هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
چندسال پیش بود؟ چندقرن پیش؟ غروب بود و سرکار شرکت پشت میز مشغول طراحی بودم. مامان که زنگ زد صداش اشکی بود. چهل پنجاه سال خبر بد شنیده و خبر بد داده بود ولی هنوز بلد نبود چطور باید بگه. گریه کرد و گفت «عمو رضا از بین رفت» و دوباره گریه کرد. من سی سال خبر بد نشنیده بودم. نمیدونستم کسی از بین ما میره یعنی چی. مگه عموها هم میمیرن؟ من باور نکردم. الان هم که دارم مینویسم هنوز باور نکردم. واسه مراسمش نرفتم اهواز. واسه تشییعش هم نرفتم. هفتم و چهلم و سال هم همینطور. بیرحم نیستم. دلم نمیومد. نمیتونستم برم خونهشون و ببینم که نیست. که دیگه نیست بغلم کنه و با ریشهای تیزش بوسم کنه و با اون صدای قشنگش بگه «آ قربون حاجآقای خودم برم». ما قربون صدقه رفتن رو از عمومون یاد گرفتیم. و عموم هم حتما تو جنگ یاد گرفته بود. کی گفته جنگ آدمها رو خشن میکنه؟ نمیدونم. شاید چندصدسال دیگه برم اهواز پیشش. برم یه نخل یه جا به یادش بکارم. که بعد خرما بده کام مردم رو شیرین کنه. دلم برات تنگ شده سید رضا موسوی. به خوابمم نیومدیها یادت باشه. نکنه تو هم دلت نمیاد بیای قبرستون زندگی ماها؟ «آ قربون عموی خوب خودم برم..» یادت میافتم گریه میکنم و یادت میافتم میخندم. برات گریه میکنم که ناراحت نمیشی عمو؟ از وقتی برادرزادهم به دنیا اومده سعی میکنم عموی خوبی باشم. هی یاد عمو بودنت میافتم گریهم میگیره. آدم تا وقتی یه چیزایی داره قدرش رو نمیدونه..
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin
اشتباه.
چندسال پیش بود؟ چندقرن پیش؟ غروب بود و سرکار شرکت پشت میز مشغول طراحی بودم. مامان که زنگ زد صداش اشک
بس کن سید بس کن بس کن😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
اشتباه.
چندسال پیش بود؟ چندقرن پیش؟ غروب بود و سرکار شرکت پشت میز مشغول طراحی بودم. مامان که زنگ زد صداش اشک
برای آقا رضای موسوی یه فاتحه میخونم. خوشبحال آقا رضا، که برادرزادهاش آقا سیده.
هدایت شده از ندی فور😾دیونه خونه ی مایک🎃
از بیست سالگی برام بگو
من احساس میکنم وقتی بیست سالم بشه یه اتفاق خیلی خیلی خیلی بد برام می افته
احساس میکنم بیست دو سالگی میمیرم
_
صد در صد سخته
فقط کاش ذهینتالانمو ۱۶ سالگیم داشتم
با خیلیا اشنا نمشیدم
و با احتیاط تر تصمیم میگرفتم
اشتباه.
Edward Scissorhands
بقیه: خب آره اینم یه آهنگ قشنگه، ولی نه اونقدرا که میگی..
اونایی که میدونن:::