#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستهفتم
مهران و سوران دست مرد را گرفتند و کمکش کردند تا به سمت خروجی پارک برود.
مرد چند قدم که رفت، برگشت سمتشان.
— واقعاً ممنونم، اگه شما نبودین نمیدونستم باید چیکار کنم.
مهران خیلی کوتاه سر تکان داد.
— خواهش میکنم. مواظب خودت باش.
مرد خداحافظی کرد و از پارک خارج شد.
همان لحظه باران آرامآرام آمد نزدیک مهران.
آنقدر نزدیک شد که تقریباً جلوی صورتش ایستاد و با دقت نگاهش کرد.
— مهران... خوب شدی؟ 😐
سوران سریع گفت:
— آره! 😁
مهران بدون اینکه حتی نگاهش کند:
— ساکت، سوران.
سوران فوراً ساکت شد.
— باشه. 😐
ولی حالت شوخطبعی هنوز از صورتش معلوم بود. 😂
چهار نفر کمکم به سمت ماشین راه افتادند.
سامان و نیلا جلوتر از همه راه میرفتند و مشغول صحبت بودند.
باران و مهران کمی عقبتر بودند و سوران هم چند قدم پشت سرشان حرکت میکرد.
سوران این بار برخلاف همیشه ساکت بود. مشخص بود هنوز از اینکه مهران با او سرد شده، ناراحت است.
باران که متوجه شد، کمی همیه طور به راه رفتن کنار مهران ادامه میداد ،
آرام و با همان حالت عادی پرسید:
— هنوز ازش عصبانی؟
مهران سرش را پایین انداخت.
— نمیدونم...
باران نگاهی به سوران انداخت.
مهران کمی سرش را چرخاند و نگاهی به عقب انداخت.
مهران دوباره آرام گفت:
— فکر کنم هنوز ناراحته.
باران گفت:
— داداش، بهتره باهاش آشتی کنی. خوب نیست اینقدر باهاش سرد باشی. گناه داره... دوستت داره.
سوران که حرف باران را شنیده بود، چند لحظه چیزی نگفت.
بعد خیلی کوتاه گفت:
— بیخیال.
باران این بار کمی جدیتر شد، ولی سعی کرد حالت عادی صورتش را حفظ کند.
لبخند کوچکی زد؛ لبخندی که کمی مصنوعی بود.
— خب... ناراحته. من که نمیفهمم چرا قهرین، ولی...
کمی مکث کرد.
— به خاطر من، مهران.
مهران نگاهش کرد.
چهرهی باران آرام بود؛ چشمهای سبزش زیر نور پارک مشخصتر شده بود و موهای قهوهای براقش که چند تار از زیر شالش بیرون زده بود، کنار صورتش افتاده بود. سوشرت جلوبسته پوشیده بود و دامن بلندش تا روی کفشش میرسید.
مهران چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد نفس کوتاهی کشید و گفت:
— باشه.
باران با تعجب نگاهش کرد.
— باشه چی؟
مهران دوباره رو به جلو کرد.
— حرف میزنم... بعداً.
باران لبخند کوچکی زد.
— خوبه.
چند قدم عقب تر، سوران که حرفشان را شنیده بود، آرام سرش را بالا آورد.
هنوز ناراحت بود، اما برای اولین بار از وقتی از پارک بیرون آمده بودند، کمی امیدوار به نظر میرسید.
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستهشتم
مهران پشت فرمان نشست.
همه قرار بود سوار شوند.
مهران نگاهی به سامان انداخت.
— سامان، شما عقب بشین.
بعد سامان رو به نیلا کرد.
— نیلا، تو جلو بشین.
نیلا با خوشحالی رفت سمت صندلی شاگرد.
— 😌 پس من میشینم جلو.
مهران با صدای معنیداری گفت:
— نیلا... 😐
نیلا همانجا مکث کرد.
— باشه، پس عقب میشینم. 😅
باران رو به سوران کرد.
— تو جلو بشین.
سوران کمی مکث کرد.
نگران بود مهران قبول نکند و دوباره ناراحت شود.
— نه، من نمیشینم. خواهر، تو بشین.
باران یکدفعه سوران را هل داد داخل صندلی شاگرد.
— وقتی میگم بشین یعنی بشین! 😁
— باران! 😐
سامان و نیلا رفتند عقب و نشستند.
سوران اما هنوز معذب بود.
دستگیره در را گرفت و خواست پیاده شود.
مهران ماشین را روشن کرد و همزمان از آینه وسط نگاهی به عقب انداخت برای از پارک بیارد بیرون.
— سوران.
سوران برگشت.
— هوم؟
مهران خیلی عادی گفت:
— بشین سر جات.
سوران چند لحظه نگاهش کرد.
