آیینهام و چیزایی که توش میبینم باعث میشه خیلی چیزها رو از یاد نبرم. مثل خودم، زندگیم، گودی زیر چشمام و خیلی چیزهای دیگه. بخاطر همین هم هست که وقتی میخوام چیزی رو فراموش نکنم روی آینه مینویسم.
آه اما من چه بگویم در وصف تو ای آرام جانم!
من مالک تو بودم تو برای من بودی، من تو را همیشه پیش خودم نگاه میداشتم، اما امان از آن دقیقه که همزمان با صدای رعد و برق، تو نیز رفتی. تو برای همیشه از دست من فرار کردی. اما مگر من چه آسیبی به تو زده بودم که لایق فراق توام؟
اشتباه.
آه اما من چه بگویم در وصف تو ای آرام جانم! من مالک تو بودم تو برای من بودی، من تو را همیشه پیش خودم
رفتی و رفتی، من با حیرت به رفتنت نگاه میکردم و حسرت میخوردم. سرعتت بیش از آن بود که بتوانم ماری کنم. رفتی زیر تخت و همانجا ماندی. هرچه سعی کردم تو را از آن جا بیرون بیاورم نشد. رفته بودی در عمق تاریکی و تنهایی به صدای رعد و برق گوش میدادی. دست من به تو نمیرسید...
اشتباه.
رفتی و رفتی، من با حیرت به رفتنت نگاه میکردم و حسرت میخوردم. سرعتت بیش از آن بود که بتوانم ماری کنم.
آنقدر آنجا تاریک بود که چشمانم توانایی دیدنت را نداشت. نمیتوانستم تو را ببینم. تو تنها در آن تاریکی و من در اینجا تنها تر از تو.
اشتباه.
آنقدر آنجا تاریک بود که چشمانم توانایی دیدنت را نداشت. نمیتوانستم تو را ببینم. تو تنها در آن تاریکی
امیدوارم در آینده که تصمیم گرفتم زیر تختم را جارو کنم، دیدار مجدد ما حاصل شود و دوباره تو را محکم در آغوشم بگیرم.