غریب ماییم که با رنج آشناییم.
بگذار به کنجِ دیوارت مرثیهی امید بخوانم.
- محمد همایون.
اما امروز که پاییز به من تاخته؛
و پنجرههایم را گرفته،
نیاز دارم که نامت را بر زبان بیاورم.
نیاز دارم که آتش کوچکی برافروزم.
به لباس نیاز دارم،
به پالتو؛
و به تو
ای ردای بافتهشده
از شکوفهی پرتقال
و گل های شببو!
- نزار قبانی.
از آخرین باری که شیراز بودم، چقد همهچیز تغییر کرده.
حس میکنم شهر باهام غریبه شده، انگار دیگه خونهم نیست.
ولی گراش هم حس خونه رو نمیده.
نمیدونم چجوری توصیفش کنم، حس خوبی ندارم، نمیدونم خونهم کجاست.
امروز قراره بعد سه سال دوستای راهنماییمو ببینم:)))))
مامانم رفت، به من گفت خودت برو.
استرس*