بعد یک لبخند کوچیک روی صورتش نشست.
— باشه. 😅
در را بست و سر جایش نشست.
مهران راه افتاد.
چند دقیقه بعد، خیابانهای شهر را پشت سر میگذاشتند.
نیلا و باران کمکم خوابشان برده بود.
سامان بیدار بود و وسط دو خواهرش نشسته بود.
سوران هم از پنجره بیرون را نگاه میکرد.
مهران چند بار یواشکی از گوشه چشم نگاهی به سوران انداخت، اما چیزی نگفت.
چند دقیقه گذشت.
به چهارراه رسیدن پشت چراغ قرمز..
سامان که از سکوت و این وضعیت خسته شده بود، بالاخره گفت:
— اه... چقدر لفتش میدین.
مهران کمی خندید.
— چی رو لفت میدیم؟ 😄
سامان چیزی نگفت.
کمی خودش را جلو کشید، دست سوران را گرفت و بعد دست مهران را هم گرفت.
سوران با تعجب به سامان نگاه کرد.
مهران هم با تعجب نگاهش کرد.
— چیکار میکنی؟ 😐
سامان دست هر دو را کنار هم گذاشت.
— هیچی. آشتی کنین دیگه.
سوران و مهران چند لحظه به دستهایشان نگاه کردند.
دستشان کمکم شل شد.
مهران نگاه کوتاهی به سوران انداخت.
سوران هم نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت...
بعد مهران ناگهان دست سوران را محکمتر گرفت و او را سمت خودش کشید و بغلش کرد.
سوران اول از تعجب خشکش زد.
— مهران... 😐
مهران چیزی نگفت.
فقط چند لحظه همانطور نگهش داشت.
سوران بالاخره لبخند زد.
— بالاخره آشتی کردی؟ 😁
مهران آرام گفت:
— زیاد حرف نزن.
سوران خندید.
— باشه داداش. 😂
سامان از عقب با رضایت سر تکان داد.
— بالاخره!
مهران از آینه نگاهی به سامان انداخت.
— تو هم زیادی خوشحال نشو. 😐
سامان خندید.
— من کاری نکردم که. 😁
سوران هنوز لبخند روی صورتش بود.
— نه... کار خودم بود که منتظر موندم. 😂
مهران:
— سوران...
سوران:
— ساکت شدم! 😐😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستنهم
وقتی به خانه رسیدند، نیلا هنوز غرق خواب بود.
همه پیاده شدند.
مهران خواست برود ماشین را پارک کند که دید نیلا هنوز روی صندلی خوابیده.
مهران صدایش زد:
— سامان، نیلا هنوز خوابه. بیدارش کن ببرش.
سامان آرام صدای نیلا کرد:
— نیلا... نیلا بیدار شو.
اما نیلا اصلاً تکان نخورد.
مهران چند لحظه نگاهش کرد.
— بیخیال. من میرم پارکینگ، خودم بیدارش میکنم.
سامان گفت:
— باشه، ما رفتیم.
سامان، سوران و باران وارد خانه شدند.
مهران ریموت را زد و درهای حیاط باز شد. ماشین را وارد کرد و مستقیم به سمت پارکینگ زیرزمین رفت.
ماشین را پارک کرد و رفت سمت در عقب.
در را باز کرد.
نیلا هنوز غرق خواب بود. 🤨
مهران چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد آرام صدایش کرد:
— نیلا...
جوابی نیامد.
مهران آه کوتاهی کشید.
— چه خوابی هم میکنی...
بعد خیلی آرام او را بلند کرد و روی کولش گذاشت.
خودش هم نمیدانست چرا این کار را کرده.
شاید دلش نمیآمد دوباره بیدارش کند.
آرام از پلهها بالا رفت و وارد خانه شد.
مامان و بابا در اتاقشان خواب بودند.
سامان و باران در پذیرایی نشسته بودند و فیلم میدیدند.
همین که مهران را دیدند که نیلا را روی کولش آورده، هر دو با تعجب نگاهش کردند.
چند ثانیه فقط خیره ماندند.
باران:
— 😳
سامان:
— مهران؟!
مهران با تعجب بهشان نگاه کرد.
— چیه؟ چرا اینطوری نگام میکنید؟
بعد کمی نیلا را جابهجا کرد.
— بیاید کمک.
باران سریع از جایش بلند شد و رفت سمت مهران.
با کمک هم نیلا را آرام روی مبل گذاشتند و باران پتو رویش انداخت.
سامان با لبخند به مهران نگاه کرد.
مشخص بود از دیدن این رفتار برادرش خوشحال شده.
— شب بخیر داداش.
بعد رفت سمت اتاقش.
باران کنار مهران ماند.
