هدایت شده از سلاطین دهه هشتادونود🇮🇷
834.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی برای تحقیق ازدواج رفیقت از تو سوال میکنن:
#فصل_اول
#قسمت_یک
#یک_زندگیمعمولی؟🏘
خانهٔ خانوادهٔ مهران، سوران، سامان و باران،نیلا از آن خانههایی بود که از همان بیرون هم میشد فهمید زندگی معمولیای در آن جریان ندارد.
خانهای بزرگ و شیک، با حیاطی وسیع، چند اتاق بزرگ، سالن ورزشی خانگی و کتابخانهای که بیشتر شبیه یک کتابخانهٔ عمومی بود.
پدر و مادر خانواده سالها برای رسیدن به این زندگی زحمت کشیده بودند و حالا پنج فرزند داشتند که هرکدام مسیر متفاوتی برای خودشان ساخته بودند.
البته...
اگر کسی از مادر میپرسید:
«خانهتون آرومه؟»
احتمالاً فقط چند ثانیه سکوت میکرد.
چون با داشتن سه پسر بیستوچهارساله و دو دختر بیست و هفدهساله، «آرامش» تقریباً تبدیل به یک کلمهٔ افسانهای شده بود. 😂
سه برادر بزرگتر خانواده، مهران، سوران و سامان، سهقلو بودند.
هر سه بیستوچهار ساله.
هر سه دانشجو.
هر سه اهل باشگاه و تمرین دفاع شخصی.
و هر سه از نظر ظاهری کاملاً شیک و مرتب.
اما از نظر اخلاقی؟
زمین تا آسمان با هم فرق داشتند.
مهران همیشه لباسهای مرتب و شیک میپوشید و به ظاهرش اهمیت زیادی میداد.
سوران هم تقریباً همیشه با یک استایل خفن و مرتب دیده میشد؛ اما برخلاف مهران، عاشق شوخی و کلکل بود.
سامان...
کاملاً متفاوت بود.
کتاب، درس، تحقیق، یادگیری و حل مسئله برایش تقریباً به اندازهٔ غذا ضروری بود. 😂
اگر مهران و سوران در سالن دربارهٔ مسابقه و تمرین حرف میزدند، سامان گوشهای نشسته بود و کتاب میخواند.
گاهی آنقدر غرق مطالعه میشد که اصلاً متوجه نمیشد دو برادرش چه نقشهای برایش کشیدهاند.
اما یک نفر در این خانه از همه متفاوتتر بود.
باران.
باران بیست ساله بود؛ چهار سال کوچکتر از سه برادرش.
دختری درسخوان، باهوش و علاقهمند به هنرهای رزمی.
او از بچگی همیشه با دقت تمرینهای برادرهایش را نگاه میکرد.
وقتی مهران و سوران برای مسابقه آماده میشدند، باران اولین کسی بود که کنار زمین میایستاد.
و وقتی سوران وارد مسابقه میشد...
باران با هیجان نگاهش میکرد.
سوران هم معمولاً آنقدر اعتمادبهنفس داشت که قبل از مسابقه میگفت:
«امروز دیگه کسی حریفم نیست.»
باران:
«باشه قهرمان. فقط این دفعه زمین نخوری! 😂»
سوران:
«من؟ زمین بخورم؟!»
مهران از کنارشان رد میشد و میگفت:
«بذار اول مسابقه شروع بشه، بعد حرف بزن.»
سامان هم بدون اینکه از کتابش چشم بردارد:
«از نظر آماری، احتمال شکست خوردن هر ورزشکاری وجود داره.»
سوران:
«سامان! لطفاً تو یکی دیگه آمار نده! 😂»
باران میخندید.
«سامان فقط حقیقت رو گفت.»
سوران:
«تو طرف کی هستی؟!»
باران:
«طرف حقیقت. 😂»
---
با وجود تفاوتهایشان، خانواده به هر سه برادر افتخار میکرد.
پدرشان همیشه وقتی دربارهٔ آنها صحبت میکرد، لبخند میزد.
«مهران، سوران و سامان هر سه برای خودشون زحمت کشیدن.»
مادر هم میگفت:
«هرکدومشون یه جور خاصن.»
بعد معمولاً اضافه میکرد:
«البته اگر کمتر همدیگه رو اذیت کنن، من بیشتر خوشحال میشم.»
مهران و سوران هم هر بار به هم نگاه میکردند.
و معمولاً پنج دقیقه بعد...
یک نقشهٔ جدید برای اذیت کردن یکی از اعضای خانواده شروع میشد. 😂
---
اما کوچکترین عضو خانواده داستان دیگری داشت.
نیلا، خواهر هفدهسالهٔ خانواده، سه سال از باران کوچکتر بود.
نیلا برخلاف خواهر و برادرهایش اصلاً اهل ورزش و شیطنت نبود.
تمیزی برایش اهمیت زیادی داشت.
اگر کسی کفشش را وسط خانه میگذاشت، ناراحت میشد.
اگر لباسها نامرتب روی صندلی میافتاد، سریع جمعشان میکرد.
اگر مهران یا سوران با لباس ورزشی وارد اتاق میشدند و کمی خاک روی زمین میریخت...
تمام.
جنگ جهانی سوم آغاز شده بود. 😂
یک روز سوران با لباس تمرین وارد سالن شد.
نیلا همان لحظه گفت:
«سوران! کفشت!»
سوران به کفشهایش نگاه کرد.
«چیشون؟»
«خاکیه.»
سوران:
«خب از باشگاه اومدم دیگه.»
نیلا با ناراحتی گفت:
«پس چرا باهاشون اومدی داخل؟!»
سوران:
«چون در ورودی اونجاست.»
نیلا:
«منظورم اینه که تمیزشون کن!»
مهران از پشت سرش گفت:
«سوران، فکر کنم الان بهتره فرار کنی.»
سوران:
«چرا؟»
مهران:
«چون من نمیخوام شاهد دعوای تو با نیلا باشم. 😂»
نیلا برگشت.
«مهران، تو هم نخند! اتاقت رو دیروز خودم مرتب کردم!»
مهران:
«باشه، باشه. 😐»
سوران آرام زیر لب گفت:
«دیدی؟ گفتم این دختر با ما مشکل داره.»
نیلا شنید.
«چی گفتی؟»
سوران سریع گفت:
«گفتم خیلی تمیزی! 😇»
نیلا با شک نگاهش کرد.
«واقعاً؟»
«صددرصد.»
مهران خندهاش گرفت.
---
مشکل اصلی نیلا اما فقط تمیزی نبود.
او از شوخیهای ترسناک و اذیتکنندهٔ مهران و سوران هم اصلاً خوشش نمیآمد.
اگر آن دو ناگهان پشت در ظاهر میشدند و او را میترساندند، نیلا تقریباً بلافاصله میرفت سراغ مادر.
«مامان! باز این دوتا منو ترسوندن! 😭»
مهران:
#یک_زندگیمعمولی؟🏘
#قسمت_دوم
«ما فقط شوخی کردیم!»
سوران:
«اصلاً قصد نداشتیم ناراحتش کنیم.»
نیلا:
«من میترسم! 😭»
مهران و سوران گاهی از شدت کلافگی به هم نگاه میکردند.
سوران آهسته میگفت:
«باز رفت شکایت کرد.»
مهران:
«ولش کن.»
به همین دلیل، رابطهٔ مهران و سوران با نیلا چندان گرم نبود.
نه اینکه دوستش نداشته باشند...
اما از این ناراحت بودند که نیلا خیلی زود ناراحت میشد و هر شوخی کوچکی را جدی میگرفت.
باران معمولاً وسط این ماجراها قرار میگرفت.
«بچهها، بیخیال نیلا بشید.»
سوران:
«ولی خودش زود ناراحت میشه.»
باران:
«خب شاید باید شوخیهاتون رو کمتر کنید.»
مهران:
«تو هم طرف اونی؟»
باران خندید.
«من طرف هیچکس نیستم. فقط میخوام این خونه روی سرمون خراب نشه. 😂»
---
با این حال، باران خودش یکی از کسانی بود که بیشترین وقتش را با سه برادرش میگذراند.
صبحها همه برای دانشگاه آماده میشدند.
سامان معمولاً زودتر بیدار میشد.
صبحانه میخورد و کتاب یا جزوهاش را باز میکرد.
مهران جلوی آینه لباسش را مرتب میکرد.
سوران دنبال کلید ماشین میگشت.
و باران معمولاً از پلهها پایین میآمد و میگفت:
«باز کلیدتو گم کردی؟»
سوران:
«گم نکردم.»
باران:
«پس کجاست؟»
سوران چند ثانیه فکر میکرد.
«نمیدونم.»
باران:
«پس گمش کردی! 😂»
مهران از کنارشان رد میشد.
«کلید دست خودته.»
سوران به دستش نگاه کرد.
کلید همانجا بود.
چند ثانیه سکوت.
باران زد زیر خنده.
«تو واقعاً نابغهای! 😂»
سوران:
«خیلی خب! صبحه، مغزم هنوز روشن نشده.»
سامان از پشت کتابش گفت:
«اگر از نظر علمی بررسی کنیم، مغز انسان در حالت بیداری هم فعال است.»
سوران:
«سامان!»
سامان:
«بله؟»
«صبح به خیر نمیگی، ولی آمار مغزی میدی؟»
سامان لبخند زد.
«صبح به خیر.»
باران:
«😂😂»
و این تقریباً شکل معمولی زندگی این خانواده بود.
چهار فرزند بزرگتر هرکدام مشغول کار خودشان بودند.
پدر و مادر با افتخار به آنها نگاه میکردند.
و خانهای که از بیرون کاملاً آرام و لوکس به نظر میرسید...
درونش پر بود از رقابت، شوخی، درس، ورزش، کلکل و اتفاقهای غیرمنتظره.
اما هیچکدامشان نمیدانستند که بهزودی یک اتفاق جدید قرار است رابطهٔ بین این خواهر و برادرها را وارد مرحلهٔ تازهای کند.
چون باران تصمیم گرفته بود...
خودش را برای اولین مبارزه جدی رزمی آماده کند.
و این بار قرار نبود فقط تماشاگر مبارزه سوران باشد.
قرار بود خودش وارد میدان شود. 🥋🔥
#یک_زندگیمعمولی؟🏘
#قسمت_سوم
صبح شده بود.
باران داخل اتاقش مشغول مرتب کردن وسایل بود که در اتاق باز شد و نیلا وارد شد.
نیلا با لبخند گفت:
«صبح بخیر.»
باران برگشت و گفت:
«صب تو هم بخیر. چی شده؟»
نیلا کمی جلوتر آمد و با تعجب گفت:
«خواهر، تو چطور میتونی با سوران و مهران کنار بیای؟!»
باران زد زیر خنده.
«خب، علاقهها که مثل هم نیستن! 😂»
نیلا هم خندهای کرد و گفت:
«سه تا داداش زیادیه! 😄»
باران گفت:
«😂 خب همین که داریم، قدرشو بدون. خیلیها داداش بزرگ ندارن. همین داداشهای من و تو رو میخوان.»
نیلا شانهای بالا انداخت.
«خب هیچکدومشون طبق علاقهٔ من نیستن! همش منو میترسونن و اذیتم میکنن. فقط داداش سامان خوبه. 😇»
باران با خنده گفت:
«آره، طبق نظر خودت یکی انتخاب کرده بودی! 😂»
نیلا خندید.
همان لحظه مهران از اتاقش بیرون آمد.
موهایش کاملاً بههمریخته بود و هنوز خوابآلود به نظر میرسید. چند قدم برداشت و ناگهان یک خمیازهٔ خیلی بلند و صدادار کشید:
«هاااااااااااااااااااااااااه!»
نیلا که از صدای ناگهانی خمیازه جا خورده بود، وحشتزده سرش را از در اتاق باران بیرون آورد و گفت:
«زلزله شد؟! 😰»
مهران همانطور با موهای بههمریخته و چشمهای گشاد، به نیلا خیره شد.
«زلزله؟!»
نیلا که تازه فهمیده بود صدای مهران بوده، عصبانی گفت:
«چته؟! آرومتر خمیازه بکش! 😑»
مهران هنوز خوابآلود بود و چیزی نگفت.
همان موقع سوران درحالیکه غشغش میخندید از اتاقش بیرون آمد و گفت:
«راست میگه، خانم کوچولو! باید اینجوری خمیازه بکشی...»
بعد خودش با یک خمیازهٔ کاملاً نمایشی گفت:
«🥱 هــــاااااااااااه!»
نیلا چند لحظه به او نگاه کرد.
باران هم زد زیر خنده.
سوران و مهران هم خندیدند.
و نیلا با حرص گفت:
«خیلی بامزهاید! 😑😂»
صبح هنوز تازه شروع شده بود...
اما ظاهراً این خانه از همان اول صبح هم قرار نبود آرام بماند. 😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏘
#قسمت_چهارم
صبح شده بود و نیلا زودتر از همه به طبقهٔ پایین رفته بود.
مشغول آماده کردن صبحانه بود که متوجه شد سامان از قبل سر میز نشسته و مثل همیشه کتابش را باز کرده و مشغول مطالعه است.
چند دقیقه بعد، باران، سوران و مهران با هم از پلهها پایین آمدند و درحالیکه دربارهٔ برنامهٔ امروز دانشگاه و نقشههایی که برای هم کشیده بودند حرف میزدند، وارد آشپزخانه شدند.
سوران مستقیم رفت سمت میز.
وقتی دید سامان همچنان غرق کتابش است، لبخندی زد و گفت:
«صبح بخیر، آقای نخبه! 😂»
باران سریع گفت:
«عه سوران! داداشم رو اذیت نکن.»
مهران نشست سر میز و با خونسردی گفت:
«تو هم که بارونخانوم...»
باران برگشت و گفت:
«هر کی که مسخره بشه! 😂»
مهران سری تکان داد.
«آها... حالا که اینطوره، پاشو برای من چای بریز.»
باران با خنده از جایش بلند شد.
«باشه آقا مهران! 😂»
نیلا همچنان مشغول آماده کردن صبحانه بود.
سامان بالاخره سرش را از روی کتاب بلند کرد و نگاهی به اطراف انداخت.
«مامان و بابا کجان؟»
نیلا گفت:
«اِممم... مامان و بابا رفتن خونهٔ آقاخان.»
مهران با تعجب گفت:
«چییی؟! یعنی هر وقت اینا میرن خونهٔ آقاخان، قراره یه خبری بشه!»
نیلا سرش را تکان داد.
«آره. بابا گفتن آقاخان میخوان یه مهمونی رسمی بگیرن.»
مهران با تعجب گفت:
«مهمونی رسمی؟!»
سامان خندید.
«من اصلاً حوصلهٔ سر و صدا ندارم.»
سوران با شنیدن این حرف گفت:
«وای خدااا! بسه دیگه! 😂»
باران همان لحظه نگاهی به ساعتش انداخت.
چند ثانیه به ساعت خیره شد.
بعد ناگهان چشمهایش گرد شد.
«خب پسرا! فقط ده دقیقه فرصت دارین صبحونه بخورین!»
سه برادر به او نگاه کردند.
باران با صدای بلند فریاد زد:
«دانشگااااااه دیررر شددد! 😱»
سکوتی چندثانیهای در آشپزخانه افتاد.
بعد سوران از جایش بلند شد.
«چیییی؟!»
مهران:
«باران، چرا الان گفتی؟!»
سامان سریع کتابش را بست.
«من میدونستم نباید اینقدر مطالعه میکردم...»
باران:
«بجنبیددد! 😂»
و صبح آرام خانواده...
در عرض چند ثانیه تبدیل شد به یک عملیات اضطراری برای رسیدن به دانشگاه. 😂🏃♂️🏃♀️
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_پنجم
خانه از همیشه شلوغتر شده بود. صدای باز و بسته شدن کمدها، کشیده شدن زیپ کیفها و رفتوآمد بچهها از طبقه بالا میآمد. همه با عجله اینطرف و آنطرف میرفتند تا برای دانشگاه آماده شوند. 😂
سامان از همه زودتر آماده شده بود. لباسش را پوشیده بود، کیفش هم آماده کنارش بود و پایین منتظر بقیه ایستاده بود.
نیلا از پلهها پایین آمد و رفت کنارش.
— داداش؟
سامان سرش را از گوشی بلند کرد.
— جانم؟
نیلا پرسید:
— بعد دانشگاه کجا میری؟
سامان دوباره نگاهی به گوشیاش انداخت.
— کتابخونه. چطور؟
نیلا کمی لوس گفت:
— میشه منم باهات بیام؟ 🥺
سامان چند لحظه فکر کرد.
— باشه. پس من با موتور میرم. برگشتنا میام دنبالت، باهم بریم؟
چشمهای نیلا برق زد.
— باشه! 😄
همان موقع باران آماده از اتاقش بیرون آمد که ناگهان صدایی از پشت سرش بلند شد:
— برووووووووو کنارررر! 😱
باران با تعجب سریع رفت کنار.
مهران از پشت سرش رد شد، اما وقتی باران کنار رفت، معلوم شد داشت روی زمین با اسکیت سر میخورد و نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد.
همان لحظه سوران هم از اتاق کناری بیرون آمد.
چرخ اسکیت مهران یکدفعه چرخید و—
بوم! 💥
مهران و سوران مستقیم به هم برخورد کردند و هر دو روی زمین افتادند.
مهران که حسابی حرصش گرفته بود گفت:
— ای دستوپاچلفتی! گفتم بری کنار!
سوران که هنوز کمی سرش گیج میرفت، بلند شد و گفت:
— چته تو؟ چرا آروم نمیگیری؟
مهران هم بلند شد.
— خب تو باید میرفتی کنار!
— من از اتاق اومدم بیرون، از کجا بدونم جنابعالی با اسکیت داری حمله میکنی؟!
— حمله؟! 😂
— آره، دقیقاً!
سامان که چند لحظه بود به آنها نگاه میکرد، ساعتش را دید.
— بریم؟
هیچکدام جواب ندادند و همچنان داشتند برای هم توضیح میدادند که تقصیر چه کسی بوده.
باران سریع آمد وسطشان.
— بس کنید دیگه! دیرمون شد!
سوران به ساعتش نگاه کرد.
— وای...
مهران هم گفت:
— بدو!
باران با عجله گفت:
— همه حرکت کنید، دانشگاه منتظر ما نمیمونه! 😱😂
و دوباره صدای دویدنشان در راهرو پیچید...
پ.ن : حمله💥🤣
پ.ن : دانشگاه منتظر نمیمونه😂
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
#فصل_اول #قسمت_یک #یک_زندگیمعمولی؟🏘 خانهٔ خانوادهٔ مهران، سوران، سامان و باران،نیلا از آن خانههای
وای بچهااا این رمان
یک_زندگیمعمولی؟🏡
بخونید خیلی خیلی عالیه😍😂
همونطور در پنج قسمت متوجه شیطنت مهران شدهاید؟
دنبال کنید🎡😍
راستی امشب نمیتونم قسمت
داستان
{سرزمینافسانهایاسبها}
بزام متاسفانه😓💖
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_ششم
هر چهار نفر سوار ماشین مهران شدند؛ ماشینی که مهران حسابییی رویش حساس بود و اجازه نمیداد کسی بیاحتیاطی کند. 😂
وقتی به دانشگاه رسیدند، مهران مستقیم رفت سمت پارکینگ.
— شما برید، من ماشینو پارک کنم.
سوران در را بست و گفت:
— مواظب باش کسی به ماشینت دست نزنه، جناب حساس! 😂
مهران فقط یه نگاه بهش انداخت.
— خیلی بامزهای.
مهران وارد پارکینگ شد و بقیه به سمت محوطه دانشگاه رفتند.
باران همین که وارد محوطه شد، دوستش را از دور دید. دوستش هم به محض دیدنش دست تکان داد و با عجله به سمتش آمد.
— بارااان! کجا بودی تو؟
باران خندید.
— هعی... ببخشید، سرمون شلوغ شد. 😂
دوستش نگاهی به پشت سر باران انداخت.
— سر؟!
باران با خنده گفت:
— آره، یه داستانی بود...
همان موقع سوران و سامان که داشتند جلوتر میرفتند، از باران فاصله گرفتند. سوران یکدفعه برگشت و صدایش زد:
— بارونخانوم! نمیای؟!
باران همانجا ایستاد.
چشمهایش گرد شد.
— 😐
بعد رو به دوستش کرد و سریع گفت:
— ببخشید یه لحظه.
برگشت سمت سوران.
— چند دفعه بهت گفتم تو دانشگاه منو «بارون» صدا نزن؟!
سوران با خونسردی شانه بالا انداخت.
— خب بارونه دیگه! 😂
— سوران!
— باشه بابا، باشه!
باران با حرص برگشت سمت دوستش و زیر لب گفت:
— صد دفعه بهش گفتم...
همان موقع مهران هم وارد محوطه شد.
چند قدم جلوتر، رفیقش را دید که داشت با یک نفر که مهران نمیشناخت صحبت میکرد.
مهران لبخند شیطنتآمیزی زد و بیصدا از پشت به رفیقش نزدیک شد.
یکدفعه دستهایش را روی چشمهای او گذاشت و گفت:
— هیس... تکون بخوری کارت تمومه. 😂
رفیقش از جا پرید.
— وااای! مهران؟! 😐😂
مهران دستش را برداشت و با خنده گفت:
— خودمم!
— دیوونهای؟ نزدیک بود سکته کنم!
مهران خندید.
— خب، صبح بخیر دیگه! 😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_هفتم
رفیق مهران کیوان بود؛ پسری از یک خانواده مرفه که از نظر سبک زندگی و رفتوآمد خیلی به مهران نزدیک بود. مهران هم معمولاً با آدمهایی رفتوآمد میکرد که از نظر اخلاق و سبک زندگی شبیه خودش بودند.
اما سامان فرق داشت؛ با همه گرم میگرفت و خیلی راحت با آدمها ارتباط برقرار میکرد.
باران بعد از کمی صحبت با دوستش، رو به سه برادرش کرد.
— خب، من برم سر کلاس. فعلاً!
سامان گفت:
— باشه، موفق باشی.
سوران لبخند زد.
— برو بارونخانوم! 😂
باران اخم کرد.
— سوران...
— باشه بابا! 😂
مهران هم خندید.
— برو دیگه.
باران با دوستش خداحافظی کرد و همراه او وارد کلاس شد.
سوران و مهران هم چند لحظه با سامان شوخیهای بیمزه کردند و بالاخره از هم جدا شدند و وارد کلاس خودشان شدند.
سامان هم به سمت کلاس خودش رفت.
### کلاس باران
استاد وارد کلاس شد و بعد از اینکه بچهها سر جایشان نشستند، گفت:
— خب بچهها، یه خبر خوب دارم. فردا یه اردوی بزرگ داریم.
چند نفر با ذوق گفتند:
— اردو؟! 😍
استاد ادامه داد:
— فقط کلاس شما نیست. کل دانشگاه قراره بریم طبیعت.
یکدفعه کلاس پر از ذوق شد.
چند نفر دست زدند و صدای خوشحالی همه بلند شد.
باران هم اول لبخند زد...
اما ناگهان چیزی یادش آمد.
مهمانی آقاخان.
لبخندش محو شد.
— وای...
دوستش برگشت طرفش.
— چی شد؟
باران آه کشید.
— هیچی...
اما دیگر خبری از آن خوشحالی چند لحظه قبل نبود.
---
### دو ساعت بعد...
مهران و سوران با حال خوب در محوطه دانشگاه راه میرفتند و درباره اردوی فردا حرف میزدند.
باران از دور دیدشان و مستقیم رفت سمتشان.
مهران تا او را دید گفت:
— باران! شنیدی فردا اردو داریم؟ خیلی خفنه! 😂
باران هیچ جوابی نداد.
سوران متوجه قیافهاش شد.
— چیشده بارون؟
باران:
— 😐😠
سوران سریع گفت:
— اهم... ببخشید. چیشده باران؟
باران با حرص نگاهشان کرد.
— مهمانی آقاخان! یادتون رفته شماااا؟!
مهران همانجا خشکش زد.
— وای خدااا... اصلاً یادم نبود! 😐
سوران هم دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
— اووووه...
باران با ناباوری نگاهشان کرد.
— اووه؟! فقط اووه؟!
مهران گفت:
— صبر کن... یعنی مهمونی فرداست؟!
باران:
— آره!
سوران چند ثانیه ساکت ماند.
— خب... اردو هم فرداست. 😐
هر سه نفر به هم نگاه کردند.
باران:
— دقیقاً مشکل همینه! 😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_هشتم
سامان که از دور متوجه جمع شدن سهتایی آنها شده بود، به سمتشان آمد.
مهران خواست شروع کند و ماجرا را توضیح بدهد، اما سامان قبل از اینکه چیزی بگوید، گفت:
— خودم همهچی رو میدونم.
مهران با تعجب نگاهش کرد.
— چی رو؟!
سامان خیلی خونسرد گفت:
— فردا اردو داریم. مهمونی آقاخان هم فرداست.
سوران زد زیر خنده.
— تو از کجا فهمیدی؟!
سامان شانه بالا انداخت.
— حافظه🗿
هر چهار نفر رفتند و جایی نشستند.
هیچکدام از مهمانی آقاخان خوششان نمیآمد، ولی این یکی فرق داشت؛ چون قرار بود کل خاندان جمع شوند و نمیتوانستند به همین راحتی پیچاندهاش کنند.
مهران با اخم گفت:
— من اصلاً حوصله ندارم بشینم اونجا و فقط به حرف زدن بقیه نگاه کنم.
سامان هم گفت:
— منم از اون همه سر و صدا متنفرم.
باران گفت:
— منم از اینکه باید اونجا مثل خانمهای خیلی آروم بشینم و هیچی نگم بدم میاد. 😐
سوران خندید.
— پس کلاً هیچکدوممون مناسب مهمونی نیستیم. 😂
باران گفت:
— فقط یه راه داریم...
سه نفر دیگر نگاهش کردند.
— چی؟
باران گفت:
— بگیم فردا همهمون مریضیم و نمیتونیم بریم.
مهران سریع گفت:
— محاله! مامان و بابا شک میکنن.
سامان هم سرش را تکان داد.
— تازه اگر بفهمن به خاطر اردو دروغ گفتیم، بدتر میشه.
سوران گفت:
— خب پس اینم کنسل.
چند لحظه هر چهار نفر ساکت ماندند.
باران ناگهان گفت:
— باید یه کاری کنیم که فردا مهمونی نریم، ولی اردو بریم!
مهران نگاهش کرد و با لبخند گفت:
— آفرین خانم نخبه! اینو که خودمونم میدونیم. راهحلش رو بگو. 😂
باران اخم کرد.
— خب دارم فکر میکنم!
سوران زد زیر خنده و رو به سامان کرد.
— سامان، تو که خوبی نقشه میکشی! بشین یه راهحل پیدا کن.
سامان به سه نفر نگاه کرد.
— چرا من؟!
مهران فوری گفت:
— چون تو از همه باهوشتری.
سوران:
— و چون خودت همیشه کتاب دستته، حتماً یه راهی توش پیدا میکنی. 😂
سامان آهی کشید.
— شما سه نفر فقط بلدید کار درست کنید برای من...
باران خندید.
— خب پس شروع کن، آقای نخبه.
سامان به فکر فرو رفت و هر سه نفر منتظر ماندند ببینند این بار چه نقشهای قرار است از ذهن سامان بیرون بیاید...
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_نهم
دانشگاه تموم شده بود همه سوار ماشین شدن و سامان پشت فرمون نشست، رسیدن جلو خونه هنوز ماشین کاملا نه ایستاده بود مهران پیاده شد سمت در ورودی رفت سامان ماشین برد پارکنیگ همه وارد خانه شدن...
چند لحظه بعد صدای باز شدن در ورودی آمد.
پدر و مادرشان از خانه آقاخان برگشته بودند.
مادر با خستگی کیفش را کنار گذاشت.
— بالاخره رسیدیم...
پدر هم وارد شد و گفت:
— بچهها، برای فردا آماده باشید. آقاخان خیلی تأکید کرد همه حتماً بیان.
مهران که همین را شنید، برگشت.
— بابا، من فردا نمیام.
پدر مکث کرد.
— چی گفتی؟
مهران این بار جدیتر گفت:
— گفتم نمیام. فردا دانشگاه برنامه داره.
پدر اخم کرد.
— برنامه دانشگاه؟
— آره.
— چه برنامهای؟
مهران چند لحظه مکث کرد.
— یه... برنامهای که باید بریم.
سوران از پشت سرش آرام گفت:
— خیلی قانعکننده بود. 😐😂
مهران سریع برگشت نگاهش کرد.
— تو ساکت.
پدر رو به مهران کرد.
— فردا مهمونی خانوادگیه. کل خانواده جمع میشن. آقاخان هم روی بودن شماها حساب کرده.
مهران گفت:
— خب من حوصله مهمونی ندارم.
پدر صدایش را جدیتر کرد.
— مهران.
— بابا واقعاً نمیخوام برم.
پدر چند قدم جلو آمد.
— قرار نیست هر چیزی که حوصلهاش رو نداری، انجام ندی.
مهران چیزی نگفت.
سوران که دید فضا جدی شده، دیگر لبخند هم نزد.
باران هم ساکت کنار ایستاده بود.
پدر گفت:
— فردا همه با هم میریم. بحثش هم تمومه.
مهران خواست دوباره چیزی بگوید.
— ولی بابا—
پدر این بار محکم گفت:
— مهران، گفتم تمومه.
مهران ساکت شد.
چند ثانیه سکوت سنگینی خانه را گرفت.
سامان آرام از کنارشان رد شد و زیر لب گفت:
— خب... نقشهمون همین الان سختتر شد. 😐
سوران خیلی آهسته جواب داد:
— خیلی سختتر. 😂
باران به هر سه نفر نگاه کرد.
— پس باید امشب یه فکر اساسی بکنیم.
مهران با اخم گفت:
— من که هنوز نمیخوام برم.
سوران زیر لب گفت:
— منم همینطور.
سامان:
— پس امشب جلسه اضطراری داریم.
باران:
— جلسه اضطراری؟
سامان:
— آره. و این بار لطفاً کسی پیشنهاد « ربودنمون کردن » نده.
سوران:
— چرا؟ ایده بدی نبود! 😂
سامان:
— سوران...
— باشه، باشه! 😂
پ.ن : بچها تو دانشگاه میخواستن تصمیم بگیرن که از خونه بزنن بیرون به پدر شون پیام بده که بچها دزدیده شدن😂💔
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_دهم
سامان روبه باران گفت من با نیلا میرم کتاب خونه برمیگردم
...
شب شده بود و همه دور میز شام نشسته بودند. پدر و مادرشان هم سر میز بودند، اما سامان نیلا تازه از کتاب خونه برگشته بودند.
مادر نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
— شماها چرا اینقدر دیر اومدین؟
نیلا خیلی عادی گفت:
— من و سامان رفتیم کتابخونه.
مادر برگشت سمت سامان.
— تو هم رفتی؟
سامان سرش را تکان داد.
— آره مامان، با خودم بردمش. قرار بود برگردم دنبالش.
پدر با لبخند گفت:
— آفرین پسرم. اینقدر حواست به خواهرت هست.
سامان لبخند کوچکی زد.
— خب خواهرمه دیگه.
مهران که تا آن لحظه ساکت بود، یکدفعه گوشه لبش بالا رفت.
— اِ...
سوران نگاهش کرد.
— چی؟
مهران چیزی نگفت و از جایش بلند شد.
رفت کنار باران که مشغول غذا خوردن بود و خیلی ناگهانی شروع کرد به قلقلک دادن پهلویش.
باران از جا پرید.
— وااای! 😂 مهران چته؟!
مهران با همان قیافه مغرور گفت:
— هیچی.
— پس چرا قلقلکم میدی؟!
مهران دست به سینه ایستاد.
— منم به فکر خواهرمم.
باران چند ثانیه نگاهش کرد.
— 😐 چی؟
مهران با غرور تکرار کرد:
— گفتم منم به فکر خواهرمم.
سوران که داشت غذا میخورد، یکدفعه زد زیر خنده.
— پَخخخ! 😂
لقمه توی گلویش گیر کرد و شروع کرد به سرفه کردن.
مادر سریع از جایش بلند شد.
— یا خدا! سوران! مادر، بیا آب بخور!
لیوان آب را دستش داد.
سوران چند جرعه آب خورد، نفسش جا آمد و بعد با خنده گفت:
— هیچیم نشد... 😂
مادر با اخم گفت:
— «هیچیم نشد» چیه؟ نزدیک بود خفه شی!
باران هنوز از کار مهران متعجب بود.
— یعنی واقعاً فقط به خاطر حرف بابا اومدی منو قلقلک دادی؟!
مهران خیلی خونسرد گفت:
— من؟ نه.
باران:
— پس چی؟
مهران:
— یه کار کاملاً محبتآمیز بود. 😌
سوران دوباره خندید.
— محبتآمیز؟! تو؟!
مهران با غرور گفت:
— بله. من خیلی برادر دلسوزیام.
باران خندید.
— خدا به داد ما برسه! 😂
سامان که از آن طرف میز شاهد ماجرا بود، فقط سرش را تکان داد.
— مهران حسودیش شد.
مهران فوری برگشت.
— به چی حسودی کنم؟!
سوران گفت:
— هیچی داداش، اصلاً معلوم نبود! 😂
مهران اخم کرد.
— شما دوتا غذا بخورین!