البته اونا اصلا عوضی نبودن. فقط یادمه با یکیشون به صورت جدی مشکل داشتم اونم چون خیلی بیشعور و آشغال و پست فطرت بود🥰 اگرنه واقعا همشون خوب بودن.
تازه یه چیز دیگه ام ازشون یادمه
همون طور که گفتم چون اونا اندازشون کوچولو بود، طبیعتا جام (مدال طلا) هایی که میگرفتن هم کوچیک بود.
بعد همیشه توی مسابقه هایی که میدادیم به هرکی برنده میشد (من) یه جام میدادیم.
ولی میدونید مشکل چیبود؟ اینکه اونا کوچولو بودن و ساخت جانی که اندازه اش برای من باشه مشکل بود. یادمه هیچوقت بهم جام نرسید. هیچوقت، چون هیچکس نمیتونست بسازتش. هیچ جامی اونجا لایق من نبود.
اشتباه.
تازه یه چیز دیگه ام ازشون یادمه همون طور که گفتم چون اونا اندازشون کوچولو بود، طبیعتا جام (مدال طلا)
میگم مردم خوبی بودن یعنی این: همشون طلاهاشون رو جمع میکردن کنار هم تا بتونن برای من جام بسازنن. از زن و مرد و دختر بچه و پسر بچه گرفته، تا کشیش و وزیر و پادشاه.
بخاطر برد های همیشگی من، خزانه قصر خالی بود.
من دیگه قلعه خیالی ندارم. از وقتی اونارو ندارم زندگیم کم کم به نابودی کشیده شد. هرچه سریعتر باید اون شهر رو برگردونم. اون شهر، اما بدون ترجیحا بدون حضور اون رعیت آشغال.
اشتباه.
من دیگه قلعه خیالی ندارم. از وقتی اونارو ندارم زندگیم کم کم به نابودی کشیده شد. هرچه سریعتر باید اون
اون یارو همیشه کسی بود که توی همه مسابقه ها میگفت تو اشتباه میگی درصورتی که خودش اشتباه میگفت. علاوه بر این اشتباهش رو قبول نمیکرد. تازه با من دعوا هم میکرد. منو تخریب هم میکرد. یعنی بهتر بگم خیلی سعی داشت خودش رو بزرگتر از من جلوه بده ولی هیچوقت نتونست. چون من ازش برتر بودم.
ببخشید من چرا دارم برتر بودن خودم در سن چهار سالگی از کسانی که وجود نداشتن رو با شما به اشتراک میذارم؟ 🥰🥰🥰
هدایت شده از کاستِرا
همه جا پر از دیوار بود. دیوار های کوتاه و بلند.
به هرکجا که میدویدم بنبست بود. دیوار ها جلویم قد میکشیدند. جا به جا میشدند، رشد میکردند... دیوار ها کابوس هر شبم بودند.
سال هاست که میدوم. بین هزارتوی ذهنم پیچ و تاب میخورم اما راه خروجی وجود ندارد. افکارم در لحظه به دیوار تبدیل میشوند و بیشتر راه خروجم را سد میکنند. و من آنقدر دویدم که پاهایم زخم شده است و از چشمانم خون میبارد
و حالا مدتی ست که تسلیم شده ام. دیگر نمیدوم؛ راه میروم. دنبال راه خروج نمیگردم. بجایش دیوار ها را میبینم.
از آن موقعی که هدفم را عوض کرده ام، دیوار ها کوتاه تر شده اند، انگار بی خیالی ام آنها را آب کرده است.
ساعت ها روبهرویشان مینشینم، دیگر از اشک ریختن خسته شده ام. لبخند میزنم.
از لای سنگ های دیوار، گل شکوفه میدهد. نزدیک میشوم به گل آب میدهم. فردایش گل های بیشتری رشد میکنند. گل ها آنقدر زیاد میشوند که دیگر دیواری پیدا نیست.
یک روز چشم باز کردم و دیواری ندیدم. اندوه هایم ناپدید شده بود. گل ها برایم مسیر خروجی را گلگون کرده بودند. قلبم با شدت بیشتری در سینه ام میکوبید. با تمام سرعتم دویدم. به در سفیدی نزدیک میشدم که از لای آن نور میتابید. در را باز کردم و جهانم غرق نور شد.
چشمانم را باز کردم. نور چراغ بالای سرم چشمانم را زد. با صدایی که انگار از ته چاه میآمد گفتم:«من کجام؟»
کسی که بر روی صندلی چرت میزد ناگهان از جا پرید و با بُهت به من نگاه کرد، لحظه ای بعد به سمت در دوید و مدام فریاد میزد:«پرستار, به هوش اومد، بالاخره به هوش اومد»
از طرف: @The_sound_of_paper
تقدیم به: @Lest_wrong