هدایت شده از تالارِ Zed(آربی و کانزاس در دوستان)
خب مهم اینه که ما سر کیس داشتن بقیه خوومونو پاره نمیکنبم
بخاطر بدبخت بودن مارتین خودمونو ماره میکنیم
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
پدر مهدی غریبی بعد از تموم شدن ولیمه رو کرد به من که هنوز نصفِ تهدیگِ سیبزمینی با جوجه و گوجه، گوشهی لپم بود و گفت«حاج آقا دعای سفره رو بخونید ما آمین بگیم.» من دعای سفره رو حفظ نبودم. یعنی صدبار تو حجره با بچهها زده بودیم به دیوار و خونده بودیم و سعی کرده بودیم حفظش کنیم ولی به خدا که نمیشد، یعنی من نتونستم، وگرنه برای بقیه شده بود. دعای سفره برای من، مثلِ آیتالکرسی و دِرعکالحصینه و وَجعلنا نبود که وِرد زبونمون باشه واسه اینکه نرم زیر تریلی و دشمن نزنه و پلیس راهور نگیرتم. ماها تهِ غذا رو که در میآوردیم میگفتیم الهی شکر. میگفتیم خدایا نوکرتم. دمت گرم. به خدا میدونم تو رزاقی. این چاهِ وَیل رو پر میکنی هنر میکنی به خدا. چه پاستای هفتصدتومنی چه املت صد و پنجاهی همهش از دستِ توعه قربونت برم. حتی اگه بپرسم غذا چیه بگن کوفت هم میگم خدایا شکرت. حتی بعدترها و دور از خونه، وقتی که آخر شبها تو آشپزخونهی دانشگاه علمیکاربردیِ میدونِ نبرد، مجردی، جیگر مرغ درست میکردیم و شام میخوردیم هم، من شکرت میکردم. وقتایی که تو حجره دَکیدُنگی صبحونه نون بربری میگرفتیم با پنیر و بدون کره و چایِ کمرنگ هم همینطور. حتی وقتی دخل و خرجم نمیخوند که ناهار بگیرم و ناهار و شام و صبونه یکی میشد هم شکرت کردم. حتی اگه بعداً ببری جهنم بندازیم کنار قابیل و فرعون و نمرود و شمر و خولی و رضا شاه و هایده و مهستی اینا هم میگم شُکرت. میگم «إن أدخَلتَنِی النّارَ أَعلَمتُ أهلَها انّی اُحِبُّک»
سید مصطفی موسوی دوزخی
@ir_tavabin