#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_پانزدهم
نزدیک غروب، بالاخره به گله رسیدند.
هنوز چند قدم بیشتر جلو نرفته بودند که صدایی از میان اسبها بلند شد:
«ماریا! ماریا!»
ماریا سرش را بالا آورد.
«سورا؟»
اسبی جوان و درشتاندام از میان گله بیرون آمد و به سرعت به طرفشان آمد. سورا، دوست صمیمی و رفیق قدیمی برادر ماریا بود؛ اسبی که علاقهٔ زیادی به ماریا داشت، اما ماریا هیچوقت علاقهای به او نشان نداده بود.
سورا وقتی به آنها رسید، اول با نگرانی ماریا را نگاه کرد و بعد چشمش به آریان و سوکو افتاد.
با لحنی تند گفت:
«چرا اینقدر دیر کردی؟ این دوتا غریبه کیان؟»
بعد با نگرانی به زخم ماریا نگاه کرد.
«اینا بهت آسیب زدن؟»
ماریا سریع گفت:
«نه، صبر کن، بذار توضیح بدم—»
اما قبل از اینکه حرفش تمام شود، چند اسب دیگر هم متوجه حضورشان شدند.
کمکم جمعیت بیشتری دورشان جمع شد.
از میان گله، اسبی بزرگ با چهرهای جدی جلو آمد.
برادر ماریا بود.
نگاهش اول روی خواهرش افتاد و بعد روی آریان و سوکو ثابت ماند.
با صدایی محکم گفت:
«ماریا، کجا بودی؟ چرا اینقدر دیر کردی؟»
ماریا آرام جواب داد:
«برادر، آروم باش. حالا که اینجام، بهت توضیح میدم.»
برادرش همچنان با نگرانی نگاهش میکرد.
«پس اول بگو این دوتا کیان.»
آریان و سوکو ساکت مانده بودند.
سورا هم کنار ماریا ایستاده بود و با دقت آریان را زیر نظر داشت.
ماریا نفس عمیقی کشید.
«اینها آریان و سوکو هستن... و اگه این دوتا نبودن، شاید الان من اینجا نبودم.»
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_شانزدهم
مارسا هنوز با دقت به آریان و سوکو نگاه میکرد.
چهرهاش سرد و جدی بود و معلوم بود هنوز حرفهای ماریا را کامل باور نکرده.
گفت:
«من هنوز قانع نشدم.»
ماریا با تعجب نگاهش کرد.
«برادر!»
مارسا به زخم ماریا اشاره کرد.
«این زخم شوخی نیست. از کجا بدونم کار این دوتا نبوده؟»
آریان آرام گفت:
«من به خواهرت آسیب نزدم.»
مارسا نگاه تندی به او انداخت.
«قیافهتون هم خیلی مشکوکه.»
سوکو زیر لب گفت:
«قیافهمون؟!»
آریان سریع نگاهش کرد که چیزی نگوید.
مارسا چند قدم جلو آمد.
«از کدوم قبیلهاید؟»
آریان لحظهای مکث کرد.
نمیدانست گفتن حقیقت دربارهٔ گذشتهاش چه واکنشی ایجاد میکند.
سوکو هم ساکت شد.
ماریا بین آنها ایستاد و گفت:
«برادر، بذار خودشون جواب بدن.»
مارسا همچنان منتظر پاسخ بود.
آریان نفس عمیقی کشید.
«من از هیچ قبیلهای نیستم... حداقل دیگه نیستم.»
مارسا ابروهایش را درهم کشید.
«یعنی چی؟»
آریان به آرامی گفت:
«داستانش طولانیه.»
سورا که از کنارشان گوش میداد، با تردید گفت:
«من که گفتم... این دوتا یه چیزی رو پنهان میکنن.»
سوکو نگاه کوتاهی به او انداخت.
«ما فقط تازه رسیدیم. لازم نیست از همین الان بازجوییمون کنی.»
مارسا دوباره به آریان خیره شد.
اما این بار سؤال دیگری در ذهنش شکل گرفته بود:
اگر آریان از هیچ قبیلهای نبود، پس واقعاً از کجا آمده بود؟
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_هفدهم
آریان چند لحظه ساکت ماند.
میدانست اگر تمام حقیقت را بگوید، ممکن است دردسر درست شود. هنوز هیچکس در این گله چیزی دربارهٔ گذشتهٔ او نمیدانست و بهتر بود فعلاً همینطور بماند.
پس تصمیم گرفت بخشی از حقیقت را بگوید و بخشی را پنهان کند.
آرام گفت:
«من و سوکو از یک منطقهٔ دور میایم. مدتیه که از اونجا بیرون اومدیم و قصد داریم یه جای جدید برای زندگی پیدا کنیم.»
مارسا همچنان با شک نگاهش میکرد.
«چه قبیلهای؟»
آریان کمی مکث کرد.
«قبیلهٔ خاصی نداریم.»
