#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستسوم
باران کنار پنجره نشسته بود و به حیاط خیره شده بود.
چند لحظه ساکت ماند.
ذهنش رفت سمت چند ماه قبل...
با خودش فکر کرد:
«مهران همیشه همینطوری نبود...»
تصویر چند ماه قبل جلوی چشمش آمد.
مهران آن موقع هم شیطون بود، هم زیاد کلکل میکرد، اما شوخیهاش معمولاً زود تمام میشد.
باران زیر لب گفت:
— پس چی شد که کمکم اینجوری شد؟ 🤔
یادش آمد...
یک روز مهران با نیلا شوخی کرده بود. نیلا اول ناراحت شده بود، اما چند دقیقه بعد خودش خندیده و گفته بود:
— ولش کن بابا...
مهران هم خندیده بود.
— دیدی؟ آخرش خودتم خندیدی! 😂
باران آن روز چیز خاصی بهش نگفته بود.
اما بعدش...
شوخیهای مهران یکییکی بیشتر شد.
هر بار یکی میگفت:
— مهران، دیگه بسه!
مهران با خنده جواب میداد:
— بابا شوخی کردم! 😂
و معمولاً سوران هم کنارش میخندید.
باران آرام سرش را تکان داد.
— آها...
انگار خودش هم متوجه نشده بود از کِی این اتفاق افتاد.
مهران کمکم به واکنشهای بقیه عادت کرده بود.
اگر کسی اخم میکرد، برایش بامزه بود.
اگر نیلا غر میزد، بیشتر شوخی میکرد.
اگر سوران میخندید، مطمئنتر میشد که کارش خیلی جدی نیست.
باران با خودش گفت:
— شاید مهران هیچوقت قصد نداشت کسی رو ناراحت کنه...
چند ثانیه سکوت کرد.
— فقط... کمکم فرق بین شوخی و اذیت کردن رو گم کرد.
همان لحظه صدای صدا ماشین مهران از بیرون خانه آمد.
باران برگشت سمت پنجره.
لبخند خیلی کمرنگی زد.
— ولی یه جایی باید یکی جلوشو میگرفت...
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستچهارم
فلشبک تمام شد...
زمان حال.
مهران بعد از بحثی که با سوران داشت، بدون حرف بیشتری به سمت پارکینگ رفت.
ماشین را آورد سامان سورا سوار شدن و به سمت خانه راه افتاد.
سامان و سوران هم از در ورودی خانه وارد شدند.
در همان حیاط، باران و نیلا کنار هم نشسته بودند و چای میخوردند و مشغول بازی فکری بودند.
باران با دیدن ماشین مهران، سرش را بلند کرد.
مهران پشت فرمان بود.
چهرهاش هنوز عصبانی بود و حتی از داخل ماشین هم میشد اخمهایش را دید.
باران کمی نگران شد.
سامان و سوران داشتند وارد خانه میشدند که باران صدایشان زد:
— سلام مهران چشه؟ 😐
سامان برگشت و نگاهی به سوران انداخت.
بعد خیلی خونسرد گفت:
— سلام از این آقا بپرس.
سوران:
— اِ... چرا من؟ 😐😂
نیلا که متوجه جدی بودن فضا شده بود، بازی را کنار گذاشت.
— اتفاقی افتاده؟ شر درست نکردین؟ 😅
سوران دستهایش را بالا آورد.
— نه بابا...
باران اما هنوز به مهران نگاه میکرد.
ماشین داشت آرام وارد پارکینگ میشد.
باران کمی از دیدن عصبانیت مهران ناراحت شد و دوباره رو به سوران کرد.
— چیکار کردین؟
سوران چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهی کشید.
— یه بحث کوچیک شد.
باران:
— سر چی؟
سامان گفت:
— سر همون قضیهای که تو دانشگاه شروع شد.
نیلا با تعجب به سوران نگاه کرد.
— یعنی دوباره سر من؟ 😐
سوران سریع گفت:
— نه، اینطوری نگو...
باران ابروهایش را بالا برد.
— سوران، چی شده دقیقاً؟
سوران نگاهی به سمت پارکینگ انداخت.
مهران پیاده شد و در ماشین را محکم بست.
— فعلاً بذار خودش بیاد.
باران با نگرانی گفت:
— فقط امیدوارم دعواتون خیلی جدی نشده باشه... 🥲
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستپنجم
مهران از پارکینگ زیرزمینی بیرون آمد و مستقیم رفت سمت میز و صندلیهای حیاط.
