدونی من با این دوتا اصلا این حرفا رو ندارم یه شربت میارم میزارم جلوشون حله، اصلا نمیخوان بیان مهمونی که، ما سریع میریم.
گفت باشه. نشکژیاسمستیمساینس
٫ مَهجور ٫
دستم خورد عکس گرفتم😭
گذاشتم یادگاری بمونه.
با مهدیس و نرگس نشسته بودیم تو کافه که دیدیم مدیر و معاون مدرسه مون با دخترشون اومدن =)))))))💘
وایسادیم برا سلام کردن، شانس مایه.
انقد حرف زدیم که هووف.
دلم براشون تنگ شده بود واقعا:)))))))))