اوضاع و احوال چطوره؟
از مدرسه چه خبر
.
خوبه. مال شما چطوره؟
از مدرسه والا خبر اینکه اون یه نفر که تو کلاس عاشقمه بهم گفت "حنانه میشه برام یه نقاشی بکشی؟ میخوام ازت یادگاری داشته باشم" و من دارم دیوونه میشم که چی بکشم.
بقیه مدرسه هم که والا فکر کنم گفتم. بچهایی که من رو مینشاسن (بچهای اتوبوس، بچهایی که باهاشون هفتم و هشتم بیشتر ارتباط داشتم و بچهای کلاسمون) به شدت عجیب شدن.
اشتباه.
بچها نمیدونید صبح خواب چی میدیدم
خواب میدیدم مدرسه تموم شده ولی همه بچها جلوی بوفه جمع شده بودن آبجوش میگرفتن تا با خاکشیر قاطی کنن، من چون باید با اتوبوس میرفتم اعصابم از صف طولانی خورد شده بود. بعد کلی وایسادن بالاخره آبجوش و خاکشیر رو گرفتم، دویدم بیرون مدرسه داشتم میدویدم سمت ایستگاه دیدم اتوبوس رفت.
گفتم میتونم بهش برسم، درحال دویدن بودم که لیوان خاکشیرم از دستم افتاد. شکست💔💔💔
تا رسیدم به ایستگاه اتوبوس رفت. یدونه دیگه ام پشت سرش بود اونم رفت. یدونه دیگه هم بود که حتی اونم رفت. نمیدونم شاید کور بودن منو ندیدن.
چهارمی رو پریدم وسط خیابون که وایسه، وایساد. هرچی صبر کردم در عقب رو باز کنه سوار شم، نکرد. رفتم از در جلو سوار شدم. سوار که شدم دیدم همه اتوبوس پره و فقط دوتا صندلی سمت چپ اتوبوس در جلو ترین قسمت خالیه. مجبور شدم و اونجا نشستم. بعد یهو دیدم بعد من یه مرده ای سوار شد. لبخند زد.
لبخندش آشنا بود. اومد کنارم نشست. تا قیافش رو نگاه کردم دیدم هانیباله.
بعد هیچی دیگه یه نگاهی بهم کرد بعد من برگشتم مسافر های اتوبوس رو نگاه کردم، دیدم همشون قربانی های هانیبالن🌹
ریده بودم تو خودم. حتی ویل هم بود. مشکل این بود اینا با قیافه 6ای داغون شده ای بودن. در حدی که ویل نصف صورتش کنده شده بود.