eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
20 دنبال‌کننده
117 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان مون 🩵 خب بچها کم کم داره داستان جالب میشه میریم به سوی ۲ پارت فرستادن☺️💜 امشب 😁 خاستگاری داریم🥰
😁 آریان و ماریا چند لحظه کنار هم ایستادند. هر دو می‌دانستند باید با مارسا صحبت کنند، اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند چطور شروع کنند. ماریا آرام گفت: «آریان... تو بگو.» آریان با تعجب نگاهش کرد. «من؟! چرا من؟! 😐» ماریا خندید. «خب تو قراره حرف اصلی رو بزنی! 😂» آریان نفس عمیقی کشید. «باشه... ولی اگه مارسا با سمش زد تو صورتم، مسئولیتش با خودته. 😐😂» ماریا خنده‌اش گرفت. «برو دیگه! 😂» آن دو به سمت مارسا رفتند. مارسا متوجه حضورشان شد و برگشت. «چی شده؟ چرا این‌قدر جدی اومدین؟» آریان چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: «مارسا... می‌خواستیم باهات دربارهٔ یه موضوع مهم صحبت کنیم.» مارسا با دقت نگاهش کرد. «چه موضوعی؟» آریان کمی مکث کرد. «من و ماریا... مدتیه که دربارهٔ آینده‌مون فکر می‌کنیم.» ماریا کنار آریان ایستاده بود و با لبخند آرامی به او نگاه می‌کرد. آریان ادامه داد: «من ماریا رو خیلی دوست دارم و می‌خوام ازت اجازه بگیرم که با هم زندگی‌مون رو شروع کنیم.» مارسا چیزی نگفت. چند لحظه فقط به آریان نگاه کرد. بعد نگاهش را به ماریا دوخت. «ماریا... خودت هم همین رو می‌خوای؟» ماریا بدون تردید سرش را تکان داد. «آره.» مارسا دوباره به آریان نگاه کرد. «مطمئنی؟» آریان گفت: «آره.» مارسا پرسید: «می‌دونی زندگی مشترک فقط روزهای خوب نیست؟» آریان آرام جواب داد: «می‌دونم. ممکنه سختی هم داشته باشه. ممکنه اختلاف داشته باشیم، ممکنه روزهایی باشه که همه‌چیز طبق چیزی که می‌خوایم پیش نره.» مکث کرد. «ولی من نمی‌خوام وقتی سخت شد، کنار بکشم.» ماریا با شنیدن این حرف، لبخند کوچکی زد. مارسا چند لحظه ساکت ماند. بعد گفت: «و ماریا؟» آریان نگاهش را به ماریا برگرداند. «من می‌خوام کاری کنم که کنار من احساس امنیت و آرامش داشته باشه.» مارسا هنوز چیزی نگفت. ماریا آرام جلو آمد. «مارسا... من خودم این انتخاب رو کردم.» مارسا به چشمان خواهرش نگاه کرد. «پس واقعاً خوشحالی؟» ماریا لبخند زد. «خیلی.» چند ثانیه سکوت برقرار شد. بالاخره مارسا نفس عمیقی کشید. «باشه.» آریان با تعجب گفت: «یعنی... قبول می‌کنی؟» مارسا لبخند کوتاهی زد. «اگر ماریا خودش این رو می‌خواد، من چرا مخالفت کنم؟» چشم‌های ماریا از خوشحالی برق زد. «واقعاً؟ 🥹» مارسا سرش را تکان داد. «واقعاً.» آریان لبخند زد. «ممنونم، مارسا.» اما مارسا ناگهان جدی شد. «ولی هنوز یه حرف دیگه دارم.» آریان دوباره مضطرب شد. «چی؟ 😐» مارسا مستقیم به او نگاه کرد. «من فقط یه چیز ازت می‌خوام.» آریان منتظر ماند. مارسا گفت: «خوشبختش کن.» آریان چند لحظه سکوت کرد. بعد آرام گفت: «قول می‌دم تا جایی که از دستم برمیاد.» مارسا سرش را تکان داد. «همین کافیه.» ماریا لبخند زد و کنار آریان ایستاد. برای اولین بار، هر سه نفر احساس کردند اتفاقی مهم قرار است در زندگی‌شان شروع شود. و کمی آن‌طرف‌تر، صدای سوکو از دور بلند شد: «خب بالاخره تموم شد؟ من از بس منتظر موندم پیر شدم! 😂» آریان با خنده گفت: «سوکو! تو از کی اونجایی؟! 😂» سوکو با اعتمادبه‌نفس جواب داد: «از وقتی بحث «خوشبختش کن» شروع شد. 😌» مارسا با تعجب نگاهش کرد. «تو چرا گوش وایسادی؟! 😐» سوکو آرام عقب رفت. «من؟! من داشتم از طبیعت لذت می‌بردم. 😂» ماریا زد زیر خنده. آریان سرش را تکان داد. «این دیگه آخرشه... 😂»
