eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
21 دنبال‌کننده
120 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
خب دوستان من پریشب دیشب امشب میزارم ببخشید دیر شد
چند روز از آخرین اتفاقات گله گذشته بود. زندگی دوباره به ظاهر آرام شده بود. صبح‌ها اسب‌ها برای پیدا کردن علف تازه از محل استراحت دور می‌شدند و عصرها دوباره کنار برکه جمع می‌شدند. مارسا بیشتر وقتش را در سکوت می‌گذراند. هنوز اتفاقات گذشته از ذهنش بیرون نرفته بود. اما دیگر مثل روزهای اول، درباره‌شان با کسی حرف نمی‌زد. حتی وقتی آریان را می‌دید، فقط نگاه کوتاهی به او می‌انداخت و از کنارش می‌گذشت. یک عصر، مارسا برای نوشیدن آب به سمت برکه رفت. همین که سرش را پایین آورد، صدای قدم‌هایی از پشت سرش شنید. برگشت. یک اسب ماده‌ی سیاه‌وسفید چند متر دورتر ایستاده بود. مارسا چند لحظه نگاهش کرد. اسب لبخند کوچکی زد. «ببخشید... اینجا همیشه همین‌قدر ساکته؟» مارسا کمی متعجب شد. «معمولاً آره.» اسب جلوتر آمد. «من سمرا هستم.» مارسا گفت: «مارسا.» سمرا سرش را تکان داد. «می‌دونم.» مارسا ابروهایش را کمی بالا برد. «می‌دونی؟» سمرا خندید. «اسمت رو از بقیه شنیدم.» مارسا لبخند خیلی کوچکی زد. «آها.» چند لحظه هر دو ساکت ماندند. سمرا به برکه نگاه کرد. «قشنگه.» مارسا گفت: «آره.» سمرا کمی آب نوشید و گفت: «من تازه چند وقته این اطرافم. هنوز خیلی‌ها رو نمی‌شناسم.» مارسا جواب داد: «کم‌کم می‌شناسی.» سمرا لبخند زد. «امیدوارم.» و همان‌جا گفتگو تمام شد. نه سؤال عجیبی. نه حرف مشکوکی. نه چیزی که مارسا را به فکر بیندازد. سمرا فقط یک غریبه بود. یا حداقل در آن لحظه، این‌طور به نظر می‌رسید.
روزهای بعد، چند بار دیگر همدیگر را دیدند. یک روز کنار درختان. یک روز نزدیک برکه. یک روز وقتی مارسا برای پیدا کردن علف تازه از گله فاصله گرفته بود. هر بار گفت‌وگویشان کمی بیشتر می‌شد. سمرا زیاد درباره خودش حرف نمی‌زد. بیشتر گوش می‌داد. وقتی مارسا حرف می‌زد، وسط حرفش نمی‌پرید. وقتی ناراحت بود، سؤال‌های زیادی نمی‌پرسید. فقط می‌گفت: «اگه خواستی حرف بزنی، من گوش می‌دم.» همین رفتار باعث شد مارسا کم‌کم احساس راحتی کند. یک روز مارسا گفت: «تو خیلی کم از خودت حرف می‌زنی.» سمرا خندید. «شاید چون زندگی من اون‌قدر جالب نیست.» مارسا گفت: «همه یه داستانی دارن.» سمرا برای لحظه‌ای ساکت شد. بعد گفت: «شاید.» لبخندش محو شد. اما بلافاصله دوباره عادی شد. «ولی بعضی داستان‌ها رو اسب ترجیح می‌ده برای خودش نگه داره.» مارسا دیگر چیزی نپرسید. آن جمله، بیشتر از چیزی که نشان می‌داد، عجیب بود. --- چند روز دیگر گذشت. این بار مارسا خودش کنار سمرا نشست. سمرا با تعجب نگاهش کرد. «امروز خودت اومدی پیش من؟» مارسا گفت: «آره.» سمرا لبخند زد. «پس بالاخره دوست شدیم؟» مارسا خندید. «فکر کنم.» سمرا هم خندید. «خوبه.» آن روز برای اولین بار، مارسا کمی درباره خانواده‌اش حرف زد. درباره گذشته. درباره همسر سابق‌ش و درباره پسری که دیگر کنارش نبود. وقتی حرف به آنجا رسید، صدای مارسا آرام شد. «خیلی چیزها بعد از اون اتفاق عوض شد.» سمرا چیزی نگفت. فقط گوش داد. مارسا ادامه داد: «بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اگه اون اتفاق نمی‌افتاد، زندگی من الان کاملاً فرق داشت.» سمرا آرام پرسید: «هنوز دلت براش تنگ می‌شه؟» مارسا به برکه نگاه کرد. «هر روز.» سمرا سرش را پایین انداخت. «می‌فهمم.» مارسا به او نگاه کرد. «واقعاً؟» سمرا چند لحظه مکث کرد. «نه دقیقاً...» بعد لبخند کمرنگی زد. «ولی می‌فهمم از دست دادن کسی که برات مهمه چه حسی داره.» مارسا دیگر سؤال نکرد. اما همان روز، برای اولین بار، چیزی در رابطه‌شان تغییر کرد. مارسا دیگر سمرا را فقط یک اسب تازه‌وارد نمی‌دید. او را کسی می‌دید که می‌تواند حرف‌هایش را بشنود.