این قسمت حقیقت داشت.
اما ادامهٔ حرفش را طوری گفت که کسی بیشتر سؤال نپرسد:
«یه مدتیه سفر میکنیم و از جایی به جای دیگه میریم. اتفاقی هم ماریا رو پیدا کردیم و کمکش کردیم.»
مارسا چشمهایش را ریز کرد.
«همین؟»
آریان با آرامش سر تکان داد.
«همین.»
سورا با تردید گفت:
«من هنوز بهشون اعتماد ندارم.»
ماریا فوراً گفت:
«ولی من دارم.»
مارسا به خواهرش نگاه کرد.
چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت:
«باشه. فعلاً.»
بعد نگاهش را دوباره به آریان دوخت.
«اما تا وقتی مطمئن نشم خطری برای گله نداری، حواسم بهت هست.»
آریان سرش را تکان داد.
«حق داری.»
اما در دلش نفس راحتی کشید.
فعلاً حقیقت پنهان مانده بود.
و هیچکس نمیدانست آریان دقیقاً چه چیزی را از آنها مخفی کرده است.
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_هجدهم
مارسا بعد از کمی فکر کردن، بالاخره اجازه داد آریان و سوکو در گله بمانند.
روزهای بعد، ماریا تقریباً هر روز به آنها سر میزد.
یک روز وقتی کنار آریان راه میرفت، آرام پرسید:
«چرا حقیقت رو به برادرم نگفتی؟»
آریان کمی مکث کرد.
«بهتر بود نگم... وگرنه...»
ماریا با کنجکاوی نگاهش کرد.
«وگرنه چی؟»
آریان چند لحظه ساکت ماند.
«هیچی... منصرف شدم.»
ماریا با شک نگاهش کرد.
آریان سریع لبخند زد.
«اممم... خب، من میرم یه دوری بزنم. کمکی لازم داشتی، روی من حساب کن. 🙂»
و قبل از اینکه ماریا دوباره سؤال کند، راه افتاد.
سوکو که کمی آنطرفتر ایستاده بود، با دیدن این صحنه زیر لب حرص خورد.
«بازم فرار کرد...»
چند لحظه بعد خودش را به ماریا رساند.
با یک پرش بلند از روی سنگی گذشت و درست جلوی ماریا فرود آمد.
همان لحظه چند شبتاب از میان علفها بلند شدند و دور سوکو حلقه زدند.
ماریا با حیرت به صحنه نگاه کرد.
«وااای... چقدر زیباست!»
سوکو لبخند زد.
«😌 دیدی؟»
ماریا خندید.
اما آن طرف گله، مارسا و سورا مشغول صحبت بودند.
سورا با ناراحتی گفت:
«من هنوز به اون دوتا اعتماد ندارم. چرا اجازه دادی اینجا بمونن؟»
مارسا خسته نگاهش کرد.
«بس کن سورا. خیلی غر میزنی.»
سورا اخم کرد.
«ولی—»
مارسا حرفش را قطع کرد.
«فقط چون خواهر من تو رو نمیخواد، نباید سر هر چیزی غر بزنی.»
سورا ناگهان جدی شد.
«اون شرط رو یادت هست؟»
مارسا نگاهش کرد.
«کدوم شرط؟»
سورا گفت:
«همون شرطی که بین من و تو گذاشته بودیم.»
مارسا چیزی نگفت.
سورا ادامه داد:
«قرار بود اگر من ببازم، دستهام مال تو بشه... و اگر تو ببازی، ماریا با من ازدواج کنه.»
مارسا با اخم گفت:
«میدونم چی گفتیم.»
سورا جلوتر آمد.
«خب، تو باختی.»
مارسا چند لحظه ساکت ماند.
سورا با اطمینان گفت:
«حالا باید به قولت عمل کنی.»
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_نونزدهم
مارسا مدتی به سورا خیره ماند.
بعد آرام گفت:
«هنوز نه.»
سورا اخم کرد.
«یعنی چی هنوز نه؟ تو باختی!»
مارسا با جدیت گفت:
«گفتم فعلاً نه. ماریا از این شرط خبر نداره و تا وقتی خودش چیزی ندونه، من هم مجبورش نمیکنم.»
سورا دندانهایش را روی هم فشار داد.
«پس خودم کاری میکنم.»
مارسا با تعجب نگاهش کرد.
«چه کاری؟»
سورا لبخند کوچکی زد.
«کاری میکنم خودش منو انتخاب کنه.»
مارسا چیزی نگفت.
فقط با نگاهی جدی به او خیره شد.
آن طرف گله، ماریا هنوز با سوکو صحبت میکرد و هیچ خبری از گفتوگوی آن دو نداشت.
سورا از دور به ماریا نگاه کرد.
تصمیمش را گرفته بود.
اما نمیدانست جلب توجه ماریا آنقدرها هم که فکر میکرد آسان نیست.
