eitaa logo
اشتباه.
336 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
659 ویدیو
5 فایل
[ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_o2dsbx8&btn=اشتباهات ] فاجعه‌هایی که درون مغزم رخ میده و منِ توهمی فکر می‌کنم واقعی‌ان درصورتی که اصلا وجود ندارن، و اینجا بخش کوچیکی از اون فاجعه‌هاست. اگه کار واجبی بود (که نیست) : @StupidLiar
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از باکی
بگذار که این باغ، درش گم شده باشد گل ‌های ترَش، برگ و برش، گم شده باشد جز چشم به راهی، به چه دل خوش کند این باغ؟ گر قاصدک نامه برش گم شده باشد باغ شب من کاش درش بسته بماند ای کاش کلید سحرش گم شده باشد بی اختر و ماه است دلم؛ مثل کسی که صندوقچه ی سیم و زرش گم شده باشد شب تیره و تار است و بلادیده و خاموش انگار که قرص قمرش گم شده باشد چاهی ست همه ناله و دشتی ست همه گرگ خواب پدری که پسرش گم شده باشد آن روز تو را یافتم افتاده و تنها در هیبت نخلی که سرش گم شده باشد پیچیده شمیمت همه جا، ای تن بی سر! چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد
اولین بار که امتحان آیین‌نامه گواهینامه ماشین دادم افتادم. بار دوم هم افتادم. تا بار سوم سرهنگ اسمم رو دید، گفت منم موسوی‌ام پسرعمو! و امتحان رو برخلاف قبلی‌ها نسبتاً ساده‌تر گرفت و قبول شدم! دو سال موتورسواری میکردم که رفتم گواهینامه موتور بگیرم و بار اول افتادم ولی خسته نشدم! هم تو امتحان‌های دبیرستان هم تو امتحان‌های حوزه دروس تجدیدی داشتم ولی خسته نشدم! ماشین رو که خریدم هنوز هزارکیلومتر نرفته، تصادف کردم. بعد از ده سال موتورسواری امسال تا اینجا پنج شش بار زمین خوردم.. شکست مقدمه پیروزیه‌. خواستم بگم از این شکست‌ها ناراحت نشو! نه اینکه به حال خودش بذاری بره، نه! ولی خسته نشو، تلاش کن! خدا کمک میکنه و میگذری.. @ir_tavabin
منم همراه امشب تموم میشم.
هدایت شده از رآنیِ هلویی‌ ˖ ࣪⸳
هدایت شده از کاستِرا
مثل هر روز رهسپار آسمان شدم. اما اینبار احساس میکردم به سمت چوبه ی دار میروم. شب پیش، شب طاقت فرسایی بود. فرشتگان التماسم میکردند که طلوع نکنم، به شب التماس می‌کردند که بیشتر کش بیاید، به زمان التماس می‌کردند که به ثانیه هایش بگوید کمی آرام تر بگذرند؛ اما هنگامی که هوا به رنگ گرگ و میش در آمد، تاب مقاومت نیاوردم. دست خودم نبود، نمی‌توانستم از واقعه ای که هر صبح برایم روی میداد اجتناب کنم. کم کم در آسمان اوج می‌گرفتم و بر حرارتم افزوده میشد. در دلم ماتم گدازه می‌کشید. هنگامی که به میانه ی آسمان رسیدم و دیدم آنچه را که نباید... تمام وجودم در آتشِ غمی جانکاه می‌سوخت و دعا می‌کردم هیچگاه در مقام خورشید آفریده نمی‌شدم، ای کاش هیچگاه طلوع امروز را نمی‌دیدم و ای کاش در همین لحظه ذوب میشدم و اشک میشدم و برای او می باریدم. ای کاش می‌توانستم بگویم شرمنده ام که طلوع کردم و ای کاش شب تا ابد پرده بر زمین میکشید و هیچ گاه مرا به میانه ی آسمان نمی‌فرستادند. سقوط برایم از بودن در چنین جایگاهی خوش تر است. از روی زمین صدای فریادهایی به گوشم می‌رسید. صدای فریاد ماهیانی که شیون می‌کشند و پرندگانی که ناله سر می‌دهند. می‌شنیدم و می‌سوختم‌. در تب خود می‌سوختم، دَم می‌گرفتم، زار می‌زدم، شیون می‌کردم، ناله میزدم و باز هم می‌سوختم‌؛ تا ابد، تا ابد، تا ابد...