چند ماه قبل... شب آرامی بود. آریان و ماریا کمی دورتر از گله، کنار برکه نشسته بودند. نور ماه روی آب افتاده بود و صدای آرام باد میان درخت‌ها می‌پیچید. 🌙 ماریا مدتی بود به نقطه‌ای خیره شده بود. آریان متوجه شد. «ماریا؟» ماریا برگشت. «هوم؟» «چند وقته داری به یه جا نگاه می‌کنی. چیزی شده؟» ماریا لبخند کم‌رنگی زد. «نه... فقط یاد برادرزاده‌م افتادم.» آریان کمی متعجب شد. «همون پسری که یه مدت پیش درباره‌ش گفتی؟» ماریا سرش را تکان داد. «آره.» چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: «خیلی ساله که ازش خبری نداریم.» آریان پرسید: «چی شد که از گله رفت؟» ماریا آهی کشید. «با مارسا دعواش شد.» آریان با دقت گوش داد. «سر چی؟» «می‌خواست خودش برای زندگیش تصمیم بگیره. مارسا هم از ترس اینکه اتفاقی براش بیفته، مدام سعی می‌کرد جلوش رو بگیره.» ماریا نگاهش را پایین انداخت. «اون روز دعواشون خیلی شدید شد.» آریان آرام پرسید: «بعدش؟» «گفت دیگه نمی‌خواد توی گله بمونه.» مکث کرد. «و رفت.» آریان به آب نگاه کرد. «تنها؟» «آره.» ماریا لبخند تلخی زد. «ولی می‌شناختمش. فکر می‌کردم چند روز دیگه برمی‌گرده.» آریان گفت: «برنگشت؟» ماریا سرش را تکان داد. «نه.» چند لحظه سکوت کردند. بعد ماریا با لبخند کوچکی گفت: «با اینکه لجباز بود... خیلی شجاع بود.» آریان پرسید: «چه‌جوری؟» ماریا خندید. «یه بار وقتی من و مارسا کنار رودخونه بودیم، یه کره‌اسب کوچیک توی آب افتاد.» آریان لبخند زد. «نجاتش داد؟» «آره!» ماریا خندید. «بدون اینکه حتی فکر کنه ممکنه خودش هم بیفته توی آب، پرید دنبالش.» آریان آرام گفت: «پس از بچگی همین‌طوری بوده.» «دقیقاً.» ماریا ادامه داد: «هر وقت کسی کمک می‌خواست، اول از همه خودش جلو می‌رفت.» آریان ناگهان ساکت شد. نگاهش برای لحظه‌ای تغییر کرد. ماریا پرسید: «چی شد؟» آریان گفت: «هیچی... فقط یه نفر رو یادم انداخت.» ماریا کنجکاو شد. «کی؟» آریان چند لحظه به برکه نگاه کرد. «یه اسب جوان.» ماریا آرام پرسید: «چه اسبی؟» آریان گفت: «یه روز توی جنگل صدایی شنیدم.» ماریا ساکت شد. آریان ادامه داد: «اول نمی‌دونستم صدا از کجاست. فکر کردم شاید یکی از حیوانات باشه.» مکث کرد. «ولی بعد صدای یه اسب جوان رو شنیدم.» ماریا آرام گفت: «بعد چی شد؟» آریان نگاهش را پایین انداخت. «رفتم دنبالش.» صدایش آرام‌تر شد. «وقتی رسیدم، دیدم سایه‌خوارها بهش حمله کرده بودن.» ماریا نفسش را حبس کرد. آریان ادامه داد: «اون اسب منو نمی‌شناخت. منم نمی‌شناختمش.» «پس چرا رفتی کمکش؟» آریان با تعجب نگاهش کرد. «چون کمک می‌خواست.» ماریا چیزی نگفت. آریان ادامه داد: «خیلی تلاش کردم از اونجا بیرونش بیارم.» مکث کرد. «ولی نتونستم.» ماریا آرام پرسید: «ازش چیزی یادت مونده؟» آریان کمی فکر کرد. «آره.» چشم‌هایش را بست. «قهوه‌ای روشن بود.» ماریا ناگهان ساکت شد. آریان ادامه داد: «روی پیشونیش یه لکه سفید داشت.» ماریا آرام گفت: «...آره.» آریان نگاهش کرد. «چی؟» ماریا به او خیره شده بود. «ادامه بده.» آریان گفت: «وقتی می‌دوید، پای عقب سمت راستش رو یه جور خاص حرکت می‌داد.» ماریا دیگر لبخند نمی‌زد. «دیگه چی؟» آریان گفت: «خیلی شجاع بود.» ماریا نفسش لرزید. «یکم هم لجباز؟» آریان آرام سرش را تکان داد. «آره.» سکوت. ماریا به آب نگاه کرد. بعد خیلی آرام گفت: «این همونه.» آریان اخم کرد. «چی؟» ماریا به او نگاه کرد. «اون اسبی که تو دیدی...» صدایش لرزید. «همون برادرزاده‌ی منه.» آریان چند ثانیه کاملاً ساکت ماند. «چی؟» ماریا ادامه داد: «همون مشخصات... همون اخلاق...» چشم‌هایش پر از اشک شد.
«حتی همون پای عقب.» آریان به زمین خیره شد. حالا چند خاطره که هیچ ارتباطی با هم نداشتند، ناگهان کنار هم قرار گرفته بودند. آن اسب جوان... پسری که سال‌ها پیش از گله‌ی مارسا رفته بود... و برادرزاده‌ی ماریا... همه یک نفر بودند. آریان آرام گفت: «من نمی‌دونستم.» ماریا سرش را تکان داد. «می‌دونم.» آریان با صدای پایین گفت: «وقتی دیدمش، فقط یه اسب جوان بود که کمک می‌خواست.» ماریا اشک‌هایش را پاک کرد. «اون همیشه همین‌طوری بود.» آریان نگاهش کرد. ماریا لبخند غمگینی زد. «یعنی حتی وقتی از گله رفت هم همون خودش بود.» آریان پرسید: «از گله که رفت... کجا رفت؟» ماریا گفت: «نمی‌دونم.» مکث کرد. «فقط می‌دونم خیلی دور شد.» آریان آرام گفت: «اون آخرش به گله‌ی ما رسید.» ماریا سرش را بالا آورد. «چی؟» «آره.» آریان به یاد آورد. «مدتی قبل از اون اتفاق، چند بار از دور دیده بودمش. نمی‌دونستم کیه. فکر می‌کردم یکی از اسب‌های همون اطرافه.» ماریا لبخند زد. «پس اون همه راه رو اومده بود...» آریان گفت: «تا اینکه اون روز در جنگل پیداش کردم.» ماریا آرام گفت: «و تو رفتی نجاتش بدی.» آریان سرش را پایین انداخت. «ولی دیر شده بود.» ماریا چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: «حداقل... قبل از اینکه از دنیا بره، یکی برای نجاتش رفت.» آریان چیزی نگفت. ماریا ادامه داد: «اون همیشه دوست داشت وقتی کسی به کمک نیاز داره، یکی کنارش باشه.» آریان به آب نگاه کرد. «کاش می‌تونستم نجاتش بدم.» ماریا آرام گفت: «تو تلاش کردی.» چند لحظه هر دو ساکت ماندند. این بار سکوتشان از جنس غم نبود. از جنس فهمیدن یک حقیقت بود. حقیقتی که سال‌ها بین چند زندگی گم شده بود. ماریا آرام گفت: «آریان...» «هوم؟» «اون روز... تو نمی‌دونستی اون پسرِ مارساست؟» آریان سرش را تکان داد. «نه از کجا باید بشناسم😅.» ماریا چشم‌هایش را بست. «پس مارسا هم نمی‌دونه.» آریان آهسته گفت: «نه.» ماریا به دوردست نگاه کرد. «حالا می‌فهمم چرا اون‌قدر بهت شک کرده.» آریان چیزی نگفت. اما هر دو می‌دانستند حقیقتی که امشب فهمیده‌اند، اگر به گوش مارسا می‌رسید، همه‌چیز را تغییر می‌داد. چون آریان برای کشتن پسر مارسا نرفته بود. او همان شبی که هنوز حتی نمی‌دانست آن اسب جوان چه کسی است... برای نجاتش رفته بود.
چند روز دیگر گذشت. سمرا کم‌کم بیشتر با گله آشنا شده بود. دیگر کسی او را یک اسب تازه‌وارد نمی‌دانست. گاهی کنار ماریا می‌نشست و با او صحبت می‌کرد، گاهی به اسب‌های کوچک‌تر کمک می‌کرد و بعضی وقت‌ها هم تنها کنار برکه می‌رفت. اما بیشتر از همه، رابطه‌اش با مارسا تغییر کرده بود. آن دو حالا تقریباً هر روز همدیگر را می‌دیدند. یک عصر، مارسا کنار درختی ایستاده بود و به گله نگاه می‌کرد. سمرا از راه رسید. «باز داری همه رو زیر نظر می‌گیری؟» مارسا لبخند زد. «عادت کردم.» سمرا کنار او ایستاد. «خسته نمی‌شی؟» «از چی؟» «از اینکه همیشه حواست به همه باشه.» مارسا کمی فکر کرد. «شاید.» سمرا خندید. «پس بالاخره یه چیزی پیدا کردم که تو هم توش خسته می‌شی.» مارسا خندید. «خیلی بامزه‌ای.» چند لحظه هر دو ساکت ماندند. سمرا به گله نگاه کرد. آریان کمی دورتر کنار ماریا بود و درباره چیزی صحبت می‌کرد. مارسا نگاه کوتاهی به آنها انداخت. سمرا متوجه شد. اما چیزی نگفت. فقط آرام پرسید: «ماریا از وقتی با آریان ازدواج کرده، خوشحاله؟» مارسا لبخند زد. «خیلی.» «خود آریان چطور؟» «اونم.» سمرا سرش را تکان داد. «خوبه.» بعد موضوع را عوض کرد. «راستی، تو همیشه همین‌قدر جدی بودی؟» مارسا خندید. «نه.» «پس چی شدی؟» مارسا کمی مکث کرد. «زندگی.» سمرا لبخندش را از دست داد. «آره... گاهی زندگی آدم رو عوض می‌کنه.» مارسا به او نگاه کرد. «تو چی؟» سمرا چند ثانیه سکوت کرد. «من؟» «آره. تو چرا این‌قدر از گذشته‌ات کم حرف می‌زنی؟» سمرا نگاهش را به سمت دیگری برد. «شاید هنوز کسی پیدا نشده که بخوام براش تعریف کنم.» مارسا گفت: «حالا پیدا شده؟» سمرا لبخند زد. «شاید.» مارسا هم لبخند زد. «پس هر وقت خواستی، من گوش می‌دم.» سمرا برای لحظه‌ای به او خیره شد. بعد آرام گفت: «ممنون.» --- شب همان روز، مارسا و سمرا دوباره کنار برکه بودند. این بار مارسا خودش شروع به حرف زدن کرد. «سمرا...» «هوم؟» «تا حالا شده درباره یه اتفاقی مطمئن نباشی، ولی نتونی از ذهنت بیرونش کنی؟» سمرا آرام گفت: «زیاد.» مارسا به آب نگاه کرد. «من یه همچین چیزی دارم.» سمرا چیزی نپرسید. فقط منتظر ماند. مارسا ادامه داد: «یه اتفاق قدیمی.» سمرا گفت: «اگه نمی‌خوای تعریف کنی، مجبور نیستی.» مارسا سرش را تکان داد. «نه... فقط نمی‌دونم از کجا شروع کنم.» سمرا لبخند کوچکی زد. «از همون جایی که یادت میاد.» مارسا نفس عمیقی کشید. «از پسرم.» سمرا برای یک لحظه کاملاً ساکت شد. اما خیلی زود حالت صورتش دوباره عادی شد. «درباره‌ش برام گفتی.» مارسا گفت: «آره.» مکث کرد. «هنوز یه چیزهایی هست که نمی‌فهمم.» سمرا پرسید: «مثلاً؟» «اینکه چرا رفت... چرا برنگشت... و چرا آخرش آریان اونجا بود.» سمرا نگاهش کرد. این بار هیچ جوابی نداد. مارسا ادامه داد: «من با آریان حرف زدم.» «می‌دونم.» «می‌گه برای نجاتش رفته بود.» سمرا آرام گفت: «ممکنه راست گفته باشه.» مارسا با تعجب نگاهش کرد. «واقعاً اینو می‌گی؟» سمرا شانه‌اش را کمی بالا انداخت. «من اونجا نبودم که بدونم.» بعد مکث کرد. «ولی یه چیز رو می‌دونم.» مارسا منتظر ماند. سمرا گفت: «وقتی آدم جواب یه سؤال رو پیدا نمی‌کنه، نباید فقط به اولین جوابی که می‌شنوه اکتفا کنه.» مارسا چیزی نگفت. سمرا بلافاصله ادامه داد: «البته این به معنی مقصر بودن آریان نیست.» مارسا به او نگاه کرد. سمرا لبخند زد. «من فقط می‌گم خودت باید مطمئن بشی.» مارسا آرام گفت: «تو همیشه این‌طوری حرف می‌زنی؟» سمرا خندید. «چه‌طوری؟» «جوری که آخرش آدم بیشتر از قبل فکر می‌کنه.» سمرا خندید. «شاید چون خودم زیاد فکر می‌کنم.» مارسا هم لبخند زد. اما وقتی دوباره به برکه نگاه کرد، فکرش سنگین‌تر از قبل شده بود. سمرا چیزی بیشتر نگفت. نه اتهامی زد. نه از آریان بد گفت. فقط چند سؤال در ذهن مارسا گذاشت. --- صبح روز بعد، اتفاق عجیبی افتاد. یکی از اسب‌های قدیمی گله، وقتی سمرا را دید، چند لحظه خیره ماند. بعد آرام گفت: «سمرا...» سمرا برگشت. «بله؟» اسب پیر کمی فکر کرد. «اسم تو... یه جایی شنیدمش.» سمرا لبخند زد. «اسم معمولیه.» اسب پیر هنوز به او نگاه می‌کرد. «شاید.» سمرا چیزی نگفت. اسب پیر هم موضوع را رها کرد و رفت. سمرا چند لحظه همان‌جا ماند. بعد آرام به مسیر دیگری رفت. اما برای یک لحظه کوتاه، لبخند روی صورتش ناپدید شد. هیچ‌کس آن لحظه را ندید. یا شاید... فقط یک نفر دید. مارسا. مارسا از دور نگاهش می‌کرد. سمرا دوباره برگشت و لبخند زد. «چیزی شده؟» مارسا سرش را تکان داد. «نه.» سمرا گفت: «پس بیا بریم.» هر دو کنار هم راه افتادند. مثل دو دوست قدیمی. اما در ذهن مارسا، یک سؤال تازه شکل گرفته بود:
سمرا واقعاً چه کسی بود؟ و مهم‌تر از آن... چرا بعضی چیزها درباره‌ی او این‌قدر آشنا به نظر می‌رسید؟
🌙📖 داستان زندگی 📖🌙 اینجا هر داستان، شروع یک ماجرای تازه‌ست! 🔥 🥋 خانواده‌ای پر از رقابت، شوخی و راز... 🐎 ماجراهای هیجان‌انگیز و غیرمنتظره... ✨ داستان‌های فانتزی و تخیلی... همه‌شون اینجا منتظر تو هستن! اگر عاشق داستان و ماجراهایی هستی که نمی‌تونی پایانشون رو حدس بزنی، به «داستان زندگی» بپیوند! 💙🖤 📚 هر داستان، یک دنیا... 🌱🦋https://eitaa.com/Life_story_Z🦋🌱
🔥📖 داستان جدید امشب در «داستان زندگی» 📖🔥 این بار قراره وارد زندگی یک خانوادهٔ شلوغ و پرماجرا بشیم؛ خانواده‌ای که توی خونه‌شون تقریباً هیچ‌وقت خبری از سکوت و آرامش نیست! 😂 👨 مهران، سوران و سامان سه برادر سه‌قلوی ۲۴ ساله هستن؛ هر سه دانشجو و اهل ورزش و تمرین‌های رزمی، اما با شخصیت‌هایی کاملاً متفاوت! مهران همیشه مرتب و شیک‌پوشه. سوران عاشق شوخی، کل‌کل و رقابته و اعتمادبه‌نفسش هم کم نیست! 😂 و سامان؟ 📚 اونقدر عاشق درس و تحقیق و کتابه که گاهی اصلاً متوجه شیطنت‌های دو برادرش نمی‌شه! 👩 باران، ۲۰ ساله، خواهر کوچیک‌تر سه برادره. دختری باهوش، درس‌خوان و علاقه‌مند به ورزش‌های رزمی که سال‌ها مسابقات برادرهاش رو از کنار زمین تماشا کرده... اما این بار همه‌چیز فرق داره. 👀🥋 باران تصمیم گرفته برای اولین مسابقهٔ جدی خودش آماده بشه و از تماشاگر بودن وارد میدان بشه! و البته نباید نیلا، خواهر ۱۷ سالهٔ خانواده رو فراموش کنیم؛ دختری که عاشق تمیزی و نظم خونه‌ست و با شوخی‌های ترسناک مهران و سوران اصلاً کنار نمیاد! 😂 یک خانواده، پنج فرزند، شخصیت‌های متفاوت و کلی اتفاق غیرمنتظره... 🔥 اما مسابقهٔ باران فقط شروع ماجراست... 📢 فصل اول این داستان امشب منتشر می‌شه! اگه داستان‌های خانوادگی، هیجانی، طنز و پر از کل‌کل دوست داری، این یکی رو از دست نده! 👀🔥 💙🖤 داستان زندگی | هر داستان، یک دنیای تازه 🌱🦋https://eitaa.com/Life_story_Z🦋🌱
؟🏘 خانهٔ خانوادهٔ مهران، سوران، سامان و باران،نیلا از آن خانه‌هایی بود که از همان بیرون هم می‌شد فهمید زندگی معمولی‌ای در آن جریان ندارد. خانه‌ای بزرگ و شیک، با حیاطی وسیع، چند اتاق بزرگ، سالن ورزشی خانگی و کتابخانه‌ای که بیشتر شبیه یک کتابخانهٔ عمومی بود. پدر و مادر خانواده سال‌ها برای رسیدن به این زندگی زحمت کشیده بودند و حالا پنج فرزند داشتند که هرکدام مسیر متفاوتی برای خودشان ساخته بودند. البته... اگر کسی از مادر می‌پرسید: «خانه‌تون آرومه؟» احتمالاً فقط چند ثانیه سکوت می‌کرد. چون با داشتن سه پسر بیست‌وچهارساله و دو دختر بیست و هفده‌ساله، «آرامش» تقریباً تبدیل به یک کلمهٔ افسانه‌ای شده بود. 😂 سه برادر بزرگ‌تر خانواده، مهران، سوران و سامان، سه‌قلو بودند. هر سه بیست‌وچهار ساله. هر سه دانشجو. هر سه اهل باشگاه و تمرین دفاع شخصی. و هر سه از نظر ظاهری کاملاً شیک و مرتب. اما از نظر اخلاقی؟ زمین تا آسمان با هم فرق داشتند. مهران همیشه لباس‌های مرتب و شیک می‌پوشید و به ظاهرش اهمیت زیادی می‌داد. سوران هم تقریباً همیشه با یک استایل خفن و مرتب دیده می‌شد؛ اما برخلاف مهران، عاشق شوخی و کل‌کل بود. سامان... کاملاً متفاوت بود. کتاب، درس، تحقیق، یادگیری و حل مسئله برایش تقریباً به اندازهٔ غذا ضروری بود. 😂 اگر مهران و سوران در سالن دربارهٔ مسابقه و تمرین حرف می‌زدند، سامان گوشه‌ای نشسته بود و کتاب می‌خواند. گاهی آن‌قدر غرق مطالعه می‌شد که اصلاً متوجه نمی‌شد دو برادرش چه نقشه‌ای برایش کشیده‌اند. اما یک نفر در این خانه از همه متفاوت‌تر بود. باران. باران بیست ساله بود؛ چهار سال کوچک‌تر از سه برادرش. دختری درس‌خوان، باهوش و علاقه‌مند به هنرهای رزمی. او از بچگی همیشه با دقت تمرین‌های برادرهایش را نگاه می‌کرد. وقتی مهران و سوران برای مسابقه آماده می‌شدند، باران اولین کسی بود که کنار زمین می‌ایستاد. و وقتی سوران وارد مسابقه می‌شد... باران با هیجان نگاهش می‌کرد. سوران هم معمولاً آن‌قدر اعتمادبه‌نفس داشت که قبل از مسابقه می‌گفت: «امروز دیگه کسی حریفم نیست.» باران: «باشه قهرمان. فقط این دفعه زمین نخوری! 😂» سوران: «من؟ زمین بخورم؟!» مهران از کنارشان رد می‌شد و می‌گفت: «بذار اول مسابقه شروع بشه، بعد حرف بزن.» سامان هم بدون اینکه از کتابش چشم بردارد: «از نظر آماری، احتمال شکست خوردن هر ورزشکاری وجود داره.» سوران: «سامان! لطفاً تو یکی دیگه آمار نده! 😂» باران می‌خندید. «سامان فقط حقیقت رو گفت.» سوران: «تو طرف کی هستی؟!» باران: «طرف حقیقت. 😂» --- با وجود تفاوت‌هایشان، خانواده به هر سه برادر افتخار می‌کرد. پدرشان همیشه وقتی دربارهٔ آنها صحبت می‌کرد، لبخند می‌زد. «مهران، سوران و سامان هر سه برای خودشون زحمت کشیدن.» مادر هم می‌گفت: «هرکدومشون یه جور خاصن.» بعد معمولاً اضافه می‌کرد: «البته اگر کمتر همدیگه رو اذیت کنن، من بیشتر خوشحال می‌شم.» مهران و سوران هم هر بار به هم نگاه می‌کردند. و معمولاً پنج دقیقه بعد... یک نقشهٔ جدید برای اذیت کردن یکی از اعضای خانواده شروع می‌شد. 😂 --- اما کوچک‌ترین عضو خانواده داستان دیگری داشت. نیلا، خواهر هفده‌سالهٔ خانواده، سه سال از باران کوچک‌تر بود. نیلا برخلاف خواهر و برادرهایش اصلاً اهل ورزش و شیطنت نبود. تمیزی برایش اهمیت زیادی داشت. اگر کسی کفشش را وسط خانه می‌گذاشت، ناراحت می‌شد. اگر لباس‌ها نامرتب روی صندلی می‌افتاد، سریع جمعشان می‌کرد. اگر مهران یا سوران با لباس ورزشی وارد اتاق می‌شدند و کمی خاک روی زمین می‌ریخت... تمام. جنگ جهانی سوم آغاز شده بود. 😂 یک روز سوران با لباس تمرین وارد سالن شد. نیلا همان لحظه گفت: «سوران! کفشت!» سوران به کفش‌هایش نگاه کرد. «چی‌شون؟» «خاکیه.» سوران: «خب از باشگاه اومدم دیگه.» نیلا با ناراحتی گفت: «پس چرا باهاشون اومدی داخل؟!» سوران: «چون در ورودی اونجاست.» نیلا: «منظورم اینه که تمیزشون کن!» مهران از پشت سرش گفت: «سوران، فکر کنم الان بهتره فرار کنی.» سوران: «چرا؟» مهران: «چون من نمی‌خوام شاهد دعوای تو با نیلا باشم. 😂» نیلا برگشت. «مهران، تو هم نخند! اتاقت رو دیروز خودم مرتب کردم!» مهران: «باشه، باشه. 😐» سوران آرام زیر لب گفت: «دیدی؟ گفتم این دختر با ما مشکل داره.» نیلا شنید. «چی گفتی؟» سوران سریع گفت: «گفتم خیلی تمیزی! 😇» نیلا با شک نگاهش کرد. «واقعاً؟» «صددرصد.» مهران خنده‌اش گرفت. --- مشکل اصلی نیلا اما فقط تمیزی نبود. او از شوخی‌های ترسناک و اذیت‌کنندهٔ مهران و سوران هم اصلاً خوشش نمی‌آمد. اگر آن دو ناگهان پشت در ظاهر می‌شدند و او را می‌ترساندند، نیلا تقریباً بلافاصله می‌رفت سراغ مادر. «مامان! باز این دوتا منو ترسوندن! 😭» مهران:
؟🏘 «ما فقط شوخی کردیم!» سوران: «اصلاً قصد نداشتیم ناراحتش کنیم.» نیلا: «من می‌ترسم! 😭» مهران و سوران گاهی از شدت کلافگی به هم نگاه می‌کردند. سوران آهسته می‌گفت: «باز رفت شکایت کرد.» مهران: «ولش کن.» به همین دلیل، رابطهٔ مهران و سوران با نیلا چندان گرم نبود. نه اینکه دوستش نداشته باشند... اما از این ناراحت بودند که نیلا خیلی زود ناراحت می‌شد و هر شوخی کوچکی را جدی می‌گرفت. باران معمولاً وسط این ماجراها قرار می‌گرفت. «بچه‌ها، بی‌خیال نیلا بشید.» سوران: «ولی خودش زود ناراحت می‌شه.» باران: «خب شاید باید شوخی‌هاتون رو کمتر کنید.» مهران: «تو هم طرف اونی؟» باران خندید. «من طرف هیچ‌کس نیستم. فقط می‌خوام این خونه روی سرمون خراب نشه. 😂» --- با این حال، باران خودش یکی از کسانی بود که بیشترین وقتش را با سه برادرش می‌گذراند. صبح‌ها همه برای دانشگاه آماده می‌شدند. سامان معمولاً زودتر بیدار می‌شد. صبحانه می‌خورد و کتاب یا جزوه‌اش را باز می‌کرد. مهران جلوی آینه لباسش را مرتب می‌کرد. سوران دنبال کلید ماشین می‌گشت. و باران معمولاً از پله‌ها پایین می‌آمد و می‌گفت: «باز کلیدتو گم کردی؟» سوران: «گم نکردم.» باران: «پس کجاست؟» سوران چند ثانیه فکر می‌کرد. «نمی‌دونم.» باران: «پس گمش کردی! 😂» مهران از کنارشان رد می‌شد. «کلید دست خودته.» سوران به دستش نگاه کرد. کلید همان‌جا بود. چند ثانیه سکوت. باران زد زیر خنده. «تو واقعاً نابغه‌ای! 😂» سوران: «خیلی خب! صبحه، مغزم هنوز روشن نشده.» سامان از پشت کتابش گفت: «اگر از نظر علمی بررسی کنیم، مغز انسان در حالت بیداری هم فعال است.» سوران: «سامان!» سامان: «بله؟» «صبح به خیر نمی‌گی، ولی آمار مغزی می‌دی؟» سامان لبخند زد. «صبح به خیر.» باران: «😂😂» و این تقریباً شکل معمولی زندگی این خانواده بود. چهار فرزند بزرگ‌تر هرکدام مشغول کار خودشان بودند. پدر و مادر با افتخار به آنها نگاه می‌کردند. و خانه‌ای که از بیرون کاملاً آرام و لوکس به نظر می‌رسید... درونش پر بود از رقابت، شوخی، درس، ورزش، کل‌کل و اتفاق‌های غیرمنتظره. اما هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند که به‌زودی یک اتفاق جدید قرار است رابطهٔ بین این خواهر و برادرها را وارد مرحلهٔ تازه‌ای کند. چون باران تصمیم گرفته بود... خودش را برای اولین مبارزه جدی رزمی آماده کند. و این بار قرار نبود فقط تماشاگر مبارزه سوران باشد. قرار بود خودش وارد میدان شود. 🥋🔥