هدایت شده از 𝑀𝑜𝑜𝑛𝑙𝑖𝑡🌙
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکت:
تو قراره این پست رو بفرستی به بهترین و دوست داشتنی ترین ادمی که میشناسی+++
@moonlit1
دوستان عزیزان من🦋🌱
متاسفانه پارت دیروز آماده نبود سعی میکنم امروز سعی میکنم هم مال امروز هم دیروز جبرانی بدم🐎💜
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_سیهشتم
یک هفته از شروع آمادهسازی جشن گذشته بود.
کمکم چمنزار شکل دیگری گرفته بود.
گلهای رنگارنگ اطراف محل جشن قرار گرفته بودند و شبتابها هر شب میان درختها میدرخشیدند. ✨🌿
اما آن شب، آریان و ماریا کمی از گله فاصله گرفته بودند.
کنار برکه ایستاده بودند و به انعکاس ماه روی آب نگاه میکردند. 🌙
ماریا آرام گفت:
«آریان... باورم نمیشه فقط دو هفته دیگه مونده.»
آریان لبخند زد.
«منم هنوز باورم نمیشه.»
ماریا خندید.
«فکر میکنی بعد از ازدواج چه اتفاقی میافته؟»
آریان کمی فکر کرد.
«نمیدونم.»
بعد با لبخند گفت:
«ولی امیدوارم هرچی هست، کنار هم باشیم.»
ماریا سرش را به نشانهٔ موافقت تکان داد.
«منم همینو میخوام.»
چند لحظه سکوت کردند.
صدای آرام آب برکه شنیده میشد.
آریان گفت:
«ماریا... اگه یه روزی بچه داشته باشیم، دوست داری چطوری باشه؟»
ماریا خندید.
«چرا یهو رفتی سراغ بچه؟ 😂»
آریان شانهای بالا انداخت.
«خب... دارم به آینده فکر میکنم دیگه.»
ماریا کمی فکر کرد.
«دوست دارم مهربون باشه.»
آریان گفت:
«من دوست دارم شجاع باشه.»
ماریا لبخند زد.
«پس اگه شجاع و مهربون باشه، راضیای؟»
آریان خندید.
«کاملاً.»
هر دو دوباره به آب نگاه کردند.
اما ناگهان صدای خشخش علفها از پشت سرشان آمد.
ماریا سریع برگشت.
«چی بود؟»
آریان هم گوشهایش را تیز کرد.
چند لحظه هر دو بیحرکت ماندند.
خشخش دوباره شنیده شد.
آریان چند قدم جلو رفت.
اما چیزی ندید.
فقط چند برگ خشک روی زمین جابهجا شده بودند.
ماریا نفس راحتی کشید.
«فکر کنم باد بود.»
آریان هنوز به تاریکی بین درختها نگاه میکرد.
«آره... احتمالاً.»
اما چند متر دورتر، پشت یکی از درختها...
سایهای برای لحظهای دیده شد.
و بعد ناپدید شد.
آریان و ماریا متوجه آن نشدند.
آن شب، آنها با خیال راحت به سمت گله برگشتند.
در حالی که هنوز نمیدانستند چیزی در تاریکی، برای چند لحظه آنها را زیر نظر گرفته بود... 🌙👀
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_سینهم
دو هفته مثل برق گذشته بود.
بالاخره شب قبل از عروسی آریان و ماریا رسیده بود. 🌙✨
چمنزار از همیشه زیباتر شده بود.
گلهای رنگارنگ اطراف دشت میدرخشیدند و شبتابها میان علفها پرواز میکردند.
چند اسب مشغول آخرین کارها بودند.
مارسا از این طرف به آن طرف میرفت و همهچیز را بررسی میکرد.
«اون گلها رو یکم عقبتر ببرید.»
یکی از اسبها گفت:
«همینجا خوبه!»
مارسا جواب داد:
«نه، فردا وقتی همه جمع بشن، مسیر شلوغ میشه.»
آریان که از دور نگاهش میکرد، خندید.
«مارسا، تو اگه یه روز مسئول جشن نباشی، مریض میشی؟ 😂»
مارسا برگشت.
«نه.»
آریان لبخند زد.
«مطمئنی؟»
«کاملاً.»
سوکو از کنارشان رد شد و گفت:
«من مطمئنم. چون اگه مارسا مسئول نباشه، احتمالاً خودش جشن رو تعطیل میکنه. 😂»
مارسا نگاهش کرد.
«سوکو...»
سوکو فوراً عقب رفت.
«بله؟ 😐»
«تو فردا هیچ کاری نمیکنی.»
سوکو با تعجب گفت:
«چی؟! من؟!»
مارسا:
«آره، تو.»
سوکو به آریان نگاه کرد.
«بهش بگو من آدم مسئولیتپذیریام.»
آریان گفت:
«نه.»
سوکو:
«ماریا؟»
ماریا از دور خندید.
«منم چیزی نمیگم. 😂»
سوکو با ناراحتی ساختگی گفت:
«خیلی خب... پس من خودم تصمیم میگیرم!»
بعد با سرعت از آنجا دور شد.
مارسا با شک گفت:
«این چرا اینقدر ساکت شد؟»
آریان گفت:
«چون داره یه نقشه میکشه.»
ماریا خندید.
«صددرصد.»
چند دقیقه بعد صدای سوکو از آن طرف دشت آمد:
«آمادهاید؟!»
مارسا با نگرانی گفت:
«چی کار کرده؟! 😐»
همه برگشتند.
سوکو وسط چمنزار ایستاده بود و چند برگ بزرگ رنگارنگ را دور خودش چیده بود.
«من محل اجرای برنامهٔ فردا رو آماده کردم! 😎»
آریان:
«گفتم که...»
ماریا خندید.
مارسا فقط سرش را تکان داد.
«سوکو...»
سوکو:
«جانم؟»
«فردا خودت رو کنترل کن.»
سوکو لبخند زد.
«قول نمیدم. 😂»
همه خندیدند.
کمی بعد، وقتی بیشتر اسبها رفتند، آریان و ماریا کمی دورتر از بقیه ایستادند.
ماریا آرام گفت:
«فردا واقعاً ازدواج میکنیم.»
آریان لبخند زد.
«آره.»
«استرس نداری؟»
آریان چند لحظه فکر کرد.
«چرا.»
ماریا خندید.
«تو؟! آریان؟!»
«آره! مگه من آهنم؟ 😂»
ماریا گفت:
«فکر میکردم خیلی شجاعی.»
آریان لبخند زد.
«برای چیزای سخت شجاعم... ولی وقتی قراره فردا جلوی همه کنار تو وایسم، یکم استرس دارم.»
ماریا آرام گفت:
«منم دارم.»
آریان گفت:
«ولی یه چیز رو مطمئنم.»
ماریا نگاهش کرد.
«چی؟»
«فردا یکی از بهترین روزهای زندگیم میشه.»
ماریا لبخند زد.
«منم همین فکر رو میکنم.»
آن دو چند لحظه در سکوت به شب نگاه کردند.
کمی آنطرفتر، مارسا هنوز مشغول آمادهسازی بود.
آریان گفت:
«فکر کنم مارسا امشب اصلاً نمیخوابه.»
ماریا خندید.
«نه. 😂»
از دور صدای مارسا آمد:
«شنیدمتون!»
آریان:
«😐»
ماریا زد زیر خنده.
---
### صبح روز عروسی 🌅🐎
صبح با نور طلایی خورشید آغاز شد.
تمام دشت پر از جنبوجوش بود.
اسبها در رفتوآمد بودند و هرکسی کاری انجام میداد.
مارسا از همان صبح مشغول بررسی همهچیز بود.
«گلها؟»
«آماده.»
«شبتابها؟»
«برای امشب آمادهان.»
«میوهها؟»
«چیده شدن.»
مارسا نفس راحتی کشید.
«خوبه.»
سوکو از پشت سر گفت:
«و من؟»
مارسا برگشت.
«تو چی؟»
سوکو با افتخار گفت:
«منم آمادهام! 😎»
مارسا با شک نگاهش کرد.
«برای چی؟»
«برای اجرای بزرگم!»
مارسا:
«سوکو...»
سوکو:
«قول میدم این دفعه چیزی رو خراب نکنم.»
مارسا چند لحظه نگاهش کرد.
«این جمله اصلاً اعتمادبهنفس نمیده.»
آریان که نزدیکشان بود، خندید.
«منم همینو میگم. 😂»
سوکو با اعتراض گفت:
«چرا هیچکس به من اعتماد نداره؟!»
ماریا گفت:
«چون دفعهٔ قبل گفتی همینو و بعد وسط جمعیت پریدی! 😂»
سوکو:
«اون یه اجرای هنری بود!»
آریان:
«اون تقریباً باعث شد سه تا اسب فرار کنن! 😂»
سوکو:
«جزئیات مهم نیست! 😌»
مارسا بالاخره خندید.
«فقط امروز رو خراب نکن.»
سوکو سرش را بالا گرفت.
«امروز بهترین اجرای زندگیمو انجام میدم.»
مارسا گفت:
«فقط سالم تمومش کن.»
---
کمی بعد، آریان و ماریا برای لحظهای همدیگر را دیدند.
آریان لبخند زد.
«آمادهای؟»
ماریا گفت:
«فکر کنم.»
آریان خندید.
«منم فکر کنم.»
ماریا گفت:
«چرا هر دو میگیم فکر کنم؟ 😂»
آریان جواب داد:
«چون هیچکدوممون نمیدونیم قراره امروز چقدر اتفاق بیفته!»
ماریا خندید.
«درسته.»
مارسا از دور آنها را دید.
برای لحظهای ایستاد.
لبخند آرامی روی صورتش نشست.
بعد گفت:
«خب... وقتشه.»
سوکو ناگهان از پشت سرش ظاهر شد.
«وقت چیه؟»
مارسا گفت:
«وقتشه تو بری اونطرف.»
سوکو:
«😐»
آریان و ماریا خندیدند.
صدای شادی گله در دشت پیچید.
گلها در باد تکان خوردند.
شبتابها هنوز در گوشههای چمنزار دیده میشدند.
و بالاخره...
«سلام به همراهان همیشگی کانال! 🩵
خوشحال میشم نظرات، نقدها و پیشنهادهای قشنگتون رو مستقیم از طریق این آیدی با من در میون بگذارید. تکتک پیامهای شما برای نویسندهتون ارزشمنده. منتظرتونم! 🩷»
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_چهلم
شب عروسی...🌱
شب، دشت را به شکلی باورنکردنی زیبا کرده بود. 🌙✨
گلهای رنگارنگ اطراف دشت باز شده بودند و نور صدها شبتاب میان علفها میدرخشید.
تمام گله دور محل مراسم جمع شده بودند.
آریان کمی آنطرفتر ایستاده بود و مدام به اطراف نگاه میکرد.
ماریا کنار مارسا ایستاده بود.
مارسا با لبخند گفت:
«خب... آمادهای؟»
ماریا نفس عمیقی کشید.
«فکر کنم.»
مارسا خندید.
«فکر میکنی؟ تو قراره ازدواج کنی، نه اینکه بری امتحان بدی! 😂»
ماریا خندید.
«خب آخه یکم استرس دارم.»
مارسا با مهربانی گفت:
«طبیعیه.»
بعد نگاهش را به آریان انداخت.
«اونم همینطوره.»
ماریا با تعجب گفت:
«آریان؟»
مارسا سرش را تکان داد.
«از صبح سه بار اومده پرسیده مراسم کی شروع میشه.»
ماریا زد زیر خنده.
«جدی؟ 😂»
همان لحظه آریان از دور گفت:
«من صداتونو شنیدمها! 😂»
مارسا گفت:
«خب پس بیا اینجا آقای عجول!»
آریان جلو آمد.
«من عجول نیستم.»
ماریا لبخند زد.
«نه؟»
آریان مکث کرد.
«خب... شاید یکم. 😂»
مارسا خندید.
«یکم؟ از صبح داری دور خودت میچرخی!»
آریان گفت:
«چون نمیدونستم باید چی کار کنم!»
ماریا آرام گفت:
«هیچی. فقط خودت باش.»
آریان چند لحظه به او نگاه کرد.
لبخند زد.
«همین کار رو میکنم.»
ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد:
«خب خب خب! بالاخره همه جمع شدن؟! 😎»
هر سه برگشتند.
سوکو با غرور جلو آمد.
مارسا با شک نگاهش کرد.
«تو چرا اینقدر خوشحالی؟»
سوکو گفت:
«چون امروز مهمترین بخش مراسم با منه.»
آریان ابرویش را بالا برد.
«کدوم بخش؟»
سوکو با افتخار گفت:
«سرگرمی!»
مارسا سریع گفت:
«نه.»
سوکو:
«هنوز نگفتم چی کار میکنم! 😂»
مارسا:
«لازم نیست بدونم.»
آریان خندید.
«سوکو، فقط قول بده مراسم رو منفجر نکنی.»
سوکو با قیافهای جدی گفت:
«قول میدم.»
چند ثانیه سکوت کرد.
«احتمالاً.»
مارسا:
«سوکو! 😂»
گله خندید.
سوکو عقب رفت و گفت:
«باشه بابا! فقط یه اجرای کوچیک.»
آریان گفت:
«کوچیک؟»
سوکو لبخند زد.
«خیلی کوچیک.»
مارسا زیر لب گفت:
«من به این یکی اعتماد ندارم...»
مراسم کمکم شروع شد.
صدای آرام باد میان درختها میپیچید.
شبتابها بین گلها حرکت میکردند.
آریان و ماریا کنار هم ایستادند.
چند لحظه هیچکدام چیزی نگفتند.
بعد ماریا آرام گفت:
«آریان...»
«هوم؟»
«فکر میکنی از اینجا به بعد چی میشه؟»
آریان به دشت نگاه کرد.
بعد گفت:
«نمیدونم.»
ماریا کمی تعجب کرد.
آریان لبخند زد.
«ولی هرچی باشه، با هم باهاش روبهرو میشیم.»
ماریا لبخند زد.
«قول؟»
آریان سرش را تکان داد.
«قول.»
مارسا که چند قدم آنطرفتر بود، این جمله را شنید.
لبخند کوچکی روی صورتش نشست.
بعد جلو آمد و گفت:
«خب... من فقط یه چیز میخوام.»
آریان و ماریا به او نگاه کردند.
مارسا ادامه داد:
«هیچکدومتون یادِتون نره که زندگی همیشه مثل امشب قشنگ و راحت نیست.»
ماریا آرام گفت:
«میدونیم.»
مارسا به آریان نگاه کرد.
«پس وقتی سخت شد، پشت هم رو خالی نکنید.»
آریان بدون مکث گفت:
«نمیکنم.»
ماریا هم گفت:
«منم.»🌱✨
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_چهلیکم
مارسا لبخند زد.
«پس دیگه حرفی ندارم.»
در همان لحظه، باد آرامی وزید.
گلهای اطراف کمی تکان خوردند.
و ناگهان صدها شبتاب از میان علفها بلند شدند. ✨
ماریا با تعجب گفت:
«وای...»
آریان هم سرش را بالا گرفت.
شبتابها دور آنها چرخیدند و دشت را روشنتر کردند.
یکی از اسبهای گله گفت:
«این دیگه عادی نیست!»
مارسا لبخند زد.
«شاید دشت هم فهمیده امشب چه شبیه.»
آریان به ماریا نگاه کرد.
«فکر کنم امشب رو هیچوقت یادمون نمیره.»
ماریا گفت:
«منم همین فکر رو میکنم.»
همه برایشان شادی کردند.
اما ناگهان—
«خب! نوبت منه! 😎»
سوکو وسط دشت پرید.
مارسا:
«سوکو... نه.»
سوکو گفت:
«خیلی دیر گفتی! 😂»
او چند حرکت بامزه انجام داد و دور خودش چرخید.
یکی از اسبها زد زیر خنده.
«این دیگه چه حرکتی بود؟! 😂»
سوکو با غرور گفت:
«حرکت مخصوص عروسی!»
آریان خندید.
«مطمئنی اسمش اینه؟»
سوکو:
«صددرصد.»
ماریا خندید.
مارسا هم بالاخره نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
سوکو با دیدن خندهی همه، با افتخار گفت:
«دیدید؟ من برای مراسم لازم بودم!»
مارسا گفت:
«باشه، قبول. فقط همینقدر کافی بود! 😂»
سوکو سرش را تکان داد.
«نگران نباش.»
مکث کرد.
«برنامهی دومم رو فردا اجرا میکنم.»
همه:
«فرداااا؟! 😂😂»
سوکو خندید و فرار کرد.
آریان، ماریا و مارسا هم خندیدند.
آن شب، دشت پر از نور، خنده و شادی بود.
و در میان آن همه صدا و نور، آریان و ماریا زندگی مشترکشان را آغاز کردند...
بیخبر از اینکه روزهای آینده قرار است چیزهای زیادی را برایشان تغییر دهد.
اما فعلاً...
آن شب فقط متعلق به آنها بود. 🌙✨🐎