#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_هفتم
رفیق مهران کیوان بود؛ پسری از یک خانواده مرفه که از نظر سبک زندگی و رفتوآمد خیلی به مهران نزدیک بود. مهران هم معمولاً با آدمهایی رفتوآمد میکرد که از نظر اخلاق و سبک زندگی شبیه خودش بودند.
اما سامان فرق داشت؛ با همه گرم میگرفت و خیلی راحت با آدمها ارتباط برقرار میکرد.
باران بعد از کمی صحبت با دوستش، رو به سه برادرش کرد.
— خب، من برم سر کلاس. فعلاً!
سامان گفت:
— باشه، موفق باشی.
سوران لبخند زد.
— برو بارونخانوم! 😂
باران اخم کرد.
— سوران...
— باشه بابا! 😂
مهران هم خندید.
— برو دیگه.
باران با دوستش خداحافظی کرد و همراه او وارد کلاس شد.
سوران و مهران هم چند لحظه با سامان شوخیهای بیمزه کردند و بالاخره از هم جدا شدند و وارد کلاس خودشان شدند.
سامان هم به سمت کلاس خودش رفت.
### کلاس باران
استاد وارد کلاس شد و بعد از اینکه بچهها سر جایشان نشستند، گفت:
— خب بچهها، یه خبر خوب دارم. فردا یه اردوی بزرگ داریم.
چند نفر با ذوق گفتند:
— اردو؟! 😍
استاد ادامه داد:
— فقط کلاس شما نیست. کل دانشگاه قراره بریم طبیعت.
یکدفعه کلاس پر از ذوق شد.
چند نفر دست زدند و صدای خوشحالی همه بلند شد.
باران هم اول لبخند زد...
اما ناگهان چیزی یادش آمد.
مهمانی آقاخان.
لبخندش محو شد.
— وای...
دوستش برگشت طرفش.
— چی شد؟
باران آه کشید.
— هیچی...
اما دیگر خبری از آن خوشحالی چند لحظه قبل نبود.
---
### دو ساعت بعد...
مهران و سوران با حال خوب در محوطه دانشگاه راه میرفتند و درباره اردوی فردا حرف میزدند.
باران از دور دیدشان و مستقیم رفت سمتشان.
مهران تا او را دید گفت:
— باران! شنیدی فردا اردو داریم؟ خیلی خفنه! 😂
باران هیچ جوابی نداد.
سوران متوجه قیافهاش شد.
— چیشده بارون؟
باران:
— 😐😠
سوران سریع گفت:
— اهم... ببخشید. چیشده باران؟
باران با حرص نگاهشان کرد.
— مهمانی آقاخان! یادتون رفته شماااا؟!
مهران همانجا خشکش زد.
— وای خدااا... اصلاً یادم نبود! 😐
سوران هم دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
— اووووه...
باران با ناباوری نگاهشان کرد.
— اووه؟! فقط اووه؟!
مهران گفت:
— صبر کن... یعنی مهمونی فرداست؟!
باران:
— آره!
سوران چند ثانیه ساکت ماند.
— خب... اردو هم فرداست. 😐
هر سه نفر به هم نگاه کردند.
باران:
— دقیقاً مشکل همینه! 😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_هشتم
سامان که از دور متوجه جمع شدن سهتایی آنها شده بود، به سمتشان آمد.
مهران خواست شروع کند و ماجرا را توضیح بدهد، اما سامان قبل از اینکه چیزی بگوید، گفت:
— خودم همهچی رو میدونم.
مهران با تعجب نگاهش کرد.
— چی رو؟!
سامان خیلی خونسرد گفت:
— فردا اردو داریم. مهمونی آقاخان هم فرداست.
سوران زد زیر خنده.
— تو از کجا فهمیدی؟!
سامان شانه بالا انداخت.
— حافظه🗿
هر چهار نفر رفتند و جایی نشستند.
هیچکدام از مهمانی آقاخان خوششان نمیآمد، ولی این یکی فرق داشت؛ چون قرار بود کل خاندان جمع شوند و نمیتوانستند به همین راحتی پیچاندهاش کنند.
مهران با اخم گفت:
— من اصلاً حوصله ندارم بشینم اونجا و فقط به حرف زدن بقیه نگاه کنم.
