#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_هجدهم
مارسا بعد از کمی فکر کردن، بالاخره اجازه داد آریان و سوکو در گله بمانند.
روزهای بعد، ماریا تقریباً هر روز به آنها سر میزد.
یک روز وقتی کنار آریان راه میرفت، آرام پرسید:
«چرا حقیقت رو به برادرم نگفتی؟»
آریان کمی مکث کرد.
«بهتر بود نگم... وگرنه...»
ماریا با کنجکاوی نگاهش کرد.
«وگرنه چی؟»
آریان چند لحظه ساکت ماند.
«هیچی... منصرف شدم.»
ماریا با شک نگاهش کرد.
آریان سریع لبخند زد.
«اممم... خب، من میرم یه دوری بزنم. کمکی لازم داشتی، روی من حساب کن. 🙂»
و قبل از اینکه ماریا دوباره سؤال کند، راه افتاد.
سوکو که کمی آنطرفتر ایستاده بود، با دیدن این صحنه زیر لب حرص خورد.
«بازم فرار کرد...»
چند لحظه بعد خودش را به ماریا رساند.
با یک پرش بلند از روی سنگی گذشت و درست جلوی ماریا فرود آمد.
همان لحظه چند شبتاب از میان علفها بلند شدند و دور سوکو حلقه زدند.
ماریا با حیرت به صحنه نگاه کرد.
«وااای... چقدر زیباست!»
سوکو لبخند زد.
«😌 دیدی؟»
ماریا خندید.
اما آن طرف گله، مارسا و سورا مشغول صحبت بودند.
سورا با ناراحتی گفت:
«من هنوز به اون دوتا اعتماد ندارم. چرا اجازه دادی اینجا بمونن؟»
مارسا خسته نگاهش کرد.
«بس کن سورا. خیلی غر میزنی.»
سورا اخم کرد.
«ولی—»
مارسا حرفش را قطع کرد.
«فقط چون خواهر من تو رو نمیخواد، نباید سر هر چیزی غر بزنی.»
سورا ناگهان جدی شد.
«اون شرط رو یادت هست؟»
مارسا نگاهش کرد.
«کدوم شرط؟»
سورا گفت:
«همون شرطی که بین من و تو گذاشته بودیم.»
مارسا چیزی نگفت.
سورا ادامه داد:
«قرار بود اگر من ببازم، دستهام مال تو بشه... و اگر تو ببازی، ماریا با من ازدواج کنه.»
مارسا با اخم گفت:
«میدونم چی گفتیم.»
سورا جلوتر آمد.
«خب، تو باختی.»
مارسا چند لحظه ساکت ماند.
سورا با اطمینان گفت:
«حالا باید به قولت عمل کنی.»
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_نونزدهم
مارسا مدتی به سورا خیره ماند.
بعد آرام گفت:
«هنوز نه.»
سورا اخم کرد.
«یعنی چی هنوز نه؟ تو باختی!»
مارسا با جدیت گفت:
«گفتم فعلاً نه. ماریا از این شرط خبر نداره و تا وقتی خودش چیزی ندونه، من هم مجبورش نمیکنم.»
سورا دندانهایش را روی هم فشار داد.
«پس خودم کاری میکنم.»
مارسا با تعجب نگاهش کرد.
«چه کاری؟»
سورا لبخند کوچکی زد.
«کاری میکنم خودش منو انتخاب کنه.»
مارسا چیزی نگفت.
فقط با نگاهی جدی به او خیره شد.
آن طرف گله، ماریا هنوز با سوکو صحبت میکرد و هیچ خبری از گفتوگوی آن دو نداشت.
سورا از دور به ماریا نگاه کرد.
تصمیمش را گرفته بود.
اما نمیدانست جلب توجه ماریا آنقدرها هم که فکر میکرد آسان نیست.
چند دقیقه بعد، سورا خودش را به ماریا رساند.
«ماریا، میخوای یه دور با هم بریم؟»
ماریا بدون اینکه زیاد به او نگاه کند گفت:
«نه، ممنون. خودم میرم.»
سورا لبخندش را حفظ کرد.
«باشه... هر وقت خواستی.»
سوکو که کنار ماریا ایستاده بود، نگاهی به سورا انداخت.
بعد به ماریا نگاه کرد.
بعد دوباره به سورا.
آرام زیر لب گفت:
«این یکی چرا اینقدر عجیب شده؟»
ماریا خندید.
«سورا همیشه همینطوریه.»
اما سوکو هنوز به رفتن سورا نگاه میکرد.
انگار چیزی در رفتار او را دوست نداشت.
و کمی دورتر، آریان که تازه از گشت برگشته بود، از همان لحظه متوجه شد که فضای گله کمی عجیب شده است.
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_بیستم
چند روزی گذشت.
سورا کمکم رفتار عجیبی پیدا کرده بود.
هر وقت میدید آریان و ماریا با هم صحبت میکنند، نگاهش تغییر میکرد.
یک روز، وقتی آریان تنها از کنار صخرهها میگذشت، سورا جلوی راهش را گرفت.
«آریان.»
آریان ایستاد.
«چیه؟»
سورا جدی گفت:
«بهتره از ماریا فاصله بگیری.»
آریان ابرو بالا انداخت.
«دلیلی داری؟»
«فقط گفتم فاصله بگیر.»
آریان لبخند کوتاهی زد.
«من از کسی که کمک لازم داشته باشه فاصله نمیگیرم.»
سورا با عصبانیت گفت:
«گفتم برای جلب توجه ماریا کاری نکن!»
آریان آرام جواب داد:
«من برای جلب توجه هیچکس کمک نمیکنم.»
و بدون توجه به سورا راهش را ادامه داد.
سورا با خشم به رفتنش نگاه کرد.
چند روز بعد، اتفاق بدی در گله افتاد.
یکی از اسبها هنگام عبور از مسیر سنگی ترسید و چند سنگ کوچک از بالای شیب پایین ریخت.
آریان و سوکو که نزدیک بودند، سریع به سمت صدا رفتند.
ماریا هم خودش را رساند.
اما قبل از اینکه به محل برسند، صدای درگیری دیگری شنیدند.
«سورا! بس کن!»
ماریا با عصبانیت به سمت صدا دوید.
آریان و سوکو هم پشت سرش رفتند.
سورا را دیدند که با اسبی ضعیفتر از خودش درگیر شده بود.
آریان فوراً جلو رفت.
«سورا! ولش کن!»
سورا برگشت.
«تو دخالت نکن.»
ماریا با عصبانیت گفت:
«سورا، اون از تو ضعیفتره! چرا باهاش درگیر شدی؟»
سورا گفت:
«خودش شروع کرد.»
آریان به اسب ضعیف نگاه کرد.
«دروغ میگه. اون حتی نمیتونست از خودش دفاع کنه.»
سورا با عصبانیت جلو آمد.
«تو همیشه باید قهرمان بازی دربیاری؟»
آریان محکم جواب داد:
«وقتی کسی نیاز به کمک داشته باشه، آره.»
ماریا کنار آریان ایستاد.
«دیگه کافیه، سورا.»
سورا به هر دوی آنها نگاه کرد.
چهرهاش پر از خشم شده بود.
اما این بار فقط از آریان عصبانی نبود.
چیزی که بیشتر از همه اذیتش میکرد این بود که ماریا...
طرف آریان ایستاده بود.
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_بیستیکم
شب، برکه زیر نور ماه آرام گرفته بود و شبتابها میان علفها میدرخشیدند.
آریان و ماریا کنار آب ایستاده بودند. مدتی سکوت بینشان بود.
آریان بالاخره با کمی اضطراب گفت:
«ماریا... یه چیزی هست که میخوام بهت بگم.»
ماریا برگشت.
«چی؟»
آریان چند لحظه مکث کرد و بعد گفت:
«من... بهت علاقهمند شدم.»
ماریا چند ثانیه ساکت ماند.
صورتش از خجالت سرخ شد و بعد با لبخند کوچکی گفت:
«وای خدا... منم باید بگم که همین حس رو دارم.»
آریان با تعجب نگاهش کرد.
ماریا ناگهان بیشتر خجالت کشید و گفت:
«ببخشید! من باید برم... خدانگهدار! 😅»
و سریع از کنار برکه دور شد.
آریان همانجا ماند و با لبخندی ناباورانه به رفتن ماریا نگاه کرد.
شبتابها همچنان روی آب میدرخشیدند.
اما چند قدم دورتر، میان تاریکی درختان، صدای خشخش کوتاهی شنیده شد...
و هیچکدام متوجه آن نشدند.
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_بیستدوم
چند روز بعد، فضای گله کاملاً آرام شده بود.
آریان دیگر مثل روزهای اول غریبه نبود. هر جا میرفت، چند اسب با او سلام میکردند و بعضی از کرهاسبها هم همیشه دنبال فرصتی بودند تا همراهش شوند.
ماریا هم بیشتر وقتش را کنار آریان و سوکو میگذراند.
یک صبح، سهتایی برای آب خوردن به سمت برکه رفتند.
سوکو ناگهان گفت:
«من یه مسابقه دارم!»
آریان با تعجب نگاهش کرد.
«چه مسابقهای؟»
«هرکی زودتر از این برکه برگرده به گله، برندهست.»
ماریا خندید.
«ولی مسیرش خیلی کوتاهه.»
سوکو با غرور گفت:
«همین باعث میشه مسابقه سختتر بشه.»
آریان گفت:
«باشه، ولی تقلب نکنی.»
سوکو با قیافهٔ مظلوم گفت:
«من؟! هرگز.»
مسابقه شروع شد.
سوکو با سرعت دوید.
آریان هم پشت سرش حرکت کرد.
ماریا چند لحظه ایستاد و بعد خندید و دنبالشان رفت.
اما سوکو که میخواست از روی یک تنهٔ درخت بپرد، پایش روی علفهای خیس سر خورد و مستقیم داخل بوتهها افتاد.
«آخ!»
آریان ایستاد.
ماریا خودش را رساند و با خنده گفت:
«تو گفتی برنده میشی!»
سوکو از میان بوتهها بیرون آمد و چند برگ روی سرش مانده بود.
«این... بخشی از نقشه بود.»
آریان خندید.
«آره، حتماً.»
ماریا آنقدر خندید که مجبور شد چند لحظه بایستد.
آن روز، این ماجرا تبدیل به یکی از خاطرات خندهدارشان شد.
روز دیگری، آریان تصمیم گرفت به چند کرهاسب آموزش دهد چطور از روی یک تنهٔ افتاده بپرند.
همهچیز خوب پیش میرفت تا سوکو گفت:
«بذار منم نشونشون بدم.»
آریان گفت:
«فقط این یکی رو خراب نکن.»
سوکو با اعتمادبهنفس جلو رفت.
پرید...
و این بار کاملاً موفق شد.
کرهاسبها با هیجان دورش جمع شدند.
سوکو با غرور گفت:
«دیدید؟ استاد یعنی این.»
همان لحظه یکی از کرهاسبها با هیجان از پشت به او تنه زد.
سوکو تعادلش را از دست داد و روی چمن افتاد.
ماریا از خنده گفت:
«استاد بزرگ!»
آریان هم خندید.
سوکو در حالی که روی زمین نشسته بود گفت:
«شاگردام زیادی بااستعدادن.»
شبها هم سهتایی کنار برکه مینشستند و دربارهٔ گذشتههایشان حرف میزدند.
آریان از خاطرات کودکیاش میگفت.
ماریا از شیطنتهای دوران بچگیاش تعریف میکرد.
سوکو هم هر بار سعی میکرد داستانهای خودش را بزرگتر از چیزی که واقعاً بودند تعریف کند.
تا اینکه یک شب آریان گفت:
«سوکو، تو واقعاً هیچ خاطرهای نداری که توش خودت قهرمان نباشی؟»
سوکو کمی فکر کرد.
«چرا.»
ماریا پرسید:
«چی؟»
سوکو گفت:
«یه بار از یه درخت افتادم.»
آریان خندید.
«این که قهرمانی نیست.»
سوکو گفت:
«چون بعدش دوباره ازش بالا رفتم.»
ماریا خندید.
آن شب صدای خندهٔ آنها تا اطراف برکه میپیچید.
برای چند روز، همهچیز ساده بود.
نه خبری از شایعه بود، نه درگیری، نه سایهخوارها.
فقط سه دوست که از کنار هم بودن لذت میبردند.
اما یک شب...
وقتی آریان، ماریا و سوکو از کنار برکه برمیگشتند، آریان برای لحظهای ایستاد.
روی خاک نرم کنار مسیر، رد سم تازهای دیده میشد.
آریان چند ثانیه به آن نگاه کرد.
سوکو هم متوجه شد.
ماریا پرسید:
«چی شده؟»
آریان بعد از کمی مکث گفت:
«هیچی... احتمالاً یکی از اسبهای گله بوده.»
و هر سه به راهشان ادامه دادند.
کمی دورتر، پشت درختان، همان رد سمها به تاریکی جنگل میرفتند.