چند دقیقه بعد، سورا خودش را به ماریا رساند.
«ماریا، میخوای یه دور با هم بریم؟»
ماریا بدون اینکه زیاد به او نگاه کند گفت:
«نه، ممنون. خودم میرم.»
سورا لبخندش را حفظ کرد.
«باشه... هر وقت خواستی.»
سوکو که کنار ماریا ایستاده بود، نگاهی به سورا انداخت.
بعد به ماریا نگاه کرد.
بعد دوباره به سورا.
آرام زیر لب گفت:
«این یکی چرا اینقدر عجیب شده؟»
ماریا خندید.
«سورا همیشه همینطوریه.»
اما سوکو هنوز به رفتن سورا نگاه میکرد.
انگار چیزی در رفتار او را دوست نداشت.
و کمی دورتر، آریان که تازه از گشت برگشته بود، از همان لحظه متوجه شد که فضای گله کمی عجیب شده است.
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_بیستم
چند روزی گذشت.
سورا کمکم رفتار عجیبی پیدا کرده بود.
هر وقت میدید آریان و ماریا با هم صحبت میکنند، نگاهش تغییر میکرد.
یک روز، وقتی آریان تنها از کنار صخرهها میگذشت، سورا جلوی راهش را گرفت.
«آریان.»
آریان ایستاد.
«چیه؟»
سورا جدی گفت:
«بهتره از ماریا فاصله بگیری.»
آریان ابرو بالا انداخت.
«دلیلی داری؟»
«فقط گفتم فاصله بگیر.»
آریان لبخند کوتاهی زد.
«من از کسی که کمک لازم داشته باشه فاصله نمیگیرم.»
سورا با عصبانیت گفت:
«گفتم برای جلب توجه ماریا کاری نکن!»
آریان آرام جواب داد:
«من برای جلب توجه هیچکس کمک نمیکنم.»
و بدون توجه به سورا راهش را ادامه داد.
سورا با خشم به رفتنش نگاه کرد.
چند روز بعد، اتفاق بدی در گله افتاد.
یکی از اسبها هنگام عبور از مسیر سنگی ترسید و چند سنگ کوچک از بالای شیب پایین ریخت.
آریان و سوکو که نزدیک بودند، سریع به سمت صدا رفتند.
ماریا هم خودش را رساند.
اما قبل از اینکه به محل برسند، صدای درگیری دیگری شنیدند.
«سورا! بس کن!»
ماریا با عصبانیت به سمت صدا دوید.
آریان و سوکو هم پشت سرش رفتند.
سورا را دیدند که با اسبی ضعیفتر از خودش درگیر شده بود.
آریان فوراً جلو رفت.
«سورا! ولش کن!»
سورا برگشت.
«تو دخالت نکن.»
ماریا با عصبانیت گفت:
«سورا، اون از تو ضعیفتره! چرا باهاش درگیر شدی؟»
سورا گفت:
«خودش شروع کرد.»
آریان به اسب ضعیف نگاه کرد.
«دروغ میگه. اون حتی نمیتونست از خودش دفاع کنه.»
سورا با عصبانیت جلو آمد.
«تو همیشه باید قهرمان بازی دربیاری؟»
آریان محکم جواب داد:
«وقتی کسی نیاز به کمک داشته باشه، آره.»
ماریا کنار آریان ایستاد.
«دیگه کافیه، سورا.»
سورا به هر دوی آنها نگاه کرد.
چهرهاش پر از خشم شده بود.
اما این بار فقط از آریان عصبانی نبود.
چیزی که بیشتر از همه اذیتش میکرد این بود که ماریا...
طرف آریان ایستاده بود.
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_بیستیکم
شب، برکه زیر نور ماه آرام گرفته بود و شبتابها میان علفها میدرخشیدند.
آریان و ماریا کنار آب ایستاده بودند. مدتی سکوت بینشان بود.
آریان بالاخره با کمی اضطراب گفت:
«ماریا... یه چیزی هست که میخوام بهت بگم.»
ماریا برگشت.
«چی؟»
آریان چند لحظه مکث کرد و بعد گفت:
«من... بهت علاقهمند شدم.»
ماریا چند ثانیه ساکت ماند.
صورتش از خجالت سرخ شد و بعد با لبخند کوچکی گفت:
«وای خدا... منم باید بگم که همین حس رو دارم.»
آریان با تعجب نگاهش کرد.
ماریا ناگهان بیشتر خجالت کشید و گفت:
«ببخشید! من باید برم... خدانگهدار! 😅»
و سریع از کنار برکه دور شد.
آریان همانجا ماند و با لبخندی ناباورانه به رفتن ماریا نگاه کرد.
شبتابها همچنان روی آب میدرخشیدند.
اما چند قدم دورتر، میان تاریکی درختان، صدای خشخش کوتاهی شنیده شد...
و هیچکدام متوجه آن نشدند.