تلویزیون هنوز روشن بود.
چند لحظه گذشت.
باران گاهی به مهران نگاه میکرد.
با خودش فکر میکرد:
«چه داداش خوبی دارم...»
مهران اما کاملاً غرق تلویزیون بود.
ناگهان بدون اینکه نگاهش را از تلویزیون بردارد، گفت:
— باران، چرا اینطوری نگام میکنی؟
باران سریع سرش را سمت تلویزیون برگرداند.
— ها؟ چیزی نیست! 😅
مهران خندید.
— برو بخواب. امروز خسته شدی.
باران لبخند زد.
— باشه داداش... شب بخیر.
— شب بخیر.
باران هم رفت.
مهران ماند و تلویزیون روشن و نیلایی که آرام روی مبل خوابیده بود.
🌱🦋https://eitaa.com/Life_story_Z/220🌱🦋
به داستان زندگی خوش اومدی😃💜
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
🌱🦋https://eitaa.com/Life_story_Z/220🌱🦋 به داستان زندگی خوش اومدی😃💜
رفقااا
باران شال داره هااا🐣
ولی بخاطر مشکل فنی🤌🏻🗿
(چتجیپیتی)
سر لختش کرد👾
حالا عکس اولش بدتر بود😮💨💔😂
این از سه قلو هامون😍
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
🌱🦋https://eitaa.com/Life_story_Z/220🌱🦋 به داستان زندگی خوش اومدی😃💜
فور مرامی
برا هر آشنایی🥹🙃؟
سلاممممم دورد بر دوستان عزیز همراه من😍💜
برای عضو جدید مون خوشگلا مون
دو تا رمان دیگه از🥹
# یک_زندگیمعمولی🏡
میزارم که کیف کنید😇
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_سیام
نیمهشب شده بود.
مهران تلویزیون را خاموش کرد و از جایش بلند شد.
آرام از پلهها بالا رفت.
همهی بچهها در طبقهی بالا خواب بودند.
وقتی از جلوی اتاق سوران رد شد، چند قدم رفت...
اما ایستاد.
چند لحظه به در اتاق نگاه کرد.
بعد برگشت و خیلی آرام دستگیره را پایین آورد.
در را آهسته باز کرد.
سوران خواب بود.
مهران چراغ خواب کمنوری را روشن کرد و وارد اتاق شد.
کنار تخت، پایین پای سوران نشست.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد دست سوران را آرام گرفت.
چشمانش روی صورت خوابآلود برادرش ماند.
انگار یک خاطرهی قدیمی دوباره در ذهنش زنده شد...
فلشبک
سالها قبل...
مهران، سوران و سامان فقط هشت سالشان بود.
باران هم آن موقع چهار ساله بود و در خانه همراه مامان و بابا بود.
سه برادر با دوچرخههایشان در یک خیابان نسبتاً خلوت بازی میکردند.
سوران با هیجان دوچرخهسواری میکرد که ناگهان چرخش لیز خورد.
— وااای!
روی زمین افتاد.
مهران و سامان سریع ترمز کردند.
سوران خواست بلند شود که ناگهان صدای بوق یک ماشین از دور بلند شد.
سوران همان لحظه خشکش زد.
چشمهایش از ترس باز شده بود و فقط به ماشین نگاه میکرد.
مهران بدون فکر دوید سمتش.
— سوران!
بازوی سوران را گرفت و او را کشید.
هر دو با هم به کنار خیابان پرت شدند.
ماشین از کنارشان رد شد.
چند لحظه هر دو روی زمین مانده بودند.
مهران دست و پاهایش درد میکرد، اما سریع بلند شد.
— سوران؟!
بالای سر سوران رفت.
وقتی دید روی سرش زخمی شده، صورتش پر از ترس شد.
— سوران... سوران بیداری؟
سامان هم خودش را رساند.
— مهران! بیا بریم خونه!
مهران هنوز نگران سوران بود.
— سرش زخمی شده...
هر سه با دلهره خودشان را به خانه رساندند.
مامان و بابا با دیدنشان سریع جلو آمدند.
— چی شده؟!
بابا فوراً به سمت سوران رفت.
باران که آن موقع فقط چهار سال داشت، از گوشهی خانه خودش را رساند.
همیشه داداشهایش را خیلی دوست داشت، مخصوصاً مهران.
وقتی مهران را دید که دست و پایش زخمی شده و ناراحت ایستاده، با نگرانی گفت:
— داداشی... چیشده؟ ☹️
مهران جواب نداد.
فقط به سوران نگاه میکرد.
بابا و مامان سوران را برای بررسی بیشتر به بیمارستان بردند.
مهران هم میخواست همراهشان برود، اما بابا گفت:
— تو بمون خونه، خودت هم زخمی شدی.
