اشتباه.
بهترین دوران زندگیم بود، با اختلاف.
معلممون خوش اخلاق بود و حال مامان خوب بود. با اینکه محمد حسینی در یه طرف و مستمری و علی اصغری و بابایی در یه طرف داشتن دوسال سر من دعوا میکردن و اون دوسال من واقعا نابود شدم ولی خیلی خوب بود. اولین سالی بود که با ریحانه توی یه مدرسه نبودم. درسم خوب بود و میزهارو چهار نفره میچیدیم. کلاسمون پنجرهاش روبه حیاط پشتی نه، حیاط اصلی باز میشد و منظره قشنگی داشت. با بچها، مدرسه پسرونه رو دید میزدیم و کلی به اونایی که سر زنگ فوتبال زمین میخوردن میخندیدیم. من بیشتر بچهای مدرسه خودمون رو مگاه میکردم و فکر میکردم چقدر زندگی مختلف اینجا جمعه.
آقای احمدی بود و کلی مسخره بازی درمیآوردیم. یه دوست کلاس دومی داشتم، اسمش ستاره بود. پسر سرویسمون که چهارسال ازم کوچیکتر بود عاشقم شده بود و وقتی فهمید کلاس چندمم، یجوری گفت حیف که نتونستم جلوی خندم رو بگیرم.
صبح ها توس سرویس به ستاره کمک میکردم ریاضی هایی که بلد نبود رو بنویسه. معاون های مدرسه دوستم داشتن و به همین دلیل بچها روم حساب باز میکردن. خداپرست دیگه تنها نبود و دوست پیدا کرده بود.
با بچهای اون یکی شیشم دعوا کردیم، چون هربار میومدن کلاس ما، انقدر کثیف کاری میکردن که نگو. از اونور خیلی اوقات دست به یکی میکردیم و گوشی هایی که میاوردن/میاوردیم رو جابهجا میکردیم کسی نفهمه.
خیلی اوقات توی کمد قایم میشدیم تا به زور نبرنمون نماز خونه. از کمد خیلی اوقات برای ترسوندن بچها استفاده میکردیم، میگفتیم فلانی برو از کمد فلان چیزو بیار، تا درو باز میکرد یجوری میپریدیم تو صورتش که طرف سکته میکرد. یبار یکی خورد از پشت خورد زمین و بعد از اون دبگه این کارو نکردیم.
خیلی دوران قشنگی بود.
اشتباه.
یعنی ثنا با حنانه چی میگن به هم تو پیوی؟ حتما لاسای قوی تری میزنن. عادی ترین کارامون:
لا اله الا الله از دست تو کارات
راستی بچها جون عیدتون مبارک. پارسال صبح ازدواج امام علی و حضرت زهرا امتحان علوم داشتم.