روی صندلی نشست، تکیه داد و نفس عمیقی کشید.
سامان بدون حرف رفت داخل خانه.
سوران هم رو به نیلا کرد و گفت:
— نیلا، برو یه دمنوش برای مهران درست کن.
مهران نگاهی به سوران انداخت و قبل از اینکه نیلا بلند شود، گفت:
— نمیخواد.
باران که هنوز حواسش به مهران بود، آرام گفت:
— مهران، لطفاً آروم باش.
مهران چیزی نگفت.
باران هم شروع کرد وسایل بازی فکری را جمع کردن.
چند لحظه بعد، یکدفعه چیزی به ذهنش رسید.
سرش را بالا آورد و با ذوق گفت:
— بچهها! بیاید امشب بریم بیرون ها! 😄
سوران فوری گفت:
— آره، فکر خوبیه! 😂
نیلا هم لبخند زد.
— آره، خوش میگذره! 😄
همان موقع سامان از خانه بیرون آمد. لباسهایش را عوض کرده بود.
— آره، بد نیست.
نیلا با تعجب برگشت سمتش.
— تو از کجا فهمیدی؟! 😐
سامان خیلی خونسرد عینکش را مرتب کرد.
— صداتون بلنده... 🥸
سوران زد زیر خنده.
— جاسوس خونه! 😂
مهران آهی کشید و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
— من نمیام.
باران چند لحظه بهش خیره شد.
بعد رفت کنار مهران نشست.
کتابی که دستش بود را آرام روی سر مهران زد.
— غلط کردی نیای! 😐😂
مهران سرش را بلند کرد و با تعجب نگاهش کرد.
— اِ... باران!
باران کتاب را بست و گفت:
— امشب همه میایم. تو هم میای.
مهران:
— چرا؟
باران:
— چون اگه نیای، خودم میام دنبالت. 😐😂
سوران از آن طرف میز گفت:
— من حمایت میکنم! 😂
مهران با اخم به سوران نگاه کرد.
— تو ساکت.
نیلا خندید.
— پس یعنی تصمیم گرفته شد! 😁
سامان هم نشست و گفت:
— ظاهراً رأیگیری هم لازم نیست.
مهران زیر لب گفت:
— خانوادهمون رسماً دموکراسی نداره... 😑
باران خندید.
— بالاخره یه چیز درست گفتی! 😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستششم
باران بالاخره همه را مجبور کرد برای بیرون رفتن آماده شوند.
نیلا زودتر از همه آماده شده بود و با ذوق جلوی در ایستاده بود.
— خب؟ همه آمادهان؟ 😁
سوران از پلهها پایین آمد.
— من که آمادهام!
سامان هم با لباس مرتب و عینکش از اتاق بیرون آمد.
— بریم؟
باران گفت:
— آره، فقط...
همه به سمت مهران برگشتند.
مهران هنوز روی صندلی نشسته بود و با اخم به زمین نگاه میکرد.
باران دست به کمر زد.
— مهران!
مهران سرش را بالا آورد.
— چیه؟
— آماده شو.
— حوصله ندارم.
باران چند قدم جلو رفت.
— قرار نیست ازت بپرسیم حوصله داری یا نه. پاشو! 😂
مهران اخم کرد.
— باران...
— مهران...
چند ثانیه همدیگر را نگاه کردند.
سوران زیر لب گفت:
— شروع شد. 😂
مهران بالاخره از جا بلند شد.
— باشه بابا... میام.
نیلا ذوق کرد.
— یِس! 😁
چند دقیقه بعد، همه آماده شدند و راه افتادند.
اول رفتند سینما.
نیلا و باران از فیلم لذت میبردند و سوران هر چند دقیقه یکبار چیزی درباره فیلم میگفت و سامان مجبور میشد ساکتش کند.
مهران اما بیشتر فیلم را با قیافهای اخمو تماشا میکرد.
سوران آرام خم شد سمتش.
— هنوز ناراحتی؟
مهران بدون اینکه نگاهش کند گفت:
— فیلمو ببین.
— یعنی آره. 😂
مهران نگاه تندی بهش انداخت.
— سوران.
— باشه، باشه. 😅
بعد از سینما، رفتند پارک.
باران و نیلا جلوتر راه میرفتند و درباره فیلم حرف میزدند.
سوران هم کنار مهران راه میرفت.
— حالا بهتر شدی؟
— یه کم.
سوران لبخند زد.
— پس برنامهمون جواب داد.
مهران:
— هنوز بستنی مونده.
سوران خندید.
— آها! پس دلیل اصلی آشتی همین بود. 😂
بعد از کمی گشتوگذار، رفتند بستنی گرفتند.
مهران بالاخره کمی لبخند زد.
باران که متوجه شد، با ذوق گفت:
— بالاخره اخمت باز شد! 😂
مهران:
— خیلی حرف نزن.
— ولی لبخند زدی! 😁
— نزدم.
سوران:
— همه دیدیم.
مهران:
— شماها زیادی دقت میکنین. 😑😂
بعد از بستنی، تصمیم گرفتند کمی در قسمت خلوتتر پارک پیادهروی کنند.
هوا خنک شده بود و همه آرامتر شده بودند.
ناگهان صدایی از چند متر آنطرفتر توجهشان را جلب کرد.
مهران ایستاد.
— صبر کنین.
باران برگشت.
— چی شد؟
مهران به سمت صدا نگاه کرد.
مرد جوانی کنار مسیر نشسته بود و به نظر میرسید حال خوبی ندارد. کمی آنطرفتر، فردی که وسایلش را گرفته بود با عجله از محل دور میشد.
مهران بدون معطلی به سمت مرد رفت.
— آقا، خوبی؟
مرد سرش را بالا آورد.
— کیفم رو... گرفت...
مهران سریع اطراف را نگاه کرد و بعد کنار او نشست.
— چیزی نیست. اول مطمئن شوین حالت خوبه.
سوران و سامان هم خودشان را رساندند.
سامان گفت:
— من با نگهبانی پارک تماس میگیرم.
باران و نیلا هم کنارشان ایستادند.
مهران به مرد کمک کرد از جایش بلند شود.
— آروم، میتونی وایسی؟
مرد سر تکان داد.
— آره... ممنون.
مهران گفت:
— بیا بشین اینجا. بقیهش رو میسپاریم به مسئولهای پارک.
سوران با تعجب به مهران نگاه کرد.
اخم همیشگی مهران هنوز روی صورتش بود، اما این بار دلیلش عصبانیت از خانواده نبود.
از اینکه کسی را اذیت کرده بودند ناراحت شده بود.
باران آرام به نیلا نگاه کرد.
نیلا لبخند کوچکی زد.
سوران هم زیر لب گفت:
— این مهران خودمونه.
مهران برگشت.
— چی گفتی؟
سوران سریع گفت:
— هیچی! 😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستهفتم
مهران و سوران دست مرد را گرفتند و کمکش کردند تا به سمت خروجی پارک برود.
مرد چند قدم که رفت، برگشت سمتشان.
— واقعاً ممنونم، اگه شما نبودین نمیدونستم باید چیکار کنم.
مهران خیلی کوتاه سر تکان داد.
— خواهش میکنم. مواظب خودت باش.
مرد خداحافظی کرد و از پارک خارج شد.
همان لحظه باران آرامآرام آمد نزدیک مهران.
آنقدر نزدیک شد که تقریباً جلوی صورتش ایستاد و با دقت نگاهش کرد.
— مهران... خوب شدی؟ 😐
سوران سریع گفت:
— آره! 😁
مهران بدون اینکه حتی نگاهش کند:
— ساکت، سوران.
سوران فوراً ساکت شد.
— باشه. 😐
ولی حالت شوخطبعی هنوز از صورتش معلوم بود. 😂
چهار نفر کمکم به سمت ماشین راه افتادند.
سامان و نیلا جلوتر از همه راه میرفتند و مشغول صحبت بودند.
باران و مهران کمی عقبتر بودند و سوران هم چند قدم پشت سرشان حرکت میکرد.
سوران این بار برخلاف همیشه ساکت بود. مشخص بود هنوز از اینکه مهران با او سرد شده، ناراحت است.
باران که متوجه شد، کمی همیه طور به راه رفتن کنار مهران ادامه میداد ،
آرام و با همان حالت عادی پرسید:
— هنوز ازش عصبانی؟
مهران سرش را پایین انداخت.
— نمیدونم...
باران نگاهی به سوران انداخت.
مهران کمی سرش را چرخاند و نگاهی به عقب انداخت.
مهران دوباره آرام گفت:
— فکر کنم هنوز ناراحته.
باران گفت:
— داداش، بهتره باهاش آشتی کنی. خوب نیست اینقدر باهاش سرد باشی. گناه داره... دوستت داره.
