eitaa logo
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
20 دنبال‌کننده
124 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌿 داستان زندگی | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆 ✨ اینجا دنیای خودمونه؛ 🩷 پروفایل‌های زیبا و خاص 🩵 رمان‌هایی از دنیای تخیل 💛 کلماتی برای انگیزه و امید 🎀 فضایی آرام و اختصاصی برای دختران 🚫 ورود آقایان ممنوع ؛ از کپی پرهیز راضی نیستیم🫰🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
؟🏘 صبح شده بود و نیلا زودتر از همه به طبقهٔ پایین رفته بود. مشغول آماده کردن صبحانه بود که متوجه شد سامان از قبل سر میز نشسته و مثل همیشه کتابش را باز کرده و مشغول مطالعه است. چند دقیقه بعد، باران، سوران و مهران با هم از پله‌ها پایین آمدند و درحالی‌که دربارهٔ برنامهٔ امروز دانشگاه و نقشه‌هایی که برای هم کشیده بودند حرف می‌زدند، وارد آشپزخانه شدند. سوران مستقیم رفت سمت میز. وقتی دید سامان همچنان غرق کتابش است، لبخندی زد و گفت: «صبح بخیر، آقای نخبه! 😂» باران سریع گفت: «عه سوران! داداشم رو اذیت نکن.» مهران نشست سر میز و با خونسردی گفت: «تو هم که بارون‌خانوم...» باران برگشت و گفت: «هر کی که مسخره بشه! 😂» مهران سری تکان داد. «آها... حالا که این‌طوره، پاشو برای من چای بریز.» باران با خنده از جایش بلند شد. «باشه آقا مهران! 😂» نیلا همچنان مشغول آماده کردن صبحانه بود. سامان بالاخره سرش را از روی کتاب بلند کرد و نگاهی به اطراف انداخت. «مامان و بابا کجان؟» نیلا گفت: «اِممم... مامان و بابا رفتن خونهٔ آقاخان.» مهران با تعجب گفت: «چییی؟! یعنی هر وقت اینا میرن خونهٔ آقاخان، قراره یه خبری بشه!» نیلا سرش را تکان داد. «آره. بابا گفتن آقاخان می‌خوان یه مهمونی رسمی بگیرن.» مهران با تعجب گفت: «مهمونی رسمی؟!» سامان خندید. «من اصلاً حوصلهٔ سر و صدا ندارم.» سوران با شنیدن این حرف گفت: «وای خدااا! بسه دیگه! 😂» باران همان لحظه نگاهی به ساعتش انداخت. چند ثانیه به ساعت خیره شد. بعد ناگهان چشم‌هایش گرد شد. «خب پسرا! فقط ده دقیقه فرصت دارین صبحونه بخورین!» سه برادر به او نگاه کردند. باران با صدای بلند فریاد زد: «دانشگااااااه دیررر شددد! 😱» سکوتی چندثانیه‌ای در آشپزخانه افتاد. بعد سوران از جایش بلند شد. «چیییی؟!» مهران: «باران، چرا الان گفتی؟!» سامان سریع کتابش را بست. «من می‌دونستم نباید این‌قدر مطالعه می‌کردم...» باران: «بجنبیددد! 😂» و صبح آرام خانواده... در عرض چند ثانیه تبدیل شد به یک عملیات اضطراری برای رسیدن به دانشگاه. 😂🏃‍♂️🏃‍♀️
؟🏡 خانه از همیشه شلوغ‌تر شده بود. صدای باز و بسته شدن کمدها، کشیده شدن زیپ کیف‌ها و رفت‌وآمد بچه‌ها از طبقه بالا می‌آمد. همه با عجله این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند تا برای دانشگاه آماده شوند. 😂 سامان از همه زودتر آماده شده بود. لباسش را پوشیده بود، کیفش هم آماده کنارش بود و پایین منتظر بقیه ایستاده بود. نیلا از پله‌ها پایین آمد و رفت کنارش. — داداش؟ سامان سرش را از گوشی بلند کرد. — جانم؟ نیلا پرسید: — بعد دانشگاه کجا میری؟ سامان دوباره نگاهی به گوشی‌اش انداخت. — کتابخونه. چطور؟ نیلا کمی لوس گفت: — میشه منم باهات بیام؟ 🥺 سامان چند لحظه فکر کرد. — باشه. پس من با موتور میرم. برگشتنا میام دنبالت، باهم بریم؟ چشم‌های نیلا برق زد. — باشه! 😄 همان موقع باران آماده از اتاقش بیرون آمد که ناگهان صدایی از پشت سرش بلند شد: — برووووووووو کنارررر! 😱 باران با تعجب سریع رفت کنار. مهران از پشت سرش رد شد، اما وقتی باران کنار رفت، معلوم شد داشت روی زمین با اسکیت سر می‌خورد و نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد. همان لحظه سوران هم از اتاق کناری بیرون آمد. چرخ اسکیت مهران یک‌دفعه چرخید و— بوم! 💥 مهران و سوران مستقیم به هم برخورد کردند و هر دو روی زمین افتادند. مهران که حسابی حرصش گرفته بود گفت: — ای دست‌وپاچلفتی! گفتم بری کنار! سوران که هنوز کمی سرش گیج می‌رفت، بلند شد و گفت: — چته تو؟ چرا آروم نمی‌گیری؟ مهران هم بلند شد. — خب تو باید می‌رفتی کنار! — من از اتاق اومدم بیرون، از کجا بدونم جنابعالی با اسکیت داری حمله می‌کنی؟! — حمله؟! 😂 — آره، دقیقاً! سامان که چند لحظه بود به آن‌ها نگاه می‌کرد، ساعتش را دید. — بریم؟ هیچ‌کدام جواب ندادند و همچنان داشتند برای هم توضیح می‌دادند که تقصیر چه کسی بوده. باران سریع آمد وسطشان. — بس کنید دیگه! دیرمون شد! سوران به ساعتش نگاه کرد. — وای... مهران هم گفت: — بدو! باران با عجله گفت: — همه حرکت کنید، دانشگاه منتظر ما نمی‌مونه! 😱😂 و دوباره صدای دویدنشان در راهرو پیچید... پ‌.ن : حمله💥🤣 پ.ن : دانشگاه منتظر نمیمونه😂
داستان زندگی🌱🦋 | 𝑺𝒕𝒐𝒓𝒚 𝒐𝒇 𝑳𝒊𝒇𝒆
#فصل_اول #قسمت_یک #یک_زندگی‌معمولی؟🏘 خانهٔ خانوادهٔ مهران، سوران، سامان و باران،نیلا از آن خانه‌های
وای بچهااا این رمان یک_زندگی‌معمولی؟🏡 بخونید خیلی خیلی عالیه😍😂 همون‌طور در پنج قسمت متوجه شیطنت مهران شده‌اید؟ دنبال کنید🎡😍 راستی‌ امشب نمیتونم قسمت داستان {سرزمین‌افسانه‌ای‌اسب‌ها} بزام متاسفانه😓💖
؟🏡 هر چهار نفر سوار ماشین مهران شدند؛ ماشینی که مهران حسابییی رویش حساس بود و اجازه نمی‌داد کسی بی‌احتیاطی کند. 😂 وقتی به دانشگاه رسیدند، مهران مستقیم رفت سمت پارکینگ. — شما برید، من ماشینو پارک کنم. سوران در را بست و گفت: — مواظب باش کسی به ماشینت دست نزنه، جناب حساس! 😂 مهران فقط یه نگاه بهش انداخت. — خیلی بامزه‌ای. مهران وارد پارکینگ شد و بقیه به سمت محوطه دانشگاه رفتند. باران همین که وارد محوطه شد، دوستش را از دور دید. دوستش هم به محض دیدنش دست تکان داد و با عجله به سمتش آمد. — بارااان! کجا بودی تو؟ باران خندید. — هعی... ببخشید، سرمون شلوغ شد. 😂 دوستش نگاهی به پشت سر باران انداخت. — سر؟! باران با خنده گفت: — آره، یه داستانی بود... همان موقع سوران و سامان که داشتند جلوتر می‌رفتند، از باران فاصله گرفتند. سوران یک‌دفعه برگشت و صدایش زد: — بارون‌خانوم! نمیای؟! باران همان‌جا ایستاد. چشم‌هایش گرد شد. — 😐 بعد رو به دوستش کرد و سریع گفت: — ببخشید یه لحظه. برگشت سمت سوران. — چند دفعه بهت گفتم تو دانشگاه منو «بارون» صدا نزن؟! سوران با خونسردی شانه بالا انداخت. — خب بارونه دیگه! 