٫ مَهجور ٫
دستم خورد عکس گرفتم😭
گذاشتم یادگاری بمونه.
با مهدیس و نرگس نشسته بودیم تو کافه که دیدیم مدیر و معاون مدرسه مون با دخترشون اومدن =)))))))💘
وایسادیم برا سلام کردن، شانس مایه.
انقد حرف زدیم که هووف.
دلم براشون تنگ شده بود واقعا:)))))))))
وقتی میرم آزمایش دو لیتر خون میگیرن بعد میگن کمخونی داری.
خب نصفشو که تو کشیدییی.
یه خرازی هست، مامانم همیشه میاد همینجا.
فروشندهش یه پیرمرد خیلی خیلی مهربونه:))))
منو یاد دایی مامانم میندازه که فوت کرده، با همه مهربونه، خوش برخورد، صاف و سادهست، شوخی میکنه ولی مثل بعضیا ننربازی درنمیاره.
من داشتم ضعف میکردم به مامانم گفتم بریم بعدا بیا خرید کن.
پیرمرده گفت چی شده؟ چرا رنگت پریده دخترم؟
مامانم گفت آزمایش خون داده، میگه بریم.
گفت کاری نداره که، من اینجا چایی نبات دارم با بیسکوییت برات میارم، تازه چایی کرک هم دارم، زینب ( زنش ) همیشه برام میزاره، زنم از خودم بهتره :))))))))))))
من گفتم نه خیلی ممنون.
گفت خیالت راحت حلالهها.
مامانم گفت این چه حرفیه مشخصه.
گفت تازه پول هم نمیگیریم.
بعد هی میرفت به مشتریا میرسید هی میومد یکی از وسایلایی که مامانم میخواستو بهش میداد.
مامانم گفت لایی نواری ندارین؟
پیرمرده گفت نه فقط متری داریم.
مامانم گفت نمیخوام حوصله ندارم قیچی کنم.
پیرمرده گفت چندتا قوطی حوصله هم داریم.
هی میرفت میومد به من میگفت بزار برات یه چایی بیارم، تو مغازه من تعارف نکنا، انقد دخترا بودن که تو این مغازه بزرگ شدن، تو هم مثل اونا هروقت میای راحت باش.
گفتم خیلی لطف دارین شما.
با همه همین طوریهها.
مثلا مشتریا زیپ و دکمه میخواستن میگفت خودت بیا پشت میز انتخاب کن، بردار.
تهش که کارتو بهش دادم گفت دفعه بعدی تو رودربایستی گیر نکن، بعدم بیشتر بیا بهمون سر بزن.
داشتم پروندهای که باید ببریم پیش دکتر رو نگا میکردم، همون دکتر مهربونه، دیدم رو پروندهم نوشته کنکور تجربی که دفعه بعدی که میرم پیشش یادش باشه ازم بپرسه راجبش :)))))))