سوران که حرف باران را شنیده بود، چند لحظه چیزی نگفت.
بعد خیلی کوتاه گفت:
— بیخیال.
باران این بار کمی جدیتر شد، ولی سعی کرد حالت عادی صورتش را حفظ کند.
لبخند کوچکی زد؛ لبخندی که کمی مصنوعی بود.
— خب... ناراحته. من که نمیفهمم چرا قهرین، ولی...
کمی مکث کرد.
— به خاطر من، مهران.
مهران نگاهش کرد.
چهرهی باران آرام بود؛ چشمهای سبزش زیر نور پارک مشخصتر شده بود و موهای قهوهای براقش که چند تار از زیر شالش بیرون زده بود، کنار صورتش افتاده بود. سوشرت جلوبسته پوشیده بود و دامن بلندش تا روی کفشش میرسید.
مهران چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد نفس کوتاهی کشید و گفت:
— باشه.
باران با تعجب نگاهش کرد.
— باشه چی؟
مهران دوباره رو به جلو کرد.
— حرف میزنم... بعداً.
باران لبخند کوچکی زد.
— خوبه.
چند قدم عقب تر، سوران که حرفشان را شنیده بود، آرام سرش را بالا آورد.
هنوز ناراحت بود، اما برای اولین بار از وقتی از پارک بیرون آمده بودند، کمی امیدوار به نظر میرسید.
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستهشتم
مهران پشت فرمان نشست.
همه قرار بود سوار شوند.
مهران نگاهی به سامان انداخت.
— سامان، شما عقب بشین.
بعد سامان رو به نیلا کرد.
— نیلا، تو جلو بشین.
نیلا با خوشحالی رفت سمت صندلی شاگرد.
— 😌 پس من میشینم جلو.
مهران با صدای معنیداری گفت:
— نیلا... 😐
نیلا همانجا مکث کرد.
— باشه، پس عقب میشینم. 😅
باران رو به سوران کرد.
— تو جلو بشین.
سوران کمی مکث کرد.
نگران بود مهران قبول نکند و دوباره ناراحت شود.
— نه، من نمیشینم. خواهر، تو بشین.
باران یکدفعه سوران را هل داد داخل صندلی شاگرد.
— وقتی میگم بشین یعنی بشین! 😁
— باران! 😐
سامان و نیلا رفتند عقب و نشستند.
سوران اما هنوز معذب بود.
دستگیره در را گرفت و خواست پیاده شود.
مهران ماشین را روشن کرد و همزمان از آینه وسط نگاهی به عقب انداخت برای از پارک بیارد بیرون.
— سوران.
سوران برگشت.
— هوم؟
مهران خیلی عادی گفت:
— بشین سر جات.
سوران چند لحظه نگاهش کرد.
بعد یک لبخند کوچیک روی صورتش نشست.
— باشه. 😅
در را بست و سر جایش نشست.
مهران راه افتاد.
چند دقیقه بعد، خیابانهای شهر را پشت سر میگذاشتند.
نیلا و باران کمکم خوابشان برده بود.
سامان بیدار بود و وسط دو خواهرش نشسته بود.
سوران هم از پنجره بیرون را نگاه میکرد.
مهران چند بار یواشکی از گوشه چشم نگاهی به سوران انداخت، اما چیزی نگفت.
چند دقیقه گذشت.
به چهارراه رسیدن پشت چراغ قرمز..
سامان که از سکوت و این وضعیت خسته شده بود، بالاخره گفت:
— اه... چقدر لفتش میدین.
مهران کمی خندید.
— چی رو لفت میدیم؟ 😄
سامان چیزی نگفت.
کمی خودش را جلو کشید، دست سوران را گرفت و بعد دست مهران را هم گرفت.
سوران با تعجب به سامان نگاه کرد.
مهران هم با تعجب نگاهش کرد.
— چیکار میکنی؟ 😐
سامان دست هر دو را کنار هم گذاشت.
— هیچی. آشتی کنین دیگه.
سوران و مهران چند لحظه به دستهایشان نگاه کردند.
دستشان کمکم شل شد.
مهران نگاه کوتاهی به سوران انداخت.
سوران هم نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت...
بعد مهران ناگهان دست سوران را محکمتر گرفت و او را سمت خودش کشید و بغلش کرد.
سوران اول از تعجب خشکش زد.
— مهران... 😐
مهران چیزی نگفت.
فقط چند لحظه همانطور نگهش داشت.
سوران بالاخره لبخند زد.