😂 — سوران! — باشه بابا، باشه! باران با حرص برگشت سمت دوستش و زیر لب گفت: — صد دفعه بهش گفتم... همان موقع مهران هم وارد محوطه شد. چند قدم جلوتر، رفیقش را دید که داشت با یک نفر که مهران نمی‌شناخت صحبت می‌کرد. مهران لبخند شیطنت‌آمیزی زد و بی‌صدا از پشت به رفیقش نزدیک شد. یک‌دفعه دست‌هایش را روی چشم‌های او گذاشت و گفت: — هیس... تکون بخوری کارت تمومه. 😂 رفیقش از جا پرید. — وااای! مهران؟! 😐😂 مهران دستش را برداشت و با خنده گفت: — خودمم! — دیوونه‌ای؟ نزدیک بود سکته کنم! مهران خندید. — خب، صبح بخیر دیگه! 😂
؟🏡 رفیق مهران کیوان بود؛ پسری از یک خانواده مرفه که از نظر سبک زندگی و رفت‌وآمد خیلی به مهران نزدیک بود. مهران هم معمولاً با آدم‌هایی رفت‌وآمد می‌کرد که از نظر اخلاق و سبک زندگی شبیه خودش بودند. اما سامان فرق داشت؛ با همه گرم می‌گرفت و خیلی راحت با آدم‌ها ارتباط برقرار می‌کرد. باران بعد از کمی صحبت با دوستش، رو به سه برادرش کرد. — خب، من برم سر کلاس. فعلاً! سامان گفت: — باشه، موفق باشی. سوران لبخند زد. — برو بارون‌خانوم! 😂 باران اخم کرد. — سوران... — باشه بابا! 😂 مهران هم خندید. — برو دیگه. باران با دوستش خداحافظی کرد و همراه او وارد کلاس شد. سوران و مهران هم چند لحظه با سامان شوخی‌های بی‌مزه کردند و بالاخره از هم جدا شدند و وارد کلاس خودشان شدند. سامان هم به سمت کلاس خودش رفت. ### کلاس باران استاد وارد کلاس شد و بعد از اینکه بچه‌ها سر جایشان نشستند، گفت: — خب بچه‌ها، یه خبر خوب دارم. فردا یه اردوی بزرگ داریم. چند نفر با ذوق گفتند: — اردو؟! 😍 استاد ادامه داد: — فقط کلاس شما نیست. کل دانشگاه قراره بریم طبیعت. یک‌دفعه کلاس پر از ذوق شد. چند نفر دست زدند و صدای خوشحالی همه بلند شد. باران هم اول لبخند زد... اما ناگهان چیزی یادش آمد. مهمانی آقاخان. لبخندش محو شد. — وای... دوستش برگشت طرفش. — چی شد؟ باران آه کشید. — هیچی... اما دیگر خبری از آن خوشحالی چند لحظه قبل نبود. --- ### دو ساعت بعد... مهران و سوران با حال خوب در محوطه دانشگاه راه می‌رفتند و درباره اردوی فردا حرف می‌زدند. باران از دور دیدشان و مستقیم رفت سمتشان. مهران تا او را دید گفت: — باران! شنیدی فردا اردو داریم؟ خیلی خفنه! 😂 باران هیچ جوابی نداد. سوران متوجه قیافه‌اش شد. — چیشده بارون؟ باران: — 😐😠 سوران سریع گفت: — اهم... ببخشید. چیشده باران؟ باران با حرص نگاهشان کرد. — مهمانی آقاخان! یادتون رفته شماااا؟! مهران همان‌جا خشکش زد. — وای خدااا... اصلاً یادم نبود! 😐 سوران هم دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. — اووووه... باران با ناباوری نگاهشان کرد. — اووه؟! فقط اووه؟! مهران گفت: — صبر کن... یعنی مهمونی فرداست؟! باران: — آره! سوران چند ثانیه ساکت ماند. — خب... اردو هم فرداست. 😐 هر سه نفر به هم نگاه کردند. باران: — دقیقاً مشکل همینه! 😂
