حالا من موندمو یه کنج خلوت، که از سقفش غریبی چکه کرده. تلاطم های امواج جدایی، زده کاشونمو صد تکه کرده.
اونجا اژدها کدوم طرفی پرواز میکنه؟ اصلا بگو ببینم اژدهایی میبینی؟ همونجایی که سرت رو زانوهاته، نفس اژدهایی هم هست؟ صداشو میشنوی؟
نمیتونم بگم ازت متنفرم چون هنوز یه گوشه از ذهن و قلبم با همون معصومیتِ تو چشمات نشستی رو به روم و من دستپاچه شدم. نمیتونم بگم دوسِت دارم چون هنوز اون جمله هارو یادمه. تو در نهایت شدی یه مرز بین خواستن و نخواستن. رفتن و نرفتن. دیدن و ندیدن. مرزی که گرچه گیجم از تصمیم آخر اما مطمئنم هیچوقت مثل گذشته نمیشم. بین خودمون بمونه خوشحالم که در برابر نبودن های زندگیم همینقدر شجاعانه ایستادم. قهرمانِ خسته.
L’eroe stanco
اونجا اژدها کدوم طرفی پرواز میکنه؟ اصلا بگو ببینم اژدهایی میبینی؟ همونجایی که سرت رو زانوهاته، نفس ا
_اژدها بودن تاریخ انقضا داره؟
+نمیدونم شاید داره چون کم کم دارم میرم سمت بی هویتی. راستشو بخوای داره یادم میره چجور اژدهایی بودم. من حتی وقتی اژدها هستم هم سعی میکنم آدم خوبی باشم. همچین ویژگی جالبی نیست چون در نهایت بخاطر آدم بد بودن ترک میشم ولی از من میپرسی هیچوقت اژدها نشو. نزار یه اژدها گازت بگیره که تهش توعم اژدها بشی. میفتی وسط یه مشت قدرتِ پوچ. توهم هایی که فقط خلا هستن. هیچوقت دوست داشته نمیشی. وقتی اژدها باشی هیچوقت دوست داشته نمیشی.
L’eroe stanco
حالا من موندمو یه کنج خلوت، که از سقفش غریبی چکه کرده. تلاطم های امواج جدایی، زده کاشونمو صد تکه کرد
تو مثل التماس من میمونی که یک شب رویِ شونه هاش چکیدم، سَرَم گرم نوازش های اون بود که خوابم بُرد و کوچش رو ندیدم.
دلم میخواست پس از اون خواب شیرین، دیگه چشمم به دنیا وا نمیشد، میون قلب من تو کم نشونی دیگه از خاطره پیدا نمیشد.
صدام غمگینه از بس گریه کردم، ازم هیچ اسم و هیچ آوازهای نیست.نمیپرسه کسی هی در چه حالی، خبر از آشنای تازهای نیست.
به پروانه صفت ها گفته بودم که شمعم میل خاموشی من نیست. پرنده رو درختم آشیون کن، حالا وقت فراموشی من نیست.