سه روز از آن گفت‌وگو گذشته بود. مارسا از صبح مشغول برنامه‌ریزی برای جشن بود. هر طرف دشت که نگاه می‌کردی، اثری از آماده‌سازی دیده می‌شد. گل‌های رنگارنگ جمع می‌شدند، شب‌تاب‌ها برای شب کنار گذاشته می‌شدند و چند نفر از اسب‌های گله مشغول آماده کردن محل جشن بودند. 🌿✨ ماریا از دور به همه‌چیز نگاه می‌کرد. «مارسا... واقعاً می‌خوای این‌همه کار برای یه جشن انجام بدی؟ 😂» مارسا بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: «قرار نیست هر روز خواهرم ازدواج کنه.» ماریا لبخند زد. «ولی من که چیزی نخواستم!» مارسا این بار به او نگاه کرد. «مهم نیست. من می‌خوام همه‌چیز خوب باشه.» آریان که کمی آن‌طرف‌تر ایستاده بود، گفت: «من فکر کنم مارسا داره بیشتر از خودمون برای این جشن هیجان‌زده می‌شه. 😂» مارسا سریع برگشت. «من؟!» آریان خندید. «آره!» مارسا با اخم ساختگی گفت: «پس خودت بیا کمک کن.» آریان مکث کرد. «من؟ 😐» ماریا خندید. «آره آقای داماد! 😂» آریان آهی کشید. «باشه... ولی من فقط کارهای ساده انجام می‌دم.» همان لحظه سوکو از پشت سرشان ظاهر شد. «کار ساده؟! من یه کار خیلی مهم دارم! 😎» مارسا با شک نگاهش کرد. «چه کاری؟» سوکو با افتخار گفت: «مسئول سرگرمی جشن!» آریان سریع گفت: «نه.» سوکو: «چرا؟! 😐» مارسا هم گفت: «نه.» سوکو با تعجب به ماریا نگاه کرد. «تو حداقل منو قبول داری؟ 🥺» ماریا خنده‌اش گرفت. «من چیزی نگفتم! 😂» سوکو چند لحظه ساکت ماند. بعد گفت: «پس رأی‌گیری می‌کنیم!» آریان گفت: «لازم نیست.» سوکو: «چرا؟» آریان: «چون نتیجه‌ش از الان معلومه. 😂» همه خندیدند. کمی بعد، مارسا آنها را به قسمت دیگری از دشت برد. جلویشان یک چمنزار وسیع قرار داشت که اطرافش پر از گل‌های وحشی بود. درخت‌های بلند دو طرف دشت را پوشانده بودند و چند شب‌تاب کوچک میان علف‌ها پرواز می‌کردند. ✨🌿 ماریا با دیدن منظره آرام گفت: «وای... اینجا خیلی قشنگه.» مارسا لبخند زد. «فکر کردم برای جشن جای خوبی باشه.» آریان به اطراف نگاه کرد. «عالیه.» سوکو چند قدم جلو رفت و با هیجان گفت: «پس همین‌جا!» بعد ناگهان با صدای بلند اعلام کرد: «از امروز اینجا محل رسمی جشن آقا داماد و عروس خانومه! 😂» مارسا گفت: «سوکو، هنوز جشن شروع نشده.» سوکو: «من فقط داشتم جو رو می‌ساختم. 😌» آریان سرش را تکان داد. «خدا به دادمون برسه...» ماریا خندید. اما وقتی همه مشغول بررسی محل شدند، مارسا برای لحظه‌ای از بقیه فاصله گرفت. به چمنزار نگاه کرد. بعد به آریان و ماریا که کنار هم ایستاده بودند. لبخند کوچکی روی صورتش نشست. «امیدوارم این شروع خوبی برای هردوشون باشه...» باد آرامی در دشت وزید. شب‌تاب‌ها میان علف‌ها درخشیدند. و آماده‌سازی جشن آریان و ماریا رسماً شروع شد. 🌙✨🐎 اما هنوز سه هفته تا آن شب مهم باقی مانده بود...
هدایت شده از 𝑀𝑜𝑜𝑛𝑙𝑖𝑡🌙
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکت: تو قراره این پست رو بفرستی به بهترین و دوست داشتنی ترین ادمی که میشناسی+++ @moonlit1
دوستان عزیزان من🦋🌱 متاسفانه پارت دیروز آماده نبود سعی میکنم امروز سعی میکنم هم مال امروز هم دیروز جبرانی بدم🐎💜
یک هفته از شروع آماده‌سازی جشن گذشته بود. کم‌کم چمنزار شکل دیگری گرفته بود. گل‌های رنگارنگ اطراف محل جشن قرار گرفته بودند و شب‌تاب‌ها هر شب میان درخت‌ها می‌درخشیدند. ✨🌿 اما آن شب، آریان و ماریا کمی از گله فاصله گرفته بودند. کنار برکه ایستاده بودند و به انعکاس ماه روی آب نگاه می‌کردند. 🌙 ماریا آرام گفت: «آریان... باورم نمی‌شه فقط دو هفته دیگه مونده.» آریان لبخند زد. «منم هنوز باورم نمی‌شه.» ماریا خندید. «فکر می‌کنی بعد از ازدواج چه اتفاقی می‌افته؟» آریان کمی فکر کرد. «نمی‌دونم.» بعد با لبخند گفت: «ولی امیدوارم هرچی هست، کنار هم باشیم.» ماریا سرش را به نشانهٔ موافقت تکان داد. «منم همینو می‌خوام.» چند لحظه سکوت کردند. صدای آرام آب برکه شنیده می‌شد. آریان گفت: «ماریا... اگه یه روزی بچه داشته باشیم، دوست داری چطوری باشه؟» ماریا خندید. «چرا یهو رفتی سراغ بچه؟ 😂» آریان شانه‌ای بالا انداخت. «خب... دارم به آینده فکر می‌کنم دیگه.» ماریا کمی فکر کرد. «دوست دارم مهربون باشه.» آریان گفت: «من دوست دارم شجاع باشه.» ماریا لبخند زد. «پس اگه شجاع و مهربون باشه، راضی‌ای؟» آریان خندید. «کاملاً.» هر دو دوباره به آب نگاه کردند. اما ناگهان صدای خش‌خش علف‌ها از پشت سرشان آمد. ماریا سریع برگشت. «چی بود؟» آریان هم گوش‌هایش را تیز کرد. چند لحظه هر دو بی‌حرکت ماندند. خش‌خش دوباره شنیده شد. آریان چند قدم جلو رفت. اما چیزی ندید. فقط چند برگ خشک روی زمین جابه‌جا شده بودند. ماریا نفس راحتی کشید. «فکر کنم باد بود.» آریان هنوز به تاریکی بین درخت‌ها نگاه می‌کرد. «آره... احتمالاً.» اما چند متر دورتر، پشت یکی از درخت‌ها... سایه‌ای برای لحظه‌ای دیده شد. و بعد ناپدید شد. آریان و ماریا متوجه آن نشدند. آن شب، آنها با خیال راحت به سمت گله برگشتند. در حالی که هنوز نمی‌دانستند چیزی در تاریکی، برای چند لحظه آنها را زیر نظر گرفته بود... 🌙👀
روز عروسی آریان و ماریا شروع شده بود. 🐎💜✨
دو هفته مثل برق گذشته بود. بالاخره شب قبل از عروسی آریان و ماریا رسیده بود. 🌙✨ چمنزار از همیشه زیباتر شده بود. گل‌های رنگارنگ اطراف دشت می‌درخشیدند و شب‌تاب‌ها میان علف‌ها پرواز می‌کردند. چند اسب مشغول آخرین کارها بودند. مارسا از این طرف به آن طرف می‌رفت و همه‌چیز را بررسی می‌کرد. «اون گل‌ها رو یکم عقب‌تر ببرید.» یکی از اسب‌ها گفت: «همین‌جا خوبه!» مارسا جواب داد: «نه، فردا وقتی همه جمع بشن، مسیر شلوغ می‌شه.» آریان که از دور نگاهش می‌کرد، خندید. «مارسا، تو اگه یه روز مسئول جشن نباشی، مریض می‌شی؟ 😂» مارسا برگشت. «نه.» آریان لبخند زد. «مطمئنی؟» «کاملاً.» سوکو از کنارشان رد شد و گفت: «من مطمئنم. چون اگه مارسا مسئول نباشه، احتمالاً خودش جشن رو تعطیل می‌کنه. 😂» مارسا نگاهش کرد. «سوکو...» سوکو فوراً عقب رفت. «بله؟ 😐» «تو فردا هیچ کاری نمی‌کنی.» سوکو با تعجب گفت: «چی؟! من؟!» مارسا: «آره، تو.» سوکو به آریان نگاه کرد. «بهش بگو من آدم مسئولیت‌پذیری‌ام.» آریان گفت: «نه.» سوکو: «ماریا؟» ماریا از دور خندید. «منم چیزی نمی‌گم. 😂» سوکو با ناراحتی ساختگی گفت: «خیلی خب... پس من خودم تصمیم می‌گیرم!» بعد با سرعت از آنجا دور شد. مارسا با شک گفت: «این چرا این‌قدر ساکت شد؟» آریان گفت: «چون داره یه نقشه می‌کشه.» ماریا خندید. «صددرصد.» چند دقیقه بعد صدای سوکو از آن طرف دشت آمد: «آماده‌اید؟!» مارسا با نگرانی گفت: «چی کار کرده؟! 😐» همه برگشتند. سوکو وسط چمنزار ایستاده بود و چند برگ بزرگ رنگارنگ را دور خودش چیده بود. «من محل اجرای برنامهٔ فردا رو آماده کردم! 😎» آریان: «گفتم که...» ماریا خندید. مارسا فقط سرش را تکان داد. «سوکو...» سوکو: «جانم؟» «فردا خودت رو کنترل کن.» سوکو لبخند زد. «قول نمی‌دم. 😂» همه خندیدند. کمی بعد، وقتی بیشتر اسب‌ها رفتند، آریان و ماریا کمی دورتر از بقیه ایستادند. ماریا آرام گفت: «فردا واقعاً ازدواج می‌کنیم.» آریان لبخند زد. «آره.» «استرس نداری؟» آریان چند لحظه فکر کرد. «چرا.» ماریا خندید. «تو؟! آریان؟!» «آره! مگه من آهنم؟ 😂» ماریا گفت: «فکر می‌کردم خیلی شجاعی.» آریان لبخند زد. «برای چیزای سخت شجاعم... ولی وقتی قراره فردا جلوی همه کنار تو وایسم، یکم استرس دارم.» ماریا آرام گفت: «منم دارم.» آریان گفت: «ولی یه چیز رو مطمئنم.» ماریا نگاهش کرد. «چی؟» «فردا یکی از بهترین روزهای زندگی‌م می‌شه.» ماریا لبخند زد. «منم همین فکر رو می‌کنم.» آن دو چند لحظه در سکوت به شب نگاه کردند. کمی آن‌طرف‌تر، مارسا هنوز مشغول آماده‌سازی بود. آریان گفت: «فکر کنم مارسا امشب اصلاً نمی‌خوابه.» ماریا خندید. «نه. 😂» از دور صدای مارسا آمد: «شنیدمتون!» آریان: «😐» ماریا زد زیر خنده. --- ### صبح روز عروسی 🌅🐎 صبح با نور طلایی خورشید آغاز شد. تمام دشت پر از جنب‌وجوش بود. اسب‌ها در رفت‌وآمد بودند و هرکسی کاری انجام می‌داد. مارسا از همان صبح مشغول بررسی همه‌چیز بود. «گل‌ها؟» «آماده.» «شب‌تاب‌ها؟» «برای امشب آماده‌ان.» «میوه‌ها؟» «چیده شدن.» مارسا نفس راحتی کشید. «خوبه.» سوکو از پشت سر گفت: «و من؟» مارسا برگشت. «تو چی؟» سوکو با افتخار گفت: «منم آماده‌ام! 😎» مارسا با شک نگاهش کرد. «برای چی؟» «برای اجرای بزرگم!» مارسا: «سوکو...» سوکو: «قول می‌دم این دفعه چیزی رو خراب نکنم.» مارسا چند لحظه نگاهش کرد. «این جمله اصلاً اعتمادبه‌نفس نمی‌ده.» آریان که نزدیکشان بود، خندید. «منم همینو می‌گم. 😂» سوکو با اعتراض گفت: «چرا هیچ‌کس به من اعتماد نداره؟!» ماریا گفت: «چون دفعهٔ قبل گفتی همینو و بعد وسط جمعیت پریدی! 😂» سوکو: «اون یه اجرای هنری بود!» آریان: «اون تقریباً باعث شد سه تا اسب فرار کنن! 😂» سوکو: «جزئیات مهم نیست! 😌» مارسا بالاخره خندید. «فقط امروز رو خراب نکن.» سوکو سرش را بالا گرفت. «امروز بهترین اجرای زندگی‌مو انجام می‌دم.» مارسا گفت: «فقط سالم تمومش کن.» --- کمی بعد، آریان و ماریا برای لحظه‌ای همدیگر را دیدند. آریان لبخند زد. «آماده‌ای؟» ماریا گفت: «فکر کنم.» آریان خندید. «منم فکر کنم.» ماریا گفت: «چرا هر دو می‌گیم فکر کنم؟ 😂» آریان جواب داد: «چون هیچ‌کدوممون نمی‌دونیم قراره امروز چقدر اتفاق بیفته!» ماریا خندید. «درسته.» مارسا از دور آنها را دید. برای لحظه‌ای ایستاد. لبخند آرامی روی صورتش نشست. بعد گفت: «خب... وقتشه.» سوکو ناگهان از پشت سرش ظاهر شد. «وقت چیه؟» مارسا گفت: «وقتشه تو بری اون‌طرف.» سوکو: «😐» آریان و ماریا خندیدند. صدای شادی گله در دشت پیچید. گل‌ها در باد تکان خوردند. شب‌تاب‌ها هنوز در گوشه‌های چمنزار دیده می‌شدند. و بالاخره...