#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_سیچهارم
چند روز گذشت.
کمکم هوا گرمتر شد و سرمای شدید کوهستان فروکش کرد.
برفها آرامآرام آب میشدند و زمین دوباره رنگ خودش را پیدا میکرد.
اما از آن اسب ناشناس دیگر خبری نبود.
نه رد سمّی...
نه صدایی...
نه حتی نشانی از آن علامتهای عجیب.
انگار هیچوقت وجود نداشته است.
مارسا کنار تپهای نشسته بود و به جایی خیره مانده بود.
چشمانش پر از اشک بود.
کمکم اسبهای گله دورش جمع شدند.
هیچکس حرفی نمیزد.
سورا دیگر میانشان نبود.
او چند روز قبل، بعد از مدت زیادی ماندن در سرمای شدید و فشار آوردن بیش از حد به خودش، از پا افتاده بود و دیگر نتوانسته بود زنده بماند.
مرگش تلخ بود، اما اتفاقی طبیعی در آن سرمای سخت.
مارسا سرش را پایین انداخت.
خواهرش آرام کنارش نشست و گفت:
«مارسا... خودت رو سرزنش نکن.»
مارسا با صدای گرفته گفت:
«من باید زودتر متوجه میشدم...»
خواهرش او را آرام کرد.
در آن سرزمین، وقتی اسبی عزادار میشد، رنگ بدنش برای مدتی تیرهتر میشد.
رنگ زرد روشن و براق مارسا حالا به زردی تیره تبدیل شده بود.
قرار بود دو روز همینطور بماند.
روز خاکسپاری، تمام گله جمع شدند.
هیچکس دربارهٔ اختلافهای گذشته حرفی نزد.
همه در سکوت ایستادند و به مارسا احترام گذاشتند.
حتی آریان و سوکو هم برای تسلیت آمدند.
سوکو که حواسش جای دیگری بود، جلو رفت و با جدیت گفت:
«مارسا... خدا ببخشتش. اسب بدی بود.»
آریان همان لحظه با پاش آرام به او زد.
سوکو سریع صاف ایستاد.
«امم... منظورم این بود که... خدا رحمتش کنه. اسب خوبی بود.»
بعد خیلی آهسته زیر لب گفت:
«البته نه خیلی هم...»
آریان دوباره نگاهش کرد.
سوکو فوراً ساکت شد.
آریان رو به مارسا گفت:
«سورا اشتباههای خودش رو داشت... اما واقعاً برای این گله زحمت کشید.»
مارسا چیزی نگفت.
آریان ادامه داد:
«خیلی این گله رو دوست داشت.»
مارسا اشکش را پاک کرد.
«آره... داشت.»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد مارسا به قبر سورا نگاه کرد.
برای اولین بار، دیگر هیچ خشم یا بحثی میانشان نبود.
فقط خاطراتی مانده بود که با رفتن سورا، برای همیشه در گذشته جا میماند.
و درست وقتی همه در حال برگشتن بودند...
سوکو ناگهان ایستاد.
چیزی روی زمین توجهش را جلب کرده بود.
ردّ بسیار کمرنگی روی خاک تازه و خیس باقی مانده بود.
سوکو خم شد.
یک رد سم.
فقط یکی.
چشمهایش آرام گرد شد.
آریان از دور پرسید:
«سوکو؟ چی دیدی؟»
سوکو سریع خاک را با سمش پوشاند.
«هیچی.»
آریان چند لحظه نگاهش کرد.
اما چیزی نگفت.
و هیچکدام نمیدانستند که با تمام شدن سرمای کوهستان...
راز تازه داشت دوباره بیدار میشد.
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_سیپنجم
چند روز بعد، سوکو کنار آریان راه میرفت و با ناراحتی به ماریا که کمی دورتر با چند اسب صحبت میکرد نگاه میکرد. 😑🐎
سوکو آهی کشید.
«دیگه نمیتونم توجه ماریا رو جلب کنم... 😩»
آریان خندید. 😂
«خب؟»
سوکو ناگهان گفت:
«خودت باید از مارسا برای ماریا خواستگاری کنی! 😤»
آریان با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟! مگه دیوانهام؟! اینجوری که مارسا حکم مرگم رو امضا میکنه! 😂»
سوکو درحالیکه چند قدم اینطرف و آنطرف میپرید گفت:
«خب چارهای نداری! 😤🐎»
آریان خندهاش گرفت.
«تو واقعاً عجیبی...»
سوکو جدی شد.
«ولی جدی میگم.»
آریان ساکت شد.
چند لحظه به ماریا نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«واقعاً راست میگی...»
سوکو لبخند زد. 😏
«دیدی؟ بالاخره حرف حساب زدم.»
آریان نفس عمیقی کشید.
«امشب باید حرفم رو بزنم.»
سوکو با هیجان گفت:
«بالاخره! 😆»
آریان با خنده گفت:
«فقط دعا کن زنده برگردم.»
سوکو خندید. 😂
«نگران نباش... اگر زنده نموندی، حداقل داستانت قشنگ تموم میشه!»
آریان برگشت و با تعجب نگاهش کرد.
«سوکو! 😐»
«شوخی کردم! 😂»
---
شب که شد، آریان بالاخره ماریا را صدا زد.
«ماریا... میتونم باهات دربارهٔ یه موضوع صحبت کنم؟»
ماریا برگشت.
«حتماً. چی شده؟»
آریان کمی مکث کرد.
«امروز میخواستم چیزی بهت بگم.»
ماریا لبخند زد.
«منم اتفاقاً میخواستم دربارهٔ یه موضوع باهات حرف بزنم.»
آریان تعجب کرد.
«واقعاً؟»
ماریا سرش را تکان داد.
«آره.»
آریان لبخند زد.
ماریا هم لبخندش عمیقتر شد. 🥰
برای چند لحظه، هیچکدام حرف نزدند.
انگار هر دو میدانستند گفتوگوی امشب قرار است چیزی را برای همیشه تغییر دهد... 💜🐎