هدایت شده از , خونه
از بچگی دوست داشتم از پنجره ها آویزون بشم، روی درخت و کمد بشینم یا اون قدر بلند بپرم که دستم به بالای یخچال برسه. الان هم همین طور.
هدایت شده از Accidents(R.I.P)
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از Accidents(R.I.P)
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
همیشه مشکی میپوشید. میگفتن چرا؟ سیدی؟ میگفت نه. میگفتن رضا صادقی زیاد گوش میدی؟ میگفت نه، من بتمنم باید شهر رو نجات بدم. میگفتن دروغ نگو، زر نزن، تو مافیایی شهر کجا بود؟ میگفت رو من اشتباه تارگت نزنید بابا این شرایط زشته کثیفه مستهجنه!
بعد موقع حرف زدن یهو خاموش میشد. نمیدونم، میرفت تو خلأ، رو پشتبوم، مثل بتمن. مواد بیچارهش کرده بود. همه زندگیش رو باخته بود. زنش ولش کرده بود. قیافهی بچهش رو یادش نمیومد. سوادش در حد شمردن پول و شمارهگرفتن و خوندن اسم ایستگاهها بود. خیلی دوست داشت مدرسه درس بخونه ولی شاه و آقاش نذاشته بودن. آقاش گفته بود روی شونهی مرد که میزنی باید خاک بلند بشه، ننهش هم همیشه اینطور موقعها از تو اتاق جیغ میزد که آقات فقط ازش خاک بلند میشه، یه چیکه پول از مشتش نمیچکه! آقاش گفته بود درس واسه بچهفوکولیهاست. به آقاش نگفته بود فوکولیبودن هم قشنگهها. هروقت هرچی گفته بود کتک خورده بود. بیشتر از غذای خونه، کمربند خورده بود. سیگار پشت دستش داغ کرده بودن. با زخم بزرگ شده بود.
سرِ شبه. اولِ میدون انقلاب. کارت ملیش رو از جیبش در میاره و رو به پسری که پشت میز اسم مینویسه میگیره، هنوز حرفِ تو دهنش رو نجویده که پسر میگه«پدرجان هنوز کپن اعلام نکردن که» و پسر میخنده. مرد نمیخنده. به پسر نمیگه«رو آب بخندی!» نمیگه«زهرمار! خوشنمک!» نمیگه، چون آخرینباری که حاضر جوابی کرد افسر لُرِ کلانتری با دستهای پهنِ کارگری خوابونده بود توی گوشش. رَب و رُبش رو یکی کرده بود. تا چهل و هشت ساعت توی گوشش صدای زنگ و افسر و آژیر پلیس میومد.
دوباره کارت ملیش رو میگیره سمت پسر و میگه«جانفدا اینجا اسم مینویسن؟» بعد یهو خاموش میشه. میره تو خلأ. رو پشتبوم. مثل بتمن. میله پرچم رو سفت چسبیده، محکم. چشماش خمار میشه. میره و میاد. پرچم ولی محکم تو دستشه.. مثل کسی که تو دریای طوفانی، جليقه نجات پیدا کرده باشه و سفت بهش چسبیده باشه.. پسر نمیتونه اسم روی کارت ملی رو بخونه. پر از لکهی چای و تیکههای سیاهِ چیزی شبیه لواشکه. میپرسه پدرجان اسمت چیه؟ میگه بتمنم! باید شهرو نجات بدم.. جان فدا اینجا اسم مینویسن؟
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
کاش میشد سَرو باشم. تا هستم سایه باشم. وقتی افتادم هم باعثِ ذوقِ مردانگیِ تبرزن باشم. نگاه کند به صاحبکار و بگوید «موهندس دیدی چطو زِدمش زِمین؟ گردنش رو تبر نمیزدها!» و من روی زمین، گردنزدهشده، لبخند بزنم که مردانگی کسی را لااقل به رخ بقیه کشیدهام و لقمهی چربی شدهام برای سر سفرهی زن و بچهاش. بعد مرا هرکسی برای کاری ببرد. سوتکی بشوم توی دست بچهای. صندلیای برای پیرمرد و پیرزنهای نیِقلیانیِ خوشعُمرکرده و نوههای تپلمپلشان. تنهیِ قلیانِ دوسیبآلبالویِ لاتِ خداشناسی. میزغذاخوریِ شاهدِ عشقبازیهای زوجِ جوانی. صفحهی شطرنجِ ورزشکارِ مدعیِ قهرمانی. نردبانی برای بالا رفتن. کتابخانهی طلبهی اهل علم و تقوایی. رَحلِ قرآنِ قاریِ خوشصدایی. سینیِ چایِ آبرودارِ دختری شب خواستگاریاش.
اما از بین همهی اینها اگر چیزی قرار است عاقبتم را بخیر کند، قنداقِ کلاشینکفِ سربازی لب مرز شدن است..
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin