رمان مون 🩵
خب بچها کم کم داره داستان جالب میشه میریم به سوی ۲ پارت فرستادن☺️💜
امشب 😁 خاستگاری داریم🥰
#خاستگاری
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_سیششم
#خاستگاری😁
آریان و ماریا چند لحظه کنار هم ایستادند.
هر دو میدانستند باید با مارسا صحبت کنند، اما هیچکدام نمیدانستند چطور شروع کنند.
ماریا آرام گفت:
«آریان... تو بگو.»
آریان با تعجب نگاهش کرد.
«من؟! چرا من؟! 😐»
ماریا خندید.
«خب تو قراره حرف اصلی رو بزنی! 😂»
آریان نفس عمیقی کشید.
«باشه... ولی اگه مارسا با سمش زد تو صورتم، مسئولیتش با خودته. 😐😂»
ماریا خندهاش گرفت.
«برو دیگه! 😂»
آن دو به سمت مارسا رفتند.
مارسا متوجه حضورشان شد و برگشت.
«چی شده؟ چرا اینقدر جدی اومدین؟»
آریان چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«مارسا... میخواستیم باهات دربارهٔ یه موضوع مهم صحبت کنیم.»
مارسا با دقت نگاهش کرد.
«چه موضوعی؟»
آریان کمی مکث کرد.
«من و ماریا... مدتیه که دربارهٔ آیندهمون فکر میکنیم.»
ماریا کنار آریان ایستاده بود و با لبخند آرامی به او نگاه میکرد.
آریان ادامه داد:
«من ماریا رو خیلی دوست دارم و میخوام ازت اجازه بگیرم که با هم زندگیمون رو شروع کنیم.»
مارسا چیزی نگفت.
چند لحظه فقط به آریان نگاه کرد.
بعد نگاهش را به ماریا دوخت.
«ماریا... خودت هم همین رو میخوای؟»
ماریا بدون تردید سرش را تکان داد.
«آره.»
مارسا دوباره به آریان نگاه کرد.
«مطمئنی؟»
آریان گفت:
«آره.»
مارسا پرسید:
«میدونی زندگی مشترک فقط روزهای خوب نیست؟»
آریان آرام جواب داد:
«میدونم. ممکنه سختی هم داشته باشه. ممکنه اختلاف داشته باشیم، ممکنه روزهایی باشه که همهچیز طبق چیزی که میخوایم پیش نره.»
مکث کرد.
«ولی من نمیخوام وقتی سخت شد، کنار بکشم.»
ماریا با شنیدن این حرف، لبخند کوچکی زد.
مارسا چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«و ماریا؟»
آریان نگاهش را به ماریا برگرداند.
«من میخوام کاری کنم که کنار من احساس امنیت و آرامش داشته باشه.»
مارسا هنوز چیزی نگفت.
ماریا آرام جلو آمد.
«مارسا... من خودم این انتخاب رو کردم.»
مارسا به چشمان خواهرش نگاه کرد.
«پس واقعاً خوشحالی؟»
ماریا لبخند زد.
«خیلی.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بالاخره مارسا نفس عمیقی کشید.
«باشه.»
آریان با تعجب گفت:
«یعنی... قبول میکنی؟»
مارسا لبخند کوتاهی زد.
«اگر ماریا خودش این رو میخواد، من چرا مخالفت کنم؟»
چشمهای ماریا از خوشحالی برق زد.
«واقعاً؟ 🥹»
مارسا سرش را تکان داد.
«واقعاً.»
آریان لبخند زد.
«ممنونم، مارسا.»
اما مارسا ناگهان جدی شد.
«ولی هنوز یه حرف دیگه دارم.»
آریان دوباره مضطرب شد.
«چی؟ 😐»
مارسا مستقیم به او نگاه کرد.
«من فقط یه چیز ازت میخوام.»
آریان منتظر ماند.
مارسا گفت:
«خوشبختش کن.»
آریان چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«قول میدم تا جایی که از دستم برمیاد.»
مارسا سرش را تکان داد.
«همین کافیه.»
ماریا لبخند زد و کنار آریان ایستاد.
برای اولین بار، هر سه نفر احساس کردند اتفاقی مهم قرار است در زندگیشان شروع شود.
و کمی آنطرفتر، صدای سوکو از دور بلند شد:
«خب بالاخره تموم شد؟ من از بس منتظر موندم پیر شدم! 😂»
آریان با خنده گفت:
«سوکو! تو از کی اونجایی؟! 😂»
سوکو با اعتمادبهنفس جواب داد:
«از وقتی بحث «خوشبختش کن» شروع شد. 😌»
مارسا با تعجب نگاهش کرد.
