eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
21 دنبال‌کننده
112 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
••اعمال‌قبل‌ازخواب↯✨•• حضرت‌رسول‌اڪرم‹ﷺ›فرمودند:ڪھ‌هرشب پیش‌ازخواب↓ 🌻۱⇜قرآنو‌ختم‌ڪنید✨ شایدبگیدچہ‌طوری‌ماحتی‌نمیتونیم‌یڪ‌جزأش روهم‌بخونیم‌اماشما میتونیدفقط باخوندטּ‌‌۳بارسوره‌توحید قرآטּ‌‌روختم‌کنید✨ 🌻۲⇜پیامبرانو‌شفیع‌خودتوטּ‌‌ ڪنیدبافرستادن۱بارصلوات↓ ✨"اَللهُمَ صَّلِ عَلےِمُحَمَدوآلِ مُحَمَدوعَجِل فَرَجَهُم اَللهُمَ صَلِ عَلےٰجَمیعِ الاَنبیاءوَالمُرسَلین"✨ 🌻۳⇜مومنین رو ازخودتون راضےنگہ داریدباذڪر↓ ✨"اَللهُمَ اغْفِرلِلمومنین وَالمومِنات"✨ 🌻۴⇜یڪ‌حج‌وسہ‌عمره‌بہ‌جا بیاریدباگفتن↓ ✨"سُبحانَ اللهِ وَالحَمدُالله وَلااِلهَ اِله الله وَاللهُ اَڪبر"✨ 🌻۵⇜خوندن هزاررڪعت نمازبا۳بارگفتن ذڪر↓ ✨"یَفعَلُ اللهُ مایَشاءُبِقُدرَتِہ وَیَحڪُمُ مایُریدُبِعِزَتِہ..."✨ 🌻۶⇜خواندטּ‌‌یڪ بارتسبیحات حضرت زهرا↓ ✨"الله اڪبر:۳۴مرتبہ‌"✨ ✨"الحمدلله:۳۳مرتبہ‌"✨ ✨"سبحاטּ‌‌الله:۳۳مرتبہ‌"✨ 🌻۷⇜خواندטּ ‌‌۷ بار سوره قدر↓ ✨"بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ ﴿١﴾ وَمَا أَدْرَاکَ مَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ ﴿٢﴾ لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ ﴿٣﴾ تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ ﴿٤﴾ سَلامٌ هِیَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ ﴿٥﴾"✨ 🌻۸⇜آیہ۱۱۰ آخر سوره ڪهف جهت بیدار شدטּ‌‌ برای نماز شب و نماز صبح↓ ✨قُـلْ إِنَّمٰـا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحىٰ إِلَيَّ أَنَّمٰـا إِلَٰـهُكُمْ إِلَٰـهٌ وٰاحِدٌ ۚ  فَـمَنْ کٰـانَ يَرْجُوا لِقٰـاءَ رَبِّهِ فَلْـيَعْـمَلْ عَمَلًا صٰـالِحًا وَلٰا يُشْرِكْ بِعِبٰـادَةِ رَبِّـهِ أَحَدًا✨ ✨بگو :مـن فقط بشری هستم مثل شما امتیازم این است ڪه بہ من وحی می‌شود کہ تنها معبودتاטּ‌‌ معبود یگانہ است؛ پس هر ڪہ بہ لقای پروردگارش امید دارد باید ڪاری شایستہ انجام دهد و هیچ ڪس را در عبادت پروردگارش شریڪ نڪند.✨ وضویادتوטּ‌‌نرھ‌‌کہ‌ثوابش‌خیلی‌زیادھ‌⚡️ اگہ‌باوضوبخوابی‌انگارتمام‌شب‌ درحال‌عبادت بودی🌸
نزدیک غروب، بالاخره به گله رسیدند. هنوز چند قدم بیشتر جلو نرفته بودند که صدایی از میان اسب‌ها بلند شد: «ماریا! ماریا!» ماریا سرش را بالا آورد. «سورا؟» اسبی جوان و درشت‌اندام از میان گله بیرون آمد و به سرعت به طرفشان آمد. سورا، دوست صمیمی و رفیق قدیمی برادر ماریا بود؛ اسبی که علاقهٔ زیادی به ماریا داشت، اما ماریا هیچ‌وقت علاقه‌ای به او نشان نداده بود. سورا وقتی به آنها رسید، اول با نگرانی ماریا را نگاه کرد و بعد چشمش به آریان و سوکو افتاد. با لحنی تند گفت: «چرا این‌قدر دیر کردی؟ این دوتا غریبه کی‌ان؟» بعد با نگرانی به زخم ماریا نگاه کرد. «اینا بهت آسیب زدن؟» ماریا سریع گفت: «نه، صبر کن، بذار توضیح بدم—» اما قبل از اینکه حرفش تمام شود، چند اسب دیگر هم متوجه حضورشان شدند. کم‌کم جمعیت بیشتری دورشان جمع شد. از میان گله، اسبی بزرگ با چهره‌ای جدی جلو آمد. برادر ماریا بود. نگاهش اول روی خواهرش افتاد و بعد روی آریان و سوکو ثابت ماند. با صدایی محکم گفت: «ماریا، کجا بودی؟ چرا این‌قدر دیر کردی؟» ماریا آرام جواب داد: «برادر، آروم باش. حالا که اینجام، بهت توضیح می‌دم.» برادرش همچنان با نگرانی نگاهش می‌کرد. «پس اول بگو این دوتا کی‌ان.» آریان و سوکو ساکت مانده بودند. سورا هم کنار ماریا ایستاده بود و با دقت آریان را زیر نظر داشت. ماریا نفس عمیقی کشید. «این‌ها آریان و سوکو هستن... و اگه این دوتا نبودن، شاید الان من اینجا نبودم.»
مارسا هنوز با دقت به آریان و سوکو نگاه می‌کرد. چهره‌اش سرد و جدی بود و معلوم بود هنوز حرف‌های ماریا را کامل باور نکرده. گفت: «من هنوز قانع نشدم.» ماریا با تعجب نگاهش کرد. «برادر!» مارسا به زخم ماریا اشاره کرد. «این زخم شوخی نیست. از کجا بدونم کار این دوتا نبوده؟» آریان آرام گفت: «من به خواهرت آسیب نزدم.» مارسا نگاه تندی به او انداخت. «قیافه‌تون هم خیلی مشکوکه.» سوکو زیر لب گفت: «قیافه‌مون؟!» آریان سریع نگاهش کرد که چیزی نگوید. مارسا چند قدم جلو آمد. «از کدوم قبیله‌اید؟» آریان لحظه‌ای مکث کرد. نمی‌دانست گفتن حقیقت دربارهٔ گذشته‌اش چه واکنشی ایجاد می‌کند. سوکو هم ساکت شد. ماریا بین آنها ایستاد و گفت: «برادر، بذار خودشون جواب بدن.» مارسا همچنان منتظر پاسخ بود. آریان نفس عمیقی کشید. «من از هیچ قبیله‌ای نیستم... حداقل دیگه نیستم.» مارسا ابروهایش را درهم کشید. «یعنی چی؟» آریان به آرامی گفت: «داستانش طولانیه.» سورا که از کنارشان گوش می‌داد، با تردید گفت: «من که گفتم... این دوتا یه چیزی رو پنهان می‌کنن.» سوکو نگاه کوتاهی به او انداخت. «ما فقط تازه رسیدیم. لازم نیست از همین الان بازجویی‌مون کنی.» مارسا دوباره به آریان خیره شد. اما این بار سؤال دیگری در ذهنش شکل گرفته بود: اگر آریان از هیچ قبیله‌ای نبود، پس واقعاً از کجا آمده بود؟
آریان چند لحظه ساکت ماند. می‌دانست اگر تمام حقیقت را بگوید، ممکن است دردسر درست شود. هنوز هیچ‌کس در این گله چیزی دربارهٔ گذشتهٔ او نمی‌دانست و بهتر بود فعلاً همین‌طور بماند. پس تصمیم گرفت بخشی از حقیقت را بگوید و بخشی را پنهان کند. آرام گفت: «من و سوکو از یک منطقهٔ دور میایم. مدتیه که از اونجا بیرون اومدیم و قصد داریم یه جای جدید برای زندگی پیدا کنیم.» مارسا همچنان با شک نگاهش