هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
کاش میشد سَرو باشم. تا هستم سایه باشم. وقتی افتادم هم باعثِ ذوقِ مردانگیِ تبرزن باشم. نگاه کند به صاحبکار و بگوید «موهندس دیدی چطو زِدمش زِمین؟ گردنش رو تبر نمیزدها!» و من روی زمین، گردنزدهشده، لبخند بزنم که مردانگی کسی را لااقل به رخ بقیه کشیدهام و لقمهی چربی شدهام برای سر سفرهی زن و بچهاش. بعد مرا هرکسی برای کاری ببرد. سوتکی بشوم توی دست بچهای. صندلیای برای پیرمرد و پیرزنهای نیِقلیانیِ خوشعُمرکرده و نوههای تپلمپلشان. تنهیِ قلیانِ دوسیبآلبالویِ لاتِ خداشناسی. میزغذاخوریِ شاهدِ عشقبازیهای زوجِ جوانی. صفحهی شطرنجِ ورزشکارِ مدعیِ قهرمانی. نردبانی برای بالا رفتن. کتابخانهی طلبهی اهل علم و تقوایی. رَحلِ قرآنِ قاریِ خوشصدایی. سینیِ چایِ آبرودارِ دختری شب خواستگاریاش.
اما از بین همهی اینها اگر چیزی قرار است عاقبتم را بخیر کند، قنداقِ کلاشینکفِ سربازی لب مرز شدن است..
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin
امروز بهجای آن که متوجه یک فرمول ریاضی شوم، متوجه شدم در کشیدن نیم رخ بسیار پیشرفت کردم.