اما امروز که پاییز به من تاخته؛
و پنجرههایم را گرفته،
نیاز دارم که نامت را بر زبان بیاورم.
نیاز دارم که آتش کوچکی برافروزم.
به لباس نیاز دارم،
به پالتو؛
و به تو
ای ردای بافتهشده
از شکوفهی پرتقال
و گل های شببو!
- نزار قبانی.
از آخرین باری که شیراز بودم، چقد همهچیز تغییر کرده.
حس میکنم شهر باهام غریبه شده، انگار دیگه خونهم نیست.
ولی گراش هم حس خونه رو نمیده.
نمیدونم چجوری توصیفش کنم، حس خوبی ندارم، نمیدونم خونهم کجاست.
امروز قراره بعد سه سال دوستای راهنماییمو ببینم:)))))
مامانم رفت، به من گفت خودت برو.
استرس*
اونجا که نشسته بودم، غزل از پشت بغلم کرد و من چهار متر پریدم بالا.
و همو بغل کردیم، ماشالاااا انقد قدش بلنده من رو نوک پا وایمیسادم.
بعدش ترنم اومد، همو بغل کردیم.
نشستیم کلیییی حرف زدیم.
غزل عکسای کلاس هفتم رو درآوورد، وای قیافهها رووو، الان میدیدیم میخواستیم خودکشی کنیم 🤣
حساب کردیم بعد ۳ سال و ۷ ماه همو دیدیم.
بعدشم رفتیم یه جای دیگه. یکم گشتیم.
وای کتاب شعر خریدممم :)))))))))))))
البته ترنم و غزل انقد غر زدن که شعر برا چته، گفتم میزنمتونا، بعد ترنم گفت راستیی حانیه از همون اول عاشق ادبیات و شعر بود تعجب نمیکنم واقعا.
بعدش با غزل خداحافظی کردیم، با ترنم تا یه جایی رفتیم چون مسیرمون یکی بود.
بعد جدا شدیم من رفتم تا مترو بعدشم اومدم خونه داییم.