هدایت شده از "زایشافکار"
روزی
من چهل ساله میشوم
و
موهایم جوگندمی
حتما
بازهم شبها
تنهایی قدم میزنم
و بازهم
هدایت میخوانم
آن روزها
کم حرف تر
و آرام تر میشوم
کمتر میخندم
بیشتر نگاه میکنم
و عمیق تر فکر
حتی شاید
سه شنبه ای بیاید
و فراموشم شود
در انقلاب سیگار کشیدن به چه معناست
حتما
توهم
کمتر چشمانت میدرخشد
و به آراستگیِ قبل نیستی
و هرگز خاطرت نیست
نقاشی ام
میان کدام کتاب فراموشی ات خاک میخورد
و اصلا برایت مهم نیست
تنها مخاطب زندگیِ یک مرد بودن چه حسی دارد
لابد
آن موقع دخترت عاشق شده
و سعی داری
انتخاب منطقی را یادش دهی
و برای دوست داشتنش
دلیل عقلانی بخواهی
و یکروز
که سعی داری هوای یک عشق را از سر دخترت بپرانی
باهم
سری به کتاب های دانشگاهی ات میزنید
ناخودآگاه خشکت میزند
و یک لبخند عمیق
از انبار کهنه دلت بیرون می آید
نفست حبس میشود
و من را بیاد می آوری
و مقایسه بین
یک همکلاسی دیوانه دوران جوانی ات
با شریک زندگی کنونی ات
گند بزند به تمام دلایل منطقی ات
و بلاخره در چهل سالگی
متوجه میشوی
عاشقی منطق ندارد
و دوست داشتن
دلیل...
"مهدی بهرامی"
مخالفم.
اگر اون آدمی که دور از تو بود رو هر روز نمیدیدی شاید برات تکراری نمیشد و یا حتی اگه دور بود فلان کارو انجام نمیداد تا ازش متنفر باشی و بیشتر اوقات این نزدیک بودنه که باعث تنفر میشه. و اون آدمی رو که دوست داری و دوره رو اگه هرروز ببینی یسری مشکلات بینتون به وجود میاد و این شناخت باعث میشه از یسری از رفتاراش بدت بیاد (نه حتما متنفر شی)، پس مخالفم.
اشتباه.
مخالفم. اگر اون آدمی که دور از تو بود رو هر روز نمیدیدی شاید برات تکراری نمیشد و یا حتی اگه دور بود
بنده درحال دادن نظر های فوق تخصصی در رابطه با چیزی که یه درصد هم اهمیت نداره: