هدایت شده از ★ عطر ویچ | 𝗪𝗜𝗧𝗖𝗛 ★🪄
🏰★ در قلمروی رُزی شهرِ کهن آزور، جایی که خورشید هر غروب کهربایی میشد، پادشاهی بود به نام "دیون". او یک راز داشت: کسی دوستش نداشت. مردم از فرمانهایش اطاعت میکردند اما هیچکس جرئتِ نگاه در چشمانش را نداشت..؛ چون بوی عود و چرم از تن او بلند میشد، بویی که میگفت: "به من نزدیک نشو.."
🎠★ در حومهٔ شهر، دختری به نام لیرا گلهای رز سیاه پرورش میداد. او نابینا بود، اما میتوانست عطرها را حس کند. یک روز طوفانِ رُز تمام دروازهها را بست. لیرا در کاخ پناه گرفت. دیون فرمان داد: "به آن دختر دست نزنید! بگذارید خودش بو بکشد و برود."
⛲️★ لیرا اما نرفت. قدم زد تا به تالار رسید. نفس عمیقی کشید و گفت:
«بوی پادشاه غمگین و شکستخوردهای به مشامم میرسد. عود او خالص است، اما چرمش هنوز از شمشیرهایی زخمیست که برای کسی که دوستش داشت نکشید.»
دیون لرزید.
1⃣★ نت آغازین (رز و کمی)میوهای - دیون برای اولین بار صدای قلبش را شنید. میوه سرفهاش را درآورد، اما رز در گلو فرو رفت. عطر داشت به او میگفت: «درد را نگه دار، شیرینش میکنم.»
2⃣★ نت میانی (عنبر، کهربا، عود) - دستور داد تمام عودسوزهای شهر را خاموش کنند. در سکوت کهربایی، لیرا به او نزدیک شد. بوی عنبر از نبضش میآمد. انگشتانش را روی گونهی دیون گذاشت و گفت: «این چیزی فراتر از کلمات است.. من بوی ترس پنهان شده در پس گردنت را حس میکنم.»
3⃣★ نت پایه/پایانی (جوز هندی و چرم) - دیون زانو زد. جوز هندی در هوا مثل طلسمی پیچید که نفرین تنهایی را میشکند. چرم شمشیرهایش از شرم نرم شد. به لیرا گفت: "مرا بو کن و تمام حرفهایی که هیچ وقت نزدم را حس کن.."
🌬★ صبح که طوفان خوابید، لیرا رفته بود. اما توی تالار، عطرش روی صندلی باقی مانده بود. دیون فهمید که عشق گاهی یک نت پایانی است که ساعتها بعد از تمام شدن آهنگ عطر.. هنوز روی پوست میماند.
و قلب او تا ابد متعلق به یک دختر شد. متعلق به کسی که جرئت کرد بویی را بو کند که هیچ واژهای برای توصیفش وجود ندارد.
焚
🏰★ در قلمروی رُزی شهرِ کهن آزور، جایی که خورشید هر غروب کهربایی میشد، پادشاهی بود به نام "دیون". او
با همچین حسی پستهای ویچ رو میذارم: