eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
19 دنبال‌کننده
113 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران ⚠️ 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم برای پارت سوم😍.؟
روزها گذشت. اما آن اتفاق از ذهن اسب‌ها پاک نمی‌شد. هر بار آریان از کنارشان عبور می‌کرد، نگاه‌ها عوض می‌شد. اسب‌هایی که قبلاً با دیدنش با خوشحالی جلو می‌آمدند، حالا چند قدم عقب می‌رفتند. حتی وقتی آریان به اسبی کمک می‌کرد، بعد از رفتنش پچ‌پچ‌ها شروع می‌شد. «شاید می‌خواد خودش رو بی‌گناه نشون بده.» «از کجا معلوم اون روز راست گفته باشه؟» «شاید اصلاً سایه‌خواری در کار نبوده...» آریان این حرف‌ها را می‌شنید، اما چیزی نمی‌گفت. فقط سرش را پایین می‌انداخت و راهش را ادامه می‌داد. کمک کردن را هم متوقف نکرد. اگر اسبی زخمی می‌شد، می‌رسید. اگر کره‌اسبی گم می‌شد، دنبالش می‌گشت. اگر خطری نزدیک می‌شد، باز هم اولین کسی بود که جلو می‌رفت. اما حالا حتی خوبی‌هایش هم برای بعضی‌ها مشکوک شده بود. شایعه کم‌کم از یک گوشهٔ سرزمین به گوشهٔ دیگر رسید. و عجیب‌تر اینکه هر بار که به اسب دیگری می‌رسید، کمی تغییر کرده بود. اول می‌گفتند: «آریان کنار اسب جوان پیدا شده.» بعد می‌گفتند: «آریان با او دعوا کرده بود.» بعد: «آریان از قبل می‌دانسته سایه‌خوارها آنجا هستند.» و در آخر... «آریان خودش باعث آن اتفاق شده.» آریان یک شب کنار رودخانه ایستاده بود و به انعکاس خودش در آب نگاه می‌کرد. صدایی از پشت سرش آمد. «آریان...» برگشت. یکی از اسب‌هایی بود که سال‌ها او را می‌شناخت. آریان آرام گفت: «تو هم باورش کردی؟» اسب جواب نداد. فقط نگاهش را دزدید. آریان لبخند تلخی زد. «باشه...» اسب رفت. آریان دوباره به آب خیره شد. اما چیزی در ذهنش مدام تکرار می‌شد. چرا؟ چرا همه این‌قدر سریع باور کرده بودند؟ چه کسی اولین بار این حرف را زده بود؟ چه کسی آن‌قدر خوب داستان را تعریف کرده بود که حتی اسب‌هایی که آریان را دوست داشتند، به او شک کردند؟ آریان آهسته سرش را بلند کرد. باد سردی از میان درختان گذشت. و درست همان لحظه، از دور صدای خندهٔ کوتاهی شنیده شد. آریان برگشت. هیچ‌کس آنجا نبود. فقط مهی که آرام میان درختان حرکت می‌کرد. و برای اولین بار، آریان به این فکر افتاد که شاید آن شایعه... اتفاقی به وجود نیامده باشد. شاید کسی عمداً می‌خواست همهٔ اسب‌ها را علیه او کند. اما چه کسی؟ و مهم‌تر از آن... چرا؟
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بچها ۱۰ نفرم کنید🙃🙃🙃🙃 قول آماری ❤️‍🔥
بریم سراغ پروفایل بک‌گراد ناب🔥✨