مهران با نگرانی پرسید:
— سوران خوب میشه؟
مامان لبخند آرامی زد.
— آره عزیزم، نگران نباش.
اما از همان روز، صدای بلند بوق ماشین برای سوران تبدیل به چیزی ترسناک شد.
سالها گذشت.
سوران بزرگتر شد، اما آن ترس کاملاً از بین نرفت.
یک بار وقتی باران ۱۲ ساله بود، نزدیک بود هنگام عبور از خیابان با یک ماشین برخورد کند.
سوران که همان اطراف بود، سریع خودش را رساند و باران را عقب کشید.
وقتی خطر رد شد، سوران هنوز از ترس نفسش تند بود.
با ناراحتی به سوران نگاه کرد.
— باران! چرا اونجا وایساده بودی؟! میخواستی بلایی سرت بیاد؟
باران که هنوز شوکه بود، چیزی نگفت.
سوران دستش را گرفت.
— اصلاً حواست کجا بود؟
باران آهسته گفت:
— ببخشید...
سوران با چشمهای نگران نگاهش کرد.
— فقط مواظب خودت باش آبجی...
پایان فلشبک
مهران هنوز کنار تخت سوران نشسته بود.
دستش را آرام در دست گرفته بود.
نگاهش روی صورت سوران ماند.
خیلی آهسته زیر لب گفت:
— از بچگی همینطوری بودی...
لبخند خیلی کوچکی زد.
— هنوزم باید حواسم بهت باشه، داداش.
سوران در خواب کمی تکان خورد.
مهران دستش را رها نکرد.
چراغ خواب همچنان آرام روشن بود.
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_سییکم
صبح روز بعد...
فردا دانشگاه داشتند.
مهران از خواب بیدار شد و یک لیوان آب برداشت.
یک لبخند شیطنتآمیز زد. 😈
آرام از پلهها بالا رفت.
— ای خدا... این آدم دست از اذیت کردن برنمیداره. 🫤
رسید جلوی اتاق سوران.
آرام در را باز کرد.
سوران هنوز خواب بود.
مهران کمی از آب داخل لیوان را رویش ریخت و سریع عقب رفت.
سوران یکدفعه از جا پرید و نشست.
— یا خدااا! 😳
مهران که کنار در ایستاده بود، به لیوان نگاه کرد؛ کمی از آبش کم شده بود.
با خنده گفت:
— 😅 هاها! وقت بیدار شدنه!
سریع از اتاق بیرون آمد و رفت سمت اتاق سامان.
در را آرام باز کرد.
کمی آب روی سامان ریخت و فوراً از اتاق بیرون رفت.
چند ثانیه بعد صدای سامان بلند شد:
— وای! کی روم آب ریختتتت؟! 😯
مهران با خنده از راهرو رد شد.
رسید جلوی اتاق باران.
در را کمی باز کرد، کمی آب روی باران ریخت و سریع در رفت.
— آآآی! 😯
مهران خواست برگردد سمت پلهها که یکدفعه ایستاد.
سوران درست جلویش ایستاده بود.
مهران:
— 😐
سوران به لیوان توی دست مهران نگاه کرد.
— پیدات کردم...
از داخل اتاقها هم صدای سامان و باران میآمد.
— مهران!
— وایسا ببینمت! 😂
مهران سریع لیوان را به دست سوران داد.
— بگیر.
و قبل از اینکه سوران چیزی بگوید، با سرعت از پلهها پایین رفت.
سوران با تعجب به لیوان نگاه کرد.
همان لحظه سامان و باران همزمان از اتاقهایشان بیرون آمدند.
هر دو به سوران نگاه کردند.
بعد به لیوان خالی توی دستش.
چند ثانیه سکوت...
سامان:
— سوران؟ 😐
باران:
— این تو دست تو چیکار میکنه؟ 😐
سوران آرام به لیوان نگاه کرد.
بعد به پلهها.
— این... مال مهرانه. 😐
سامان چشمهایش را ریز کرد.
— یعنی چی؟
سوران با خونسردی گفت:
— یعنی من الان متهم اصلیام؟ 😂
باران:
— مهراننننن! 😭😂
از پایین صدای خندهی مهران میآمد.
سوران سرش را تکان داد.
— دیدین؟! گفتم خودش بود! 😂
پاییز مبارکککککک🧡
امید وارم پاییز خوبی داشته باشید و با قدرت درس بخوانید برای کشور مون مفید باشیم🍂🍁
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
🌱🦋https://eitaa.com/Life_story_Z/220🌱🦋 به داستان زندگی خوش اومدی😃💜
بچها به این توجه نکنین
تصویر جذاب رسید😍🥹
عکس بچگیا شون هم هست🌷