#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_سیسوم
آریان همیشه در انتهای گله حرکت میکرد.
چند کرهاسب کوچک و خسته را روی پشتش جا داده بود تا از سرمای شدید در امان بمانند. ماریا هم کنارش میآمد و هر چند قدم یکبار به کرهها سر میزد.
مارسا از دور متوجه شد.
رو به سورا کرد و گفت:
«برو ماریا رو بیار. باید وسط گله حرکت کنه، اینجا خیلی سرده.»
سورا سرش را تکان داد و به سمت ماریا رفت.
«ماریا، بیا. باید بریم وسط گله، اینجا سردته.»
ماریا بدون اینکه توقف کند گفت:
«نه، نمیام. همینجا میمونم.»
سورا این بار جدیتر شد.
«این دستور برادرته. بیا.»
ماریا برگشت.
«گفتم نمیام. آریان اینجاست و داره از کرهها مراقبت میکنه.»
سورا با عصبانیت گفت:
«میخوای مثل اون کرهها از سرما از پا بیفتی؟!»
ماریا چیزی نگفت.
آریان که چند قدم جلوتر بود، ایستاد و برگشت.
«بسه، سورا.»
سورا نگاهش کرد.
آریان آرام اما محکم ادامه داد:
«ماریا نمیخواد بیاد. من مراقبشم. اتفاقی براش نمیافته.»
سورا جلو آمد.
«من با تو حرف نمیزنم، شازده.»
آریان ابرو بالا انداخت.
«پس با کی حرف میزنی؟»
سورا پوزخندی زد.
«تو خودت رو خیلی مهم میدونی، نه؟»
ماریا بینشان آمد.
«بس کنید. الان وقت دعوا نیست.»
سورا نگاهش را از آریان برنداشت.
«من فقط دستور مارسا رو اجرا میکنم.»
آریان گفت:
«و من فقط دارم از گله مراقبت میکنم.»
چند لحظه هر دو به هم خیره شدند.
باد سرد میانشان وزید.
یکی از کرهاسبهایی که روی پشت آریان بود، خوابآلود سرش را تکان داد.
ماریا آهسته گفت:
«آریان... ولش کن.»
آریان نفس عمیقی کشید و نگاهش را از سورا گرفت.
«باشه.»
سورا برگشت تا سمت مارسا برود.
اما قبل از اینکه دور شود، زیر لب گفت:
«این کوهستان جای تو نیست، آریان.»
آریان شنید.
اما پاسخی نداد.
فقط سرش را بالا گرفت و به مه غلیظی که آرامآرام از سمت کوه پایین میآمد نگاه کرد.
برای یک لحظه...
در میان مه، همان علامت عجیب روی سنگی دوردست دیده شد.
آریان آرام زمزمه کرد:
«باز هم...»
و این بار، یکی از کرهاسبها که روی پشتش بود، به همان سمت نگاه کرد.
انگار او هم چیزی را دیده بود.
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_سیچهارم
چند روز گذشت.
کمکم هوا گرمتر شد و سرمای شدید کوهستان فروکش کرد.
برفها آرامآرام آب میشدند و زمین دوباره رنگ خودش را پیدا میکرد.
اما از آن اسب ناشناس دیگر خبری نبود.
نه رد سمّی...
نه صدایی...
نه حتی نشانی از آن علامتهای عجیب.
انگار هیچوقت وجود نداشته است.
مارسا کنار تپهای نشسته بود و به جایی خیره مانده بود.
چشمانش پر از اشک بود.
کمکم اسبهای گله دورش جمع شدند.
هیچکس حرفی نمیزد.
سورا دیگر میانشان نبود.
او چند روز قبل، بعد از مدت زیادی ماندن در سرمای شدید و فشار آوردن بیش از حد به خودش، از پا افتاده بود و دیگر نتوانسته بود زنده بماند.
مرگش تلخ بود، اما اتفاقی طبیعی در آن سرمای سخت.
مارسا سرش را پایین انداخت.
خواهرش آرام کنارش نشست و گفت:
«مارسا... خودت رو سرزنش نکن.»
مارسا با صدای گرفته گفت:
«من باید زودتر متوجه میشدم...»
خواهرش او را آرام کرد.
در آن سرزمین، وقتی اسبی عزادار میشد، رنگ بدنش برای مدتی تیرهتر میشد.
رنگ زرد روشن و براق مارسا حالا به زردی تیره تبدیل شده بود.
قرار بود دو روز همینطور بماند.
روز خاکسپاری، تمام گله جمع شدند.
هیچکس دربارهٔ اختلافهای گذشته حرفی نزد.
همه در سکوت ایستادند و به مارسا احترام گذاشتند.
حتی آریان و سوکو هم برای تسلیت آمدند.
سوکو که حواسش جای دیگری بود، جلو رفت و با جدیت گفت:
«مارسا... خدا ببخشتش. اسب بدی بود.»
آریان همان لحظه با پاش آرام به او زد.
سوکو سریع صاف ایستاد.
«امم... منظورم این بود که... خدا رحمتش کنه. اسب خوبی بود.»
بعد خیلی آهسته زیر لب گفت:
«البته نه خیلی هم...»
آریان دوباره نگاهش کرد.
سوکو فوراً ساکت شد.
آریان رو به مارسا گفت:
«سورا اشتباههای خودش رو داشت... اما واقعاً برای این گله زحمت کشید.»
مارسا چیزی نگفت.
آریان ادامه داد:
«خیلی این گله رو دوست داشت.»
مارسا اشکش را پاک کرد.
«آره... داشت.»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد مارسا به قبر سورا نگاه کرد.
برای اولین بار، دیگر هیچ خشم یا بحثی میانشان نبود.
فقط خاطراتی مانده بود که با رفتن سورا، برای همیشه در گذشته جا میماند.
و درست وقتی همه در حال برگشتن بودند...
سوکو ناگهان ایستاد.
چیزی روی زمین توجهش را جلب کرده بود.
ردّ بسیار کمرنگی روی خاک تازه و خیس باقی مانده بود.
سوکو خم شد.
یک رد سم.
فقط یکی.
چشمهایش آرام گرد شد.
آریان از دور پرسید:
«سوکو؟ چی دیدی؟»
سوکو سریع خاک را با سمش پوشاند.
«هیچی.»
آریان چند لحظه نگاهش کرد.
اما چیزی نگفت.
و هیچکدام نمیدانستند که با تمام شدن سرمای کوهستان...
راز تازه داشت دوباره بیدار میشد.
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_سیپنجم
چند روز بعد، سوکو کنار آریان راه میرفت و با ناراحتی به ماریا که کمی دورتر با چند اسب صحبت میکرد نگاه میکرد. 😑🐎
سوکو آهی کشید.
«دیگه نمیتونم توجه ماریا رو جلب کنم... 😩»
آریان خندید. 😂
«خب؟»
سوکو ناگهان گفت:
«خودت باید از مارسا برای ماریا خواستگاری کنی! 😤»
آریان با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟! مگه دیوانهام؟! اینجوری که مارسا حکم مرگم رو امضا میکنه! 😂»
سوکو درحالیکه چند قدم اینطرف و آنطرف میپرید گفت:
«خب چارهای نداری! 😤🐎»
آریان خندهاش گرفت.
«تو واقعاً عجیبی...»
سوکو جدی شد.
«ولی جدی میگم.»
آریان ساکت شد.
چند لحظه به ماریا نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«واقعاً راست میگی...»
سوکو لبخند زد. 😏
«دیدی؟ بالاخره حرف حساب زدم.»
آریان نفس عمیقی کشید.
«امشب باید حرفم رو بزنم.»
سوکو با هیجان گفت:
«بالاخره! 😆»
آریان با خنده گفت:
«فقط دعا کن زنده برگردم.»
سوکو خندید. 😂
«نگران نباش... اگر زنده نموندی، حداقل داستانت قشنگ تموم میشه!»
آریان برگشت و با تعجب نگاهش کرد.
«سوکو! 😐»
«شوخی کردم! 😂»
---
شب که شد، آریان بالاخره ماریا را صدا زد.
«ماریا... میتونم باهات دربارهٔ یه موضوع صحبت کنم؟»
ماریا برگشت.
«حتماً. چی شده؟»
آریان کمی مکث کرد.
«امروز میخواستم چیزی بهت بگم.»
ماریا لبخند زد.
«منم اتفاقاً میخواستم دربارهٔ یه موضوع باهات حرف بزنم.»
آریان تعجب کرد.
«واقعاً؟»
ماریا سرش را تکان داد.
«آره.»
آریان لبخند زد.
ماریا هم لبخندش عمیقتر شد. 🥰
برای چند لحظه، هیچکدام حرف نزدند.
انگار هر دو میدانستند گفتوگوی امشب قرار است چیزی را برای همیشه تغییر دهد... 💜🐎