#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_چهلم
شب عروسی...🌱
شب، دشت را به شکلی باورنکردنی زیبا کرده بود. 🌙✨
گلهای رنگارنگ اطراف دشت باز شده بودند و نور صدها شبتاب میان علفها میدرخشید.
تمام گله دور محل مراسم جمع شده بودند.
آریان کمی آنطرفتر ایستاده بود و مدام به اطراف نگاه میکرد.
ماریا کنار مارسا ایستاده بود.
مارسا با لبخند گفت:
«خب... آمادهای؟»
ماریا نفس عمیقی کشید.
«فکر کنم.»
مارسا خندید.
«فکر میکنی؟ تو قراره ازدواج کنی، نه اینکه بری امتحان بدی! 😂»
ماریا خندید.
«خب آخه یکم استرس دارم.»
مارسا با مهربانی گفت:
«طبیعیه.»
بعد نگاهش را به آریان انداخت.
«اونم همینطوره.»
ماریا با تعجب گفت:
«آریان؟»
مارسا سرش را تکان داد.
«از صبح سه بار اومده پرسیده مراسم کی شروع میشه.»
ماریا زد زیر خنده.
«جدی؟ 😂»
همان لحظه آریان از دور گفت:
«من صداتونو شنیدمها! 😂»
مارسا گفت:
«خب پس بیا اینجا آقای عجول!»
آریان جلو آمد.
«من عجول نیستم.»
ماریا لبخند زد.
«نه؟»
آریان مکث کرد.
«خب... شاید یکم. 😂»
مارسا خندید.
«یکم؟ از صبح داری دور خودت میچرخی!»
آریان گفت:
«چون نمیدونستم باید چی کار کنم!»
ماریا آرام گفت:
«هیچی. فقط خودت باش.»
آریان چند لحظه به او نگاه کرد.
لبخند زد.
«همین کار رو میکنم.»
ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد:
«خب خب خب! بالاخره همه جمع شدن؟! 😎»
هر سه برگشتند.
سوکو با غرور جلو آمد.
مارسا با شک نگاهش کرد.
«تو چرا اینقدر خوشحالی؟»
سوکو گفت:
«چون امروز مهمترین بخش مراسم با منه.»
آریان ابرویش را بالا برد.
«کدوم بخش؟»
سوکو با افتخار گفت:
«سرگرمی!»
مارسا سریع گفت:
«نه.»
سوکو:
«هنوز نگفتم چی کار میکنم! 😂»
مارسا:
«لازم نیست بدونم.»
آریان خندید.
«سوکو، فقط قول بده مراسم رو منفجر نکنی.»
سوکو با قیافهای جدی گفت:
«قول میدم.»
چند ثانیه سکوت کرد.
«احتمالاً.»
مارسا:
«سوکو! 😂»
گله خندید.
سوکو عقب رفت و گفت:
«باشه بابا! فقط یه اجرای کوچیک.»
آریان گفت:
«کوچیک؟»
سوکو لبخند زد.
«خیلی کوچیک.»
مارسا زیر لب گفت:
«من به این یکی اعتماد ندارم...»
مراسم کمکم شروع شد.
صدای آرام باد میان درختها میپیچید.
شبتابها بین گلها حرکت میکردند.
آریان و ماریا کنار هم ایستادند.
چند لحظه هیچکدام چیزی نگفتند.
بعد ماریا آرام گفت:
«آریان...»
«هوم؟»
«فکر میکنی از اینجا به بعد چی میشه؟»
آریان به دشت نگاه کرد.
بعد گفت:
«نمیدونم.»
ماریا کمی تعجب کرد.
آریان لبخند زد.
«ولی هرچی باشه، با هم باهاش روبهرو میشیم.»
ماریا لبخند زد.
«قول؟»
آریان سرش را تکان داد.
«قول.»
مارسا که چند قدم آنطرفتر بود، این جمله را شنید.
لبخند کوچکی روی صورتش نشست.
بعد جلو آمد و گفت:
«خب... من فقط یه چیز میخوام.»
آریان و ماریا به او نگاه کردند.
مارسا ادامه داد:
«هیچکدومتون یادِتون نره که زندگی همیشه مثل امشب قشنگ و راحت نیست.»
ماریا آرام گفت:
«میدونیم.»
مارسا به آریان نگاه کرد.
«پس وقتی سخت شد، پشت هم رو خالی نکنید.»
آریان بدون مکث گفت:
«نمیکنم.»
ماریا هم گفت:
«منم.»🌱✨
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_چهلیکم
مارسا لبخند زد.
«پس دیگه حرفی ندارم.»
در همان لحظه، باد آرامی وزید.
گلهای اطراف کمی تکان خوردند.
و ناگهان صدها شبتاب از میان علفها بلند شدند. ✨
ماریا با تعجب گفت:
«وای...»
آریان هم سرش را بالا گرفت.
شبتابها دور آنها چرخیدند و دشت را روشنتر کردند.
یکی از اسبهای گله گفت:
«این دیگه عادی نیست!»
مارسا لبخند زد.
«شاید دشت هم فهمیده امشب چه شبیه.»
آریان به ماریا نگاه کرد.
«فکر کنم امشب رو هیچوقت یادمون نمیره.»
ماریا گفت:
«منم همین فکر رو میکنم.»
همه برایشان شادی کردند.
اما ناگهان—
«خب! نوبت منه! 😎»
سوکو وسط دشت پرید.
مارسا:
«سوکو... نه.»
سوکو گفت:
«خیلی دیر گفتی! 😂»
او چند حرکت بامزه انجام داد و دور خودش چرخید.
یکی از اسبها زد زیر خنده.
«این دیگه چه حرکتی بود؟! 😂»
سوکو با غرور گفت:
«حرکت مخصوص عروسی!»
آریان خندید.
«مطمئنی اسمش اینه؟»
سوکو:
«صددرصد.»
ماریا خندید.
مارسا هم بالاخره نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
سوکو با دیدن خندهی همه، با افتخار گفت:
«دیدید؟ من برای مراسم لازم بودم!»
مارسا گفت:
«باشه، قبول. فقط همینقدر کافی بود! 😂»
سوکو سرش را تکان داد.
«نگران نباش.»
مکث کرد.
«برنامهی دومم رو فردا اجرا میکنم.»
همه:
«فرداااا؟! 😂😂»
سوکو خندید و فرار کرد.
آریان، ماریا و مارسا هم خندیدند.
آن شب، دشت پر از نور، خنده و شادی بود.
و در میان آن همه صدا و نور، آریان و ماریا زندگی مشترکشان را آغاز کردند...
بیخبر از اینکه روزهای آینده قرار است چیزهای زیادی را برایشان تغییر دهد.
اما فعلاً...
آن شب فقط متعلق به آنها بود. 🌙✨🐎
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_چهلدوم
چند روز از آخرین اتفاقات گله گذشته بود.
زندگی دوباره به ظاهر آرام شده بود.
صبحها اسبها برای پیدا کردن علف تازه از محل استراحت دور میشدند و عصرها دوباره کنار برکه جمع میشدند.
مارسا بیشتر وقتش را در سکوت میگذراند.
هنوز اتفاقات گذشته از ذهنش بیرون نرفته بود.
اما دیگر مثل روزهای اول، دربارهشان با کسی حرف نمیزد.
حتی وقتی آریان را میدید، فقط نگاه کوتاهی به او میانداخت و از کنارش میگذشت.
یک عصر، مارسا برای نوشیدن آب به سمت برکه رفت.
همین که سرش را پایین آورد، صدای قدمهایی از پشت سرش شنید.
برگشت.
یک اسب مادهی سیاهوسفید چند متر دورتر ایستاده بود.
مارسا چند لحظه نگاهش کرد.
اسب لبخند کوچکی زد.
«ببخشید... اینجا همیشه همینقدر ساکته؟»
مارسا کمی متعجب شد.
«معمولاً آره.»
اسب جلوتر آمد.
«من سمرا هستم.»
مارسا گفت:
«مارسا.»
سمرا سرش را تکان داد.
«میدونم.»
مارسا ابروهایش را کمی بالا برد.
«میدونی؟»
سمرا خندید.
«اسمت رو از بقیه شنیدم.»
مارسا لبخند خیلی کوچکی زد.
«آها.»
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
سمرا به برکه نگاه کرد.
«قشنگه.»
مارسا گفت:
«آره.»
سمرا کمی آب نوشید و گفت:
«من تازه چند وقته این اطرافم. هنوز خیلیها رو نمیشناسم.»
مارسا جواب داد:
«کمکم میشناسی.»
سمرا لبخند زد.
«امیدوارم.»
و همانجا گفتگو تمام شد.
نه سؤال عجیبی.
نه حرف مشکوکی.
نه چیزی که مارسا را به فکر بیندازد.
سمرا فقط یک غریبه بود.
یا حداقل در آن لحظه، اینطور به نظر میرسید.
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_چهلسوم
روزهای بعد، چند بار دیگر همدیگر را دیدند.
یک روز کنار درختان.
یک روز نزدیک برکه.
یک روز وقتی مارسا برای پیدا کردن علف تازه از گله فاصله گرفته بود.
هر بار گفتوگویشان کمی بیشتر میشد.
سمرا زیاد درباره خودش حرف نمیزد.
بیشتر گوش میداد.
وقتی مارسا حرف میزد، وسط حرفش نمیپرید.
وقتی ناراحت بود، سؤالهای زیادی نمیپرسید.
فقط میگفت:
«اگه خواستی حرف بزنی، من گوش میدم.»
همین رفتار باعث شد مارسا کمکم احساس راحتی کند.
یک روز مارسا گفت:
«تو خیلی کم از خودت حرف میزنی.»
سمرا خندید.
«شاید چون زندگی من اونقدر جالب نیست.»
مارسا گفت:
«همه یه داستانی دارن.»
سمرا برای لحظهای ساکت شد.
بعد گفت:
«شاید.»
لبخندش محو شد.
اما بلافاصله دوباره عادی شد.
«ولی بعضی داستانها رو اسب ترجیح میده برای خودش نگه داره.»
مارسا دیگر چیزی نپرسید.
آن جمله، بیشتر از چیزی که نشان میداد، عجیب بود.
---
چند روز دیگر گذشت.
این بار مارسا خودش کنار سمرا نشست.
سمرا با تعجب نگاهش کرد.
«امروز خودت اومدی پیش من؟»
مارسا گفت:
«آره.»
سمرا لبخند زد.
«پس بالاخره دوست شدیم؟»
مارسا خندید.
«فکر کنم.»
سمرا هم خندید.
«خوبه.»
آن روز برای اولین بار، مارسا کمی درباره خانوادهاش حرف زد.
درباره گذشته.
درباره همسر سابقش
و درباره پسری که دیگر کنارش نبود.
وقتی حرف به آنجا رسید، صدای مارسا آرام شد.
«خیلی چیزها بعد از اون اتفاق عوض شد.»
سمرا چیزی نگفت.
فقط گوش داد.
مارسا ادامه داد:
«بعضی وقتها فکر میکنم اگه اون اتفاق نمیافتاد، زندگی من الان کاملاً فرق داشت.»
سمرا آرام پرسید:
«هنوز دلت براش تنگ میشه؟»
مارسا به برکه نگاه کرد.
«هر روز.»
سمرا سرش را پایین انداخت.
«میفهمم.»
مارسا به او نگاه کرد.
«واقعاً؟»
سمرا چند لحظه مکث کرد.
«نه دقیقاً...»
بعد لبخند کمرنگی زد.
«ولی میفهمم از دست دادن کسی که برات مهمه چه حسی داره.»
مارسا دیگر سؤال نکرد.
اما همان روز، برای اولین بار، چیزی در رابطهشان تغییر کرد.
مارسا دیگر سمرا را فقط یک اسب تازهوارد نمیدید.
او را کسی میدید که میتواند حرفهایش را بشنود.
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_چهلچهارم
چند ماه قبل...
شب آرامی بود.
آریان و ماریا کمی دورتر از گله، کنار برکه نشسته بودند. نور ماه روی آب افتاده بود و صدای آرام باد میان درختها میپیچید. 🌙
ماریا مدتی بود به نقطهای خیره شده بود.
آریان متوجه شد.
«ماریا؟»
ماریا برگشت.
«هوم؟»
«چند وقته داری به یه جا نگاه میکنی. چیزی شده؟»
ماریا لبخند کمرنگی زد.
«نه... فقط یاد برادرزادهم افتادم.»
آریان کمی متعجب شد.
«همون پسری که یه مدت پیش دربارهش گفتی؟»
ماریا سرش را تکان داد.
«آره.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«خیلی ساله که ازش خبری نداریم.»
آریان پرسید:
«چی شد که از گله رفت؟»
ماریا آهی کشید.
«با مارسا دعواش شد.»
آریان با دقت گوش داد.
«سر چی؟»
«میخواست خودش برای زندگیش تصمیم بگیره. مارسا هم از ترس اینکه اتفاقی براش بیفته، مدام سعی میکرد جلوش رو بگیره.»
ماریا نگاهش را پایین انداخت.
«اون روز دعواشون خیلی شدید شد.»
آریان آرام پرسید:
«بعدش؟»
«گفت دیگه نمیخواد توی گله بمونه.»
مکث کرد.
«و رفت.»
آریان به آب نگاه کرد.
«تنها؟»
«آره.»
ماریا لبخند تلخی زد.
«ولی میشناختمش. فکر میکردم چند روز دیگه برمیگرده.»
آریان گفت:
«برنگشت؟»
ماریا سرش را تکان داد.
«نه.»
چند لحظه سکوت کردند.
بعد ماریا با لبخند کوچکی گفت:
«با اینکه لجباز بود... خیلی شجاع بود.»
آریان پرسید:
«چهجوری؟»
ماریا خندید.
«یه بار وقتی من و مارسا کنار رودخونه بودیم، یه کرهاسب کوچیک توی آب افتاد.»
آریان لبخند زد.
«نجاتش داد؟»
«آره!»
ماریا خندید.
«بدون اینکه حتی فکر کنه ممکنه خودش هم بیفته توی آب، پرید دنبالش.»
آریان آرام گفت:
«پس از بچگی همینطوری بوده.»
«دقیقاً.»
ماریا ادامه داد:
«هر وقت کسی کمک میخواست، اول از همه خودش جلو میرفت.»
آریان ناگهان ساکت شد.
نگاهش برای لحظهای تغییر کرد.
ماریا پرسید:
«چی شد؟»
آریان گفت:
«هیچی... فقط یه نفر رو یادم انداخت.»
ماریا کنجکاو شد.
«کی؟»
آریان چند لحظه به برکه نگاه کرد.
«یه اسب جوان.»
ماریا آرام پرسید:
«چه اسبی؟»
آریان گفت:
«یه روز توی جنگل صدایی شنیدم.»
ماریا ساکت شد.
آریان ادامه داد:
«اول نمیدونستم صدا از کجاست. فکر کردم شاید یکی از حیوانات باشه.»
مکث کرد.
«ولی بعد صدای یه اسب جوان رو شنیدم.»
ماریا آرام گفت:
«بعد چی شد؟»
آریان نگاهش را پایین انداخت.
«رفتم دنبالش.»
صدایش آرامتر شد.
«وقتی رسیدم، دیدم سایهخوارها بهش حمله کرده بودن.»
ماریا نفسش را حبس کرد.
آریان ادامه داد:
«اون اسب منو نمیشناخت. منم نمیشناختمش.»
«پس چرا رفتی کمکش؟»
آریان با تعجب نگاهش کرد.
«چون کمک میخواست.»
ماریا چیزی نگفت.
آریان ادامه داد:
«خیلی تلاش کردم از اونجا بیرونش بیارم.»
مکث کرد.
«ولی نتونستم.»
ماریا آرام پرسید:
«ازش چیزی یادت مونده؟»
آریان کمی فکر کرد.
«آره.»
چشمهایش را بست.
«قهوهای روشن بود.»
ماریا ناگهان ساکت شد.
آریان ادامه داد:
«روی پیشونیش یه لکه سفید داشت.»
ماریا آرام گفت:
«...آره.»
آریان نگاهش کرد.
«چی؟»
ماریا به او خیره شده بود.
«ادامه بده.»
آریان گفت:
«وقتی میدوید، پای عقب سمت راستش رو یه جور خاص حرکت میداد.»
ماریا دیگر لبخند نمیزد.
«دیگه چی؟»
آریان گفت:
«خیلی شجاع بود.»
ماریا نفسش لرزید.
«یکم هم لجباز؟»
آریان آرام سرش را تکان داد.
«آره.»
سکوت.
ماریا به آب نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«این همونه.»
آریان اخم کرد.
«چی؟»
ماریا به او نگاه کرد.
«اون اسبی که تو دیدی...»
صدایش لرزید.
«همون برادرزادهی منه.»
آریان چند ثانیه کاملاً ساکت ماند.
«چی؟»
ماریا ادامه داد:
«همون مشخصات... همون اخلاق...»
چشمهایش پر از اشک شد.