هدایت شده از June 9
او را که از دست دادم، دنیا در ذهنم در حال فروپاشی و دگرگونی عظیمی بود؛ انگار دیوار های حائل بین روح و مغزم در حال خراب شدن بودند و خاطرات خاک خورده و فراموش شده به جا مانده از او در کنج های ذهنم، یکی پس از دیگری آشکار می شدند.
تاریکی شفافی، فضای ذهنم را فرا گرفته بود و در عین حال واضح تر از قبل میدیدم گویی تا قبل از آن فضای ذهنم چون صبحِ پاییزیِ مه گرفته بود ولی حالا با آنکه شب شده بود اما مهتابی بود، نه مهی و نه غباری؛ گویی تا آن روز دنیا را در توهمات پوچ خود زندگی میکردم یا شاید بهتر است اینگونه بگویم، زندگی را فقط در وهم این دنیای فانی میدیدم، دنیایی که آنقدر بی رحم بود که وقتی دنیای من از هم می پاشید، خورشیدش از طلوع و غروب باز نمی ایستاد، درختانش به شکوفه دادن ادامه میدادند، بادش همچنان می وزید و انسان هایش به زندگی های تهی از بصیرت خود ادامه میدادند.
آن روز فهمیدم کسی که دنیا را مهم می پندارد هنوز کسی را از دست نداده است، آن روز فهمیدم زندگی در مادیات این دنیا هیچوقت جریان نداشته. زندگی برای من مفهوم تازه ای گرفته بود و من آن مفهوم را تا پایان عمرم در بین همان آوار های خاطرات و جمله ی دوستت دارم یافتم.
_زینک
هدایت شده از سمفونی دلقک ها.
«گریه نمیکنم من، دلم شکسته اما، چیزی نگفته ام من به مامان و به بابا.»
هدایت شده از اجتماع سر رسید هایم
نمیدانم، چقدر کلمه سختی است، نمیدانم چکار کنم، نمیدانم چه میخواهی، نمیدانم چه میخواهم، نمیدانم به چه فکر میکنی. نمیدانم چگونه بیایم، نمیدانم چگونه فراموش کنم، نمیدانم کدام درست است، نمیدانم دستم را میگیری یا نه. لطفی کن و نمیدانم ها را از زندگی ام دور کن. من میخواهم بدانم، میخواهم مطمئن باشم و میخواهم یقین داشته باشم.