«تو چرا گوش وایسادی؟! 😐»
سوکو آرام عقب رفت.
«من؟! من داشتم از طبیعت لذت میبردم. 😂»
ماریا زد زیر خنده.
آریان سرش را تکان داد.
«این دیگه آخرشه... 😂»
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_سیهفتم
سه روز از آن گفتوگو گذشته بود.
مارسا از صبح مشغول برنامهریزی برای جشن بود.
هر طرف دشت که نگاه میکردی، اثری از آمادهسازی دیده میشد.
گلهای رنگارنگ جمع میشدند، شبتابها برای شب کنار گذاشته میشدند و چند نفر از اسبهای گله مشغول آماده کردن محل جشن بودند. 🌿✨
ماریا از دور به همهچیز نگاه میکرد.
«مارسا... واقعاً میخوای اینهمه کار برای یه جشن انجام بدی؟ 😂»
مارسا بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
«قرار نیست هر روز خواهرم ازدواج کنه.»
ماریا لبخند زد.
«ولی من که چیزی نخواستم!»
مارسا این بار به او نگاه کرد.
«مهم نیست. من میخوام همهچیز خوب باشه.»
آریان که کمی آنطرفتر ایستاده بود، گفت:
«من فکر کنم مارسا داره بیشتر از خودمون برای این جشن هیجانزده میشه. 😂»
مارسا سریع برگشت.
«من؟!»
آریان خندید.
«آره!»
مارسا با اخم ساختگی گفت:
«پس خودت بیا کمک کن.»
آریان مکث کرد.
«من؟ 😐»
ماریا خندید.
«آره آقای داماد! 😂»
آریان آهی کشید.
«باشه... ولی من فقط کارهای ساده انجام میدم.»
همان لحظه سوکو از پشت سرشان ظاهر شد.
«کار ساده؟! من یه کار خیلی مهم دارم! 😎»
مارسا با شک نگاهش کرد.
«چه کاری؟»
سوکو با افتخار گفت:
«مسئول سرگرمی جشن!»
آریان سریع گفت:
«نه.»
سوکو:
«چرا؟! 😐»
مارسا هم گفت:
«نه.»
سوکو با تعجب به ماریا نگاه کرد.
«تو حداقل منو قبول داری؟ 🥺»
ماریا خندهاش گرفت.
«من چیزی نگفتم! 😂»
سوکو چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«پس رأیگیری میکنیم!»
آریان گفت:
«لازم نیست.»
سوکو:
«چرا؟»
آریان:
«چون نتیجهش از الان معلومه. 😂»
همه خندیدند.
کمی بعد، مارسا آنها را به قسمت دیگری از دشت برد.
جلویشان یک چمنزار وسیع قرار داشت که اطرافش پر از گلهای وحشی بود.
درختهای بلند دو طرف دشت را پوشانده بودند و چند شبتاب کوچک میان علفها پرواز میکردند. ✨🌿
ماریا با دیدن منظره آرام گفت:
«وای... اینجا خیلی قشنگه.»
مارسا لبخند زد.
«فکر کردم برای جشن جای خوبی باشه.»
آریان به اطراف نگاه کرد.
«عالیه.»
سوکو چند قدم جلو رفت و با هیجان گفت:
«پس همینجا!»
بعد ناگهان با صدای بلند اعلام کرد:
«از امروز اینجا محل رسمی جشن آقا داماد و عروس خانومه! 😂»
مارسا گفت:
«سوکو، هنوز جشن شروع نشده.»
سوکو:
«من فقط داشتم جو رو میساختم. 😌»
آریان سرش را تکان داد.
«خدا به دادمون برسه...»
ماریا خندید.
اما وقتی همه مشغول بررسی محل شدند، مارسا برای لحظهای از بقیه فاصله گرفت.
به چمنزار نگاه کرد.
بعد به آریان و ماریا که کنار هم ایستاده بودند.
لبخند کوچکی روی صورتش نشست.
«امیدوارم این شروع خوبی برای هردوشون باشه...»
باد آرامی در دشت وزید.
شبتابها میان علفها درخشیدند.
و آمادهسازی جشن آریان و ماریا رسماً شروع شد. 🌙✨🐎
اما هنوز سه هفته تا آن شب مهم باقی مانده بود...
هدایت شده از 𝑀𝑜𝑜𝑛𝑙𝑖𝑡🌙
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکت:
تو قراره این پست رو بفرستی به بهترین و دوست داشتنی ترین ادمی که میشناسی+++
@moonlit1
دوستان عزیزان من🦋🌱
متاسفانه پارت دیروز آماده نبود سعی میکنم امروز سعی میکنم هم مال امروز هم دیروز جبرانی بدم🐎💜