سامان هم گفت:
— منم از اون همه سر و صدا متنفرم.
باران گفت:
— منم از اینکه باید اونجا مثل خانمهای خیلی آروم بشینم و هیچی نگم بدم میاد. 😐
سوران خندید.
— پس کلاً هیچکدوممون مناسب مهمونی نیستیم. 😂
باران گفت:
— فقط یه راه داریم...
سه نفر دیگر نگاهش کردند.
— چی؟
باران گفت:
— بگیم فردا همهمون مریضیم و نمیتونیم بریم.
مهران سریع گفت:
— محاله! مامان و بابا شک میکنن.
سامان هم سرش را تکان داد.
— تازه اگر بفهمن به خاطر اردو دروغ گفتیم، بدتر میشه.
سوران گفت:
— خب پس اینم کنسل.
چند لحظه هر چهار نفر ساکت ماندند.
باران ناگهان گفت:
— باید یه کاری کنیم که فردا مهمونی نریم، ولی اردو بریم!
مهران نگاهش کرد و با لبخند گفت:
— آفرین خانم نخبه! اینو که خودمونم میدونیم. راهحلش رو بگو. 😂
باران اخم کرد.
— خب دارم فکر میکنم!
سوران زد زیر خنده و رو به سامان کرد.
— سامان، تو که خوبی نقشه میکشی! بشین یه راهحل پیدا کن.
سامان به سه نفر نگاه کرد.
— چرا من؟!
مهران فوری گفت:
— چون تو از همه باهوشتری.
سوران:
— و چون خودت همیشه کتاب دستته، حتماً یه راهی توش پیدا میکنی. 😂
سامان آهی کشید.
— شما سه نفر فقط بلدید کار درست کنید برای من...
باران خندید.
— خب پس شروع کن، آقای نخبه.
سامان به فکر فرو رفت و هر سه نفر منتظر ماندند ببینند این بار چه نقشهای قرار است از ذهن سامان بیرون بیاید...
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_نهم
دانشگاه تموم شده بود همه سوار ماشین شدن و سامان پشت فرمون نشست، رسیدن جلو خونه هنوز ماشین کاملا نه ایستاده بود مهران پیاده شد سمت در ورودی رفت سامان ماشین برد پارکنیگ همه وارد خانه شدن...
چند لحظه بعد صدای باز شدن در ورودی آمد.
پدر و مادرشان از خانه آقاخان برگشته بودند.
مادر با خستگی کیفش را کنار گذاشت.
— بالاخره رسیدیم...
پدر هم وارد شد و گفت:
— بچهها، برای فردا آماده باشید. آقاخان خیلی تأکید کرد همه حتماً بیان.
مهران که همین را شنید، برگشت.
— بابا، من فردا نمیام.
پدر مکث کرد.
— چی گفتی؟
مهران این بار جدیتر گفت:
— گفتم نمیام. فردا دانشگاه برنامه داره.
پدر اخم کرد.
— برنامه دانشگاه؟
— آره.
— چه برنامهای؟
مهران چند لحظه مکث کرد.
— یه... برنامهای که باید بریم.
سوران از پشت سرش آرام گفت:
— خیلی قانعکننده بود. 😐😂
مهران سریع برگشت نگاهش کرد.
— تو ساکت.
پدر رو به مهران کرد.
— فردا مهمونی خانوادگیه. کل خانواده جمع میشن. آقاخان هم روی بودن شماها حساب کرده.
مهران گفت:
— خب من حوصله مهمونی ندارم.
پدر صدایش را جدیتر کرد.
— مهران.
— بابا واقعاً نمیخوام برم.
پدر چند قدم جلو آمد.
— قرار نیست هر چیزی که حوصلهاش رو نداری، انجام ندی.
مهران چیزی نگفت.
سوران که دید فضا جدی شده، دیگر لبخند هم نزد.
باران هم ساکت کنار ایستاده بود.
پدر گفت:
— فردا همه با هم میریم. بحثش هم تمومه.
مهران خواست دوباره چیزی بگوید.
— ولی بابا—
پدر این بار محکم گفت:
— مهران، گفتم تمومه.
مهران ساکت شد.
چند ثانیه سکوت سنگینی خانه را گرفت.