؟🏡 سامان که از دور متوجه جمع شدن سه‌تایی آن‌ها شده بود، به سمتشان آمد. مهران خواست شروع کند و ماجرا را توضیح بدهد، اما سامان قبل از اینکه چیزی بگوید، گفت: — خودم همه‌چی رو می‌دونم. مهران با تعجب نگاهش کرد. — چی رو؟! سامان خیلی خونسرد گفت: — فردا اردو داریم. مهمونی آقاخان هم فرداست. سوران زد زیر خنده. — تو از کجا فهمیدی؟! سامان شانه بالا انداخت. — حافظه🗿 هر چهار نفر رفتند و جایی نشستند. هیچ‌کدام از مهمانی آقاخان خوششان نمی‌آمد، ولی این یکی فرق داشت؛ چون قرار بود کل خاندان جمع شوند و نمی‌توانستند به همین راحتی پیچانده‌اش کنند. مهران با اخم گفت: — من اصلاً حوصله ندارم بشینم اونجا و فقط به حرف زدن بقیه نگاه کنم. سامان هم گفت: — منم از اون همه سر و صدا متنفرم. باران گفت: — منم از اینکه باید اونجا مثل خانم‌های خیلی آروم بشینم و هیچی نگم بدم میاد. 😐 سوران خندید. — پس کلاً هیچ‌کدوممون مناسب مهمونی نیستیم. 😂 باران گفت: — فقط یه راه داریم... سه نفر دیگر نگاهش کردند. — چی؟ باران گفت: — بگیم فردا همه‌مون مریضیم و نمی‌تونیم بریم. مهران سریع گفت: — محاله! مامان و بابا شک می‌کنن. سامان هم سرش را تکان داد. — تازه اگر بفهمن به خاطر اردو دروغ گفتیم، بدتر می‌شه. سوران گفت: — خب پس اینم کنسل. چند لحظه هر چهار نفر ساکت ماندند. باران ناگهان گفت: — باید یه کاری کنیم که فردا مهمونی نریم، ولی اردو بریم! مهران نگاهش کرد و با لبخند گفت: — آفرین خانم نخبه! اینو که خودمونم می‌دونیم. راه‌حلش رو بگو. 😂 باران اخم کرد. — خب دارم فکر می‌کنم! سوران زد زیر خنده و رو به سامان کرد. — سامان، تو که خوبی نقشه می‌کشی! بشین یه راه‌حل پیدا کن. سامان به سه نفر نگاه کرد. — چرا من؟! مهران فوری گفت: — چون تو از همه باهوش‌تری. سوران: — و چون خودت همیشه کتاب دستته، حتماً یه راهی توش پیدا می‌کنی. 😂 سامان آهی کشید. — شما سه نفر فقط بلدید کار درست کنید برای من... باران خندید. — خب پس شروع کن، آقای نخبه. سامان به فکر فرو رفت و هر سه نفر منتظر ماندند ببینند این بار چه نقشه‌ای قرار است از ذهن سامان بیرون بیاید...
؟🏡 دانشگاه تموم شده بود همه سوار ماشین شدن و سامان پشت فرمون نشست، رسیدن جلو‌ خونه هنوز ماشین کاملا نه ایستاده بود مهران پیاده شد سمت در ورودی رفت سامان ماشین برد پارکنیگ همه وارد خانه شدن... چند لحظه بعد صدای باز شدن در ورودی آمد. پدر و مادرشان از خانه آقاخان برگشته بودند. مادر با خستگی کیفش را کنار گذاشت. — بالاخره رسیدیم... پدر هم وارد شد و گفت: — بچه‌ها، برای فردا آماده باشید. آقاخان خیلی تأکید کرد همه حتماً بیان. مهران که همین را شنید، برگشت. — بابا، من فردا نمیام. پدر مکث کرد. — چی گفتی؟ مهران این بار جدی‌تر گفت: — گفتم نمیام. فردا دانشگاه برنامه داره. پدر اخم کرد. — برنامه دانشگاه؟ — آره. — چه برنامه‌ای؟ مهران چند لحظه مکث کرد. — یه... برنامه‌ای که باید بریم. سوران از پشت سرش آرام گفت: — خیلی قانع‌کننده بود. 😐😂 مهران سریع برگشت نگاهش کرد. — تو ساکت. پدر رو به مهران کرد. — فردا مهمونی خانوادگیه. کل خانواده جمع می‌شن. آقاخان هم روی بودن شماها حساب کرده. مهران گفت: — خب من حوصله مهمونی ندارم. پدر صدایش را جدی‌تر کرد. — مهران. — بابا واقعاً نمی‌خوام برم. پدر چند قدم جلو آمد. — قرار نیست هر چیزی که حوصله‌اش رو نداری، انجام ندی. مهران چیزی نگفت. سوران که دید فضا جدی شده، دیگر لبخند هم نزد. باران هم ساکت کنار ایستاده بود. پدر گفت: — فردا همه با هم می‌ریم. بحثش هم تمومه. مهران خواست دوباره چیزی بگوید. — ولی بابا— پدر این بار محکم گفت: — مهران، گفتم تمومه. مهران ساکت شد. چند ثانیه سکوت سنگینی خانه را گرفت. سامان آرام از کنارشان رد شد و زیر لب گفت: — خب... نقشه‌مون همین الان سخت‌تر شد. 😐 سوران خیلی آهسته جواب داد: — خیلی سخت‌تر. 😂 باران به هر سه نفر نگاه کرد. — پس باید امشب یه فکر اساسی بکنیم. مهران با اخم گفت: — من که هنوز نمی‌خوام برم. سوران زیر لب گفت: — منم همین‌طور. سامان: — پس امشب جلسه اضطراری داریم. باران: — جلسه اضطراری؟ سامان: — آره. و این بار لطفاً کسی پیشنهاد « ربودنمون کردن » نده. سوران: — چرا؟ ایده بدی نبود! 😂 سامان: — سوران... — باشه، باشه! 😂 پ.ن : بچها تو‌ دانشگاه میخواستن تصمیم بگیرن که از خونه بزنن بیرون به پدر شون پیام بده که بچها دزدیده شدن😂💔
؟🏡 سامان رو‌به باران گفت من با نیلا میرم کتاب خونه برمیگردم ... شب شده بود و همه دور میز شام نشسته بودند. پدر و مادرشان هم سر میز بودند، اما سامان نیلا تازه از کتاب خونه برگشته بودند. مادر نگاهی به ساعت انداخت و گفت: — شماها چرا این‌قدر دیر اومدین؟ نیلا خیلی عادی گفت: — من و سامان رفتیم کتابخونه. مادر برگشت سمت سامان. — تو هم رفتی؟ سامان سرش را تکان داد. — آره مامان، با خودم بردمش. قرار بود برگردم دنبالش. پدر با لبخند گفت: — آفرین پسرم. این‌قدر حواست به خواهرت هست. سامان لبخند کوچکی زد. — خب خواهرمه دیگه. مهران که تا آن لحظه ساکت بود، یک‌دفعه گوشه لبش بالا رفت. — اِ... سوران نگاهش کرد. — چی؟ مهران چیزی نگفت و از جایش بلند شد. رفت کنار باران که مشغول غذا خوردن بود و خیلی ناگهانی شروع کرد به قلقلک دادن پهلویش. باران از جا پرید. — وااای! 😂 مهران چته؟! مهران با همان قیافه مغرور گفت: — هیچی. — پس چرا قلقلکم می‌دی؟! مهران دست به سینه ایستاد. — منم به فکر خواهرمم. باران چند ثانیه نگاهش کرد. — 😐 چی؟ مهران با غرور تکرار کرد: — گفتم منم به فکر خواهرمم. سوران که داشت غذا می‌خورد، یک‌دفعه زد زیر خنده. — پَخخخ! 😂 لقمه توی گلویش گیر کرد و شروع کرد به سرفه کردن. مادر سریع از جایش بلند شد. — یا خدا! سوران! مادر، بیا آب بخور! لیوان آب را دستش داد. سوران چند جرعه آب خورد، نفسش جا آمد و بعد با خنده گفت: — هیچیم نشد... 😂 مادر با اخم گفت: — «هیچیم نشد» چیه؟ نزدیک بود خفه شی! باران هنوز از کار مهران متعجب بود. — یعنی واقعاً فقط به خاطر حرف بابا اومدی منو قلقلک دادی؟! مهران خیلی خونسرد گفت: — من؟ نه. باران: — پس چی؟ مهران: — یه کار کاملاً محبت‌آمیز بود. 😌 سوران دوباره خندید. — محبت‌آمیز؟! تو؟! مهران با غرور گفت: — بله. من خیلی برادر دلسوزی‌ام. باران خندید. — خدا به داد ما برسه! 😂 سامان که از آن طرف میز شاهد ماجرا بود، فقط سرش را تکان داد. — مهران حسودیش شد. مهران فوری برگشت. — به چی حسودی کنم؟! سوران گفت: — هیچی داداش، اصلاً معلوم نبود! 😂 مهران اخم کرد. — شما دوتا غذا بخورین!
؟🏡 نیمه‌شب شده بود. خانه تقریباً کاملاً ساکت بود؛ همه خواب بودند، جز چهار نفری که یواشکی در اتاق باران جمع شده بودند. سامان، مهران و سوران روی زمین نشسته بودند و باران روبه‌رویشان بود. قرار بود بالاخره نقشه‌ای پیدا کنند که فردا هم‌زمان از مهمانی آقاخان فرار کنند و به اردو بروند. باران آرام گفت: — خب، باید یه چیزی باشه که بابا باور کنه. اگه بفهمه داریم دروغ می‌گیم، دیگه کارمون تمومه. مهران گفت: — من که هنوز می‌گم همون اول بگیم نمیایم. سامان سریع گفت: — نمی‌شه. بابا امروز کاملاً جدی بود. سوران آهسته گفت: — پس باید یه جوری باشه که خودش فکر کنه ما واقعاً نمی‌تونیم بریم. باران کمی فکر کرد. — مثلاً بگیم دانشگاه یه برنامه فوری گذاشته و حضورمون اجباریه؟ سامان سرش را تکان داد. — ممکنه از دانشگاه سؤال کنن. باران گفت: — خب پس باید یه چیزی باشه که نتونن راحت بررسیش کنن... مهران: — مثلاً... چند لحظه فکر کرد. — ربوده شدن؟ 😐 باران و سامان هم‌زمان: — مهران! 😂 سوران خنده‌اش گرفت. — حداقل این یکی رو دیگه من نگفتم! 😂 اما پشت در اتاق، نیلا یواشکی ایستاده بود و از لای در به حرف‌هایشان گوش می‌داد. داخل اتاق، سامان داشت فکر می‌کرد که ناگهان حالت صورتش عوض شد. مهران متوجه شد. — چیشده؟ سامان انگشتش را جلوی لبش گذاشت. — هیس... بعد خیلی آرام از جایش بلند شد. سعی کرد قدم‌هایش را طوری بردارد که صدایی ایجاد نکند. به سمت در رفت. نیلا هنوز پشت در ایستاده بود. سامان دستگیره را گرفت و یک‌دفعه در را باز کرد. — وای! نیلا که اصلاً انتظارش را نداشت، تعادلش را از دست داد و افتاد داخل اتاق. همه ساکت شدند. مهران با عصبانیت از جا بلند شد. — نیلا! پشت در چیکار می‌کردی؟!😡 نیلا دستپاچه گفت: — من... ببخشید! الان می‌رم! سوران سریع رفت سمتش و کمکش کرد بلند شود. — خوبی؟ — آره... سوران دستش را ول نکرد و او را آورد داخل اتاق. بعد رو به سامان گفت: — درو ببند. سامان در را بست. باران با تعجب به نیلا خیره شده بود. — چرا پشت در وایساده بودی و حرفامونو گوش می‌کردی؟ مهران هنوز عصبانی بود و هر لحظه ممکن بود صدایش بالا برود. سوران متوجه شد و سریع نشست کنار مهران تا اگر زیادی عصبانی شد، جلویش را بگیرد. نیلا آرام گفت: — کنجکاو شدم... چند ثانیه سکوت کرد. بعد با چشم‌های کنجکاو به هر چهار نفر نگاه کرد. — ولی واقعاً... نمی‌خواین فردا بیاین مهمونی؟ 😦 مهران با اخم گفت: — نه.😠 نیلا با تعجب گفت: — حتی تو؟! مهران: — مخصوصاً من! سوران زیر لب گفت: — حالا دیگه نیلا هم فهمید چه وضعیه... 😂 سامان آهسته گفت: — خب، حالا که فهمیدی، بشین. شاید تو هم یه ایده داشته باشی. نیلا نشست و گفت: — من؟! باران لبخند زد. — آره. بالاخره تو هم جزو همین خانواده‌ای. 😂 نیلا چند لحظه به سقف نگاه کرد. — خب... همه منتظر ماندند. نیلا گفت: ...
؟🏡 🤭 نیلا چند لحظه به چهار نفر نگاه کرد. — راستش... من خیلی دوست دارم برم مهمونی. مهران با اخم گفت: — خب برو. نیلا گفت: — ولی... مکث کرد. — اگه شماها نمیاین، ممکنه مامان و بابا بفهمن. مهران با عصبانیت گفت: — یعنی چی ممکنه بفهمن؟! باران سریع گفت: — خب، نیلا می‌تونه بره. لازم نیست چیزی بگه. نیلا بلند شد. — باشه، پس من می‌رم... هنوز دو قدم برنداشته بود که صدای مهران بلند شد: — نهههه! سوران فوراً دستش را جلوی دهان مهران گذاشت. — چته تو؟! آروم! الان همه بیدار می‌شن! مهران دست سوران را کنار زد و با عصبانیت زیر لب گفت: — این دهن‌لقه! فردا همه‌چی رو می‌گه! نیلا با ناراحتی گفت: — من دهن‌لق نیستم! 😐 سوران: — خب... یه کم هستی. 😂 — سوران! سامان از جایش بلند شد. — صبر کن. رفت سمت نیلا. — بیا. مهران خواست بلند شود، اما سوران سریع دستش را گرفت. — تو بشین. بعد مهران با اشاره به باران گفت: — نیلا بمونه. باران هم گفت: — نیلا، واستا یه لحظه. نیلا برگشت. سامان روبه‌رویش ایستاد. عینکش را برداشت و آرام تمیز کرد. بعد خیلی جدی گفت: — خواهر قشنگ... نیلا نگاهش کرد. — تو که چیزی نمی‌گی، درسته؟ نیلا آرام به مهران نگاه کرد. مهران همان‌جا نشسته بود و نگاهش طوری بود که کاملاً معلوم بود هنوز عصبانی است. 😐 نیلا کمی ترسید و آرام گفت: — نه... 🥺 سامان لبخند کوچکی زد. — آفرین، خواهر خوبم. حالا برو بخواب. نیلا سرش را تکان داد و خواست از اتاق خارج شود. اما همین که از کنار مهران رد شد، مهران ناگهان از جا بلند شد. سوران خواست جلویش را بگیرد. — مهران، وایسا! اما مهران خودش را کنار کشید و به سمت نیلا رفت. نیلا چشم‌هایش گرد شد. — وای! 😦 و سریع دوید سمت راهرو. مهران پشت سرش راه افتاد. — نیلااا! وایسا! سوران با عجله بلند شد. — مهران، بی‌خیال شو! مهران به سمت در رفت، اما قبل از اینکه به نیلا برسد، سامان جلویش ایستاد. مهران ایستاد. — برو کنار، سامان. سامان تکان نخورد. — نه. مهران با عصبانیت گفت: — سامان! سامان خیلی خونسرد جواب داد: — گفتم نه. سوران هم خودش را رساند و کنار سامان ایستاد. — تمومش کن داداش. نصفه‌شبه، همه خوابن. مهران نفسش را با حرص بیرون داد. باران که هنوز داخل اتاق بود، زیر لب گفت: — این نقشه قبل از اینکه شروع بشه، داره ما رو به کشتن می‌ده. 😂 از انتهای راهرو صدای نیلا آمد: — من هنوز چیزی به مامان بابا نگفتممم! 😭😂 سوران برگشت و گفت: — پس برگرد اینجا تا مطمئن شیم! 😂 مهران: — دقیقاً! سامان: — فقط آروم‌تر! هر چهار نفر چند ثانیه به هم نگاه کردند. و دوباره جلسه مخفیانه‌شان، وسط اتاق و نصفه‌شب، ادامه پیدا کرد...
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹حالا بیا اینجا کنار ضریح سلام بر امام هادی علیه السلام سلام بر پدر امام زمان، امام حسن عسکری علیه السلام سلام بر مادر امام زمان نرجس خاتون با من بیا کربلا @seyyed_kazem_roohbakhsh
بچها از رمان # یک_زندگی‌معمولی خوشتون اومد؟💝🌥🌱