— بالاخره آشتی کردی؟ 😁
مهران آرام گفت:
— زیاد حرف نزن.
سوران خندید.
— باشه داداش. 😂
سامان از عقب با رضایت سر تکان داد.
— بالاخره!
مهران از آینه نگاهی به سامان انداخت.
— تو هم زیادی خوشحال نشو. 😐
سامان خندید.
— من کاری نکردم که. 😁
سوران هنوز لبخند روی صورتش بود.
— نه... کار خودم بود که منتظر موندم. 😂
مهران:
— سوران...
سوران:
— ساکت شدم! 😐😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستنهم
وقتی به خانه رسیدند، نیلا هنوز غرق خواب بود.
همه پیاده شدند.
مهران خواست برود ماشین را پارک کند که دید نیلا هنوز روی صندلی خوابیده.
مهران صدایش زد:
— سامان، نیلا هنوز خوابه. بیدارش کن ببرش.
سامان آرام صدای نیلا کرد:
— نیلا... نیلا بیدار شو.
اما نیلا اصلاً تکان نخورد.
مهران چند لحظه نگاهش کرد.
— بیخیال. من میرم پارکینگ، خودم بیدارش میکنم.
سامان گفت:
— باشه، ما رفتیم.
سامان، سوران و باران وارد خانه شدند.
مهران ریموت را زد و درهای حیاط باز شد. ماشین را وارد کرد و مستقیم به سمت پارکینگ زیرزمین رفت.
ماشین را پارک کرد و رفت سمت در عقب.
در را باز کرد.
نیلا هنوز غرق خواب بود. 🤨
مهران چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد آرام صدایش کرد:
— نیلا...
جوابی نیامد.
مهران آه کوتاهی کشید.
— چه خوابی هم میکنی...
بعد خیلی آرام او را بلند کرد و روی کولش گذاشت.
خودش هم نمیدانست چرا این کار را کرده.
شاید دلش نمیآمد دوباره بیدارش کند.
آرام از پلهها بالا رفت و وارد خانه شد.
مامان و بابا در اتاقشان خواب بودند.
سامان و باران در پذیرایی نشسته بودند و فیلم میدیدند.
همین که مهران را دیدند که نیلا را روی کولش آورده، هر دو با تعجب نگاهش کردند.
چند ثانیه فقط خیره ماندند.
باران:
— 😳
سامان:
— مهران؟!
مهران با تعجب بهشان نگاه کرد.
— چیه؟ چرا اینطوری نگام میکنید؟
بعد کمی نیلا را جابهجا کرد.
— بیاید کمک.
باران سریع از جایش بلند شد و رفت سمت مهران.
با کمک هم نیلا را آرام روی مبل گذاشتند و باران پتو رویش انداخت.
سامان با لبخند به مهران نگاه کرد.
مشخص بود از دیدن این رفتار برادرش خوشحال شده.
— شب بخیر داداش.
بعد رفت سمت اتاقش.
باران کنار مهران ماند.
تلویزیون هنوز روشن بود.
چند لحظه گذشت.
باران گاهی به مهران نگاه میکرد.
با خودش فکر میکرد:
«چه داداش خوبی دارم...»
مهران اما کاملاً غرق تلویزیون بود.
ناگهان بدون اینکه نگاهش را از تلویزیون بردارد، گفت:
— باران، چرا اینطوری نگام میکنی؟
باران سریع سرش را سمت تلویزیون برگرداند.
— ها؟ چیزی نیست! 😅
مهران خندید.
— برو بخواب. امروز خسته شدی.
باران لبخند زد.
— باشه داداش... شب بخیر.
— شب بخیر.
باران هم رفت.
مهران ماند و تلویزیون روشن و نیلایی که آرام روی مبل خوابیده بود.
🌱🦋https://eitaa.com/Life_story_Z/220🌱🦋
به داستان زندگی خوش اومدی😃💜
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
🌱🦋https://eitaa.com/Life_story_Z/220🌱🦋 به داستان زندگی خوش اومدی😃💜
رفقااا
باران شال داره هااا🐣
ولی بخاطر مشکل فنی🤌🏻🗿
(چتجیپیتی)
سر لختش کرد👾
حالا عکس اولش بدتر بود😮💨💔😂
این از سه قلو هامون😍
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
🌱🦋https://eitaa.com/Life_story_Z/220🌱🦋 به داستان زندگی خوش اومدی😃💜
فور مرامی
برا هر آشنایی🥹🙃؟