سامان آرام از کنارشان رد شد و زیر لب گفت:
— خب... نقشهمون همین الان سختتر شد. 😐
سوران خیلی آهسته جواب داد:
— خیلی سختتر. 😂
باران به هر سه نفر نگاه کرد.
— پس باید امشب یه فکر اساسی بکنیم.
مهران با اخم گفت:
— من که هنوز نمیخوام برم.
سوران زیر لب گفت:
— منم همینطور.
سامان:
— پس امشب جلسه اضطراری داریم.
باران:
— جلسه اضطراری؟
سامان:
— آره. و این بار لطفاً کسی پیشنهاد « ربودنمون کردن » نده.
سوران:
— چرا؟ ایده بدی نبود! 😂
سامان:
— سوران...
— باشه، باشه! 😂
پ.ن : بچها تو دانشگاه میخواستن تصمیم بگیرن که از خونه بزنن بیرون به پدر شون پیام بده که بچها دزدیده شدن😂💔
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_دهم
سامان روبه باران گفت من با نیلا میرم کتاب خونه برمیگردم
...
شب شده بود و همه دور میز شام نشسته بودند. پدر و مادرشان هم سر میز بودند، اما سامان نیلا تازه از کتاب خونه برگشته بودند.
مادر نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
— شماها چرا اینقدر دیر اومدین؟
نیلا خیلی عادی گفت:
— من و سامان رفتیم کتابخونه.
مادر برگشت سمت سامان.
— تو هم رفتی؟
سامان سرش را تکان داد.
— آره مامان، با خودم بردمش. قرار بود برگردم دنبالش.
پدر با لبخند گفت:
— آفرین پسرم. اینقدر حواست به خواهرت هست.
سامان لبخند کوچکی زد.
— خب خواهرمه دیگه.
مهران که تا آن لحظه ساکت بود، یکدفعه گوشه لبش بالا رفت.
— اِ...
سوران نگاهش کرد.
— چی؟
مهران چیزی نگفت و از جایش بلند شد.
رفت کنار باران که مشغول غذا خوردن بود و خیلی ناگهانی شروع کرد به قلقلک دادن پهلویش.
باران از جا پرید.
— وااای! 😂 مهران چته؟!
مهران با همان قیافه مغرور گفت:
— هیچی.
— پس چرا قلقلکم میدی؟!
مهران دست به سینه ایستاد.
— منم به فکر خواهرمم.
باران چند ثانیه نگاهش کرد.
— 😐 چی؟
مهران با غرور تکرار کرد:
— گفتم منم به فکر خواهرمم.
سوران که داشت غذا میخورد، یکدفعه زد زیر خنده.
— پَخخخ! 😂
لقمه توی گلویش گیر کرد و شروع کرد به سرفه کردن.
مادر سریع از جایش بلند شد.
— یا خدا! سوران! مادر، بیا آب بخور!
لیوان آب را دستش داد.
سوران چند جرعه آب خورد، نفسش جا آمد و بعد با خنده گفت:
— هیچیم نشد... 😂
مادر با اخم گفت:
— «هیچیم نشد» چیه؟ نزدیک بود خفه شی!
باران هنوز از کار مهران متعجب بود.
— یعنی واقعاً فقط به خاطر حرف بابا اومدی منو قلقلک دادی؟!
مهران خیلی خونسرد گفت:
— من؟ نه.
باران:
— پس چی؟
مهران:
— یه کار کاملاً محبتآمیز بود. 😌
سوران دوباره خندید.
— محبتآمیز؟! تو؟!
مهران با غرور گفت:
— بله. من خیلی برادر دلسوزیام.
باران خندید.
— خدا به داد ما برسه! 😂
سامان که از آن طرف میز شاهد ماجرا بود، فقط سرش را تکان داد.
— مهران حسودیش شد.
مهران فوری برگشت.
— به چی حسودی کنم؟!
سوران گفت:
— هیچی داداش، اصلاً معلوم نبود! 😂
مهران اخم کرد.
— شما دوتا غذا بخورین!
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_یازدهم
نیمهشب شده بود.
خانه تقریباً کاملاً ساکت بود؛ همه خواب بودند، جز چهار نفری که یواشکی در اتاق باران جمع شده بودند.
سامان، مهران و سوران روی زمین نشسته بودند و باران روبهرویشان بود. قرار بود بالاخره نقشهای پیدا کنند که فردا همزمان از مهمانی آقاخان فرار کنند و به اردو بروند.
باران آرام گفت:
— خب، باید یه چیزی باشه که بابا باور کنه. اگه بفهمه داریم دروغ میگیم، دیگه کارمون تمومه.
مهران گفت:
— من که هنوز میگم همون اول بگیم نمیایم.
سامان سریع گفت:
— نمیشه. بابا امروز کاملاً جدی بود.
سوران آهسته گفت:
— پس باید یه جوری باشه که خودش فکر کنه ما واقعاً نمیتونیم بریم.
باران کمی فکر کرد.
— مثلاً بگیم دانشگاه یه برنامه فوری گذاشته و حضورمون اجباریه؟
سامان سرش را تکان داد.
— ممکنه از دانشگاه سؤال کنن.
باران گفت:
— خب پس باید یه چیزی باشه که نتونن راحت بررسیش کنن...
مهران:
— مثلاً...
چند لحظه فکر کرد.
— ربوده شدن؟ 😐
باران و سامان همزمان:
— مهران! 😂
سوران خندهاش گرفت.
— حداقل این یکی رو دیگه من نگفتم! 😂
اما پشت در اتاق، نیلا یواشکی ایستاده بود و از لای در به حرفهایشان گوش میداد.
داخل اتاق، سامان داشت فکر میکرد که ناگهان حالت صورتش عوض شد.
مهران متوجه شد.
— چیشده؟
سامان انگشتش را جلوی لبش گذاشت.
— هیس...
بعد خیلی آرام از جایش بلند شد.
سعی کرد قدمهایش را طوری بردارد که صدایی ایجاد نکند.
به سمت در رفت.
نیلا هنوز پشت در ایستاده بود.
سامان دستگیره را گرفت و یکدفعه در را باز کرد.
— وای!
نیلا که اصلاً انتظارش را نداشت، تعادلش را از دست داد و افتاد داخل اتاق.
همه ساکت شدند.
مهران با عصبانیت از جا بلند شد.
— نیلا! پشت در چیکار میکردی؟!😡
نیلا دستپاچه گفت:
— من... ببخشید! الان میرم!
سوران سریع رفت سمتش و کمکش کرد بلند شود.
— خوبی؟
— آره...
سوران دستش را ول نکرد و او را آورد داخل اتاق.
بعد رو به سامان گفت:
— درو ببند.
سامان در را بست.
باران با تعجب به نیلا خیره شده بود.
— چرا پشت در وایساده بودی و حرفامونو گوش میکردی؟
مهران هنوز عصبانی بود و هر لحظه ممکن بود صدایش بالا برود.
سوران متوجه شد و سریع نشست کنار مهران تا اگر زیادی عصبانی شد، جلویش را بگیرد.
نیلا آرام گفت:
— کنجکاو شدم...
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با چشمهای کنجکاو به هر چهار نفر نگاه کرد.
— ولی واقعاً... نمیخواین فردا بیاین مهمونی؟ 😦
مهران با اخم گفت:
— نه.😠
نیلا با تعجب گفت:
— حتی تو؟!
مهران:
— مخصوصاً من!
سوران زیر لب گفت:
— حالا دیگه نیلا هم فهمید چه وضعیه... 😂
سامان آهسته گفت:
— خب، حالا که فهمیدی، بشین. شاید تو هم یه ایده داشته باشی.
نیلا نشست و گفت:
— من؟!
باران لبخند زد.
— آره. بالاخره تو هم جزو همین خانوادهای. 😂
نیلا چند لحظه به سقف نگاه کرد.
— خب...
همه منتظر ماندند.
نیلا گفت: ...
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_سیزدهم🤭
نیلا چند لحظه به چهار نفر نگاه کرد.
— راستش... من خیلی دوست دارم برم مهمونی.
مهران با اخم گفت:
— خب برو.
نیلا گفت:
— ولی...
مکث کرد.
— اگه شماها نمیاین، ممکنه مامان و بابا بفهمن.
مهران با عصبانیت گفت:
— یعنی چی ممکنه بفهمن؟!
باران سریع گفت:
— خب، نیلا میتونه بره. لازم نیست چیزی بگه.
نیلا بلند شد.