می‌کرد. «چه قبیله‌ای؟» آریان کمی مکث کرد. «قبیلهٔ خاصی نداریم.» این قسمت حقیقت داشت. اما ادامهٔ حرفش را طوری گفت که کسی بیشتر سؤال نپرسد: «یه مدتیه سفر می‌کنیم و از جایی به جای دیگه می‌ریم. اتفاقی هم ماریا رو پیدا کردیم و کمکش کردیم.» مارسا چشم‌هایش را ریز کرد. «همین؟» آریان با آرامش سر تکان داد. «همین.» سورا با تردید گفت: «من هنوز بهشون اعتماد ندارم.» ماریا فوراً گفت: «ولی من دارم.» مارسا به خواهرش نگاه کرد. چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت: «باشه. فعلاً.» بعد نگاهش را دوباره به آریان دوخت. «اما تا وقتی مطمئن نشم خطری برای گله نداری، حواسم بهت هست.» آریان سرش را تکان داد. «حق داری.» اما در دلش نفس راحتی کشید. فعلاً حقیقت پنهان مانده بود. و هیچ‌کس نمی‌دانست آریان دقیقاً چه چیزی را از آنها مخفی کرده است.
مارسا بعد از کمی فکر کردن، بالاخره اجازه داد آریان و سوکو در گله بمانند. روزهای بعد، ماریا تقریباً هر روز به آنها سر می‌زد. یک روز وقتی کنار آریان راه می‌رفت، آرام پرسید: «چرا حقیقت رو به برادرم نگفتی؟» آریان کمی مکث کرد. «بهتر بود نگم... وگرنه...» ماریا با کنجکاوی نگاهش کرد. «وگرنه چی؟» آریان چند لحظه ساکت ماند. «هیچی... منصرف شدم.» ماریا با شک نگاهش کرد. آریان سریع لبخند زد. «اممم... خب، من میرم یه دوری بزنم. کمکی لازم داشتی، روی من حساب کن. 🙂» و قبل از اینکه ماریا دوباره سؤال کند، راه افتاد. سوکو که کمی آن‌طرف‌تر ایستاده بود، با دیدن این صحنه زیر لب حرص خورد. «بازم فرار کرد...» چند لحظه بعد خودش را به ماریا رساند. با یک پرش بلند از روی سنگی گذشت و درست جلوی ماریا فرود آمد. همان لحظه چند شب‌تاب از میان علف‌ها بلند شدند و دور سوکو حلقه زدند. ماریا با حیرت به صحنه نگاه کرد. «وااای... چقدر زیباست!» سوکو لبخند زد. «😌 دیدی؟» ماریا خندید. اما آن طرف گله، مارسا و سورا مشغول صحبت بودند. سورا با ناراحتی گفت: «من هنوز به اون دوتا اعتماد ندارم. چرا اجازه دادی اینجا بمونن؟» مارسا خسته نگاهش کرد. «بس کن سورا. خیلی غر می‌زنی.» سورا اخم کرد. «ولی—» مارسا حرفش را قطع کرد. «فقط چون خواهر من تو رو نمی‌خواد، نباید سر هر چیزی غر بزنی.» سورا ناگهان جدی شد. «اون شرط رو یادت هست؟» مارسا نگاهش کرد. «کدوم شرط؟» سورا گفت: «همون شرطی که بین من و تو گذاشته بودیم.» مارسا چیزی نگفت. سورا ادامه داد: «قرار بود اگر من ببازم، دسته‌ام مال تو بشه... و اگر تو ببازی، ماریا با من ازدواج کنه.» مارسا با اخم گفت: «می‌دونم چی گفتیم.» سورا جلوتر آمد. «خب، تو باختی.» مارسا چند لحظه ساکت ماند. سورا با اطمینان گفت: «حالا باید به قولت عمل کنی.»
خب خب ببخشید که دیر شد الان رمان رو‌ میزارم😉☺️