— باشه، پس من میرم...
هنوز دو قدم برنداشته بود که صدای مهران بلند شد:
— نهههه!
سوران فوراً دستش را جلوی دهان مهران گذاشت.
— چته تو؟! آروم! الان همه بیدار میشن!
مهران دست سوران را کنار زد و با عصبانیت زیر لب گفت:
— این دهنلقه! فردا همهچی رو میگه!
نیلا با ناراحتی گفت:
— من دهنلق نیستم! 😐
سوران:
— خب... یه کم هستی. 😂
— سوران!
سامان از جایش بلند شد.
— صبر کن.
رفت سمت نیلا.
— بیا.
مهران خواست بلند شود، اما سوران سریع دستش را گرفت.
— تو بشین.
بعد مهران با اشاره به باران گفت:
— نیلا بمونه.
باران هم گفت:
— نیلا، واستا یه لحظه.
نیلا برگشت.
سامان روبهرویش ایستاد. عینکش را برداشت و آرام تمیز کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
— خواهر قشنگ...
نیلا نگاهش کرد.
— تو که چیزی نمیگی، درسته؟
نیلا آرام به مهران نگاه کرد.
مهران همانجا نشسته بود و نگاهش طوری بود که کاملاً معلوم بود هنوز عصبانی است. 😐
نیلا کمی ترسید و آرام گفت:
— نه... 🥺
سامان لبخند کوچکی زد.
— آفرین، خواهر خوبم. حالا برو بخواب.
نیلا سرش را تکان داد و خواست از اتاق خارج شود.
اما همین که از کنار مهران رد شد، مهران ناگهان از جا بلند شد.
سوران خواست جلویش را بگیرد.
— مهران، وایسا!
اما مهران خودش را کنار کشید و به سمت نیلا رفت.
نیلا چشمهایش گرد شد.
— وای! 😦
و سریع دوید سمت راهرو.
مهران پشت سرش راه افتاد.
— نیلااا! وایسا!
سوران با عجله بلند شد.
— مهران، بیخیال شو!
مهران به سمت در رفت، اما قبل از اینکه به نیلا برسد، سامان جلویش ایستاد.
مهران ایستاد.
— برو کنار، سامان.
سامان تکان نخورد.
— نه.
مهران با عصبانیت گفت:
— سامان!
سامان خیلی خونسرد جواب داد:
— گفتم نه.
سوران هم خودش را رساند و کنار سامان ایستاد.
— تمومش کن داداش. نصفهشبه، همه خوابن.
مهران نفسش را با حرص بیرون داد.
باران که هنوز داخل اتاق بود، زیر لب گفت:
— این نقشه قبل از اینکه شروع بشه، داره ما رو به کشتن میده. 😂
از انتهای راهرو صدای نیلا آمد:
— من هنوز چیزی به مامان بابا نگفتممم! 😭😂
سوران برگشت و گفت:
— پس برگرد اینجا تا مطمئن شیم! 😂
مهران:
— دقیقاً!
سامان:
— فقط آرومتر!
هر چهار نفر چند ثانیه به هم نگاه کردند.
و دوباره جلسه مخفیانهشان، وسط اتاق و نصفهشب، ادامه پیدا کرد...
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹حالا بیا اینجا کنار ضریح
سلام بر امام هادی علیه السلام
سلام بر پدر امام زمان، امام حسن عسکری علیه السلام
سلام بر مادر امام زمان نرجس خاتون
#سیدکاظم_روحبخش با من بیا کربلا
@seyyed_kazem_roohbakhsh
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_چهلهفتم
چند روز از زمانی که سمرا بیشتر وقتش را با مارسا میگذراند، گذشته بود.
در ظاهر اتفاق خاصی نیفتاده بود.
مارسا همچنان در میان گله رفتوآمد میکرد، به کارهای روزانه رسیدگی میکرد و با بقیه صحبت میکرد.
اما برای ماریا، چیزی تغییر کرده بود.
مارسا دیگر مثل قبل با آریان حرف نمیزد.
اگر آریان وارد جمع میشد، مارسا گاهی سکوت میکرد.
اگر آریان چیزی میگفت، جوابش کوتاهتر از قبل بود.
حتی بعضی وقتها نگاهش به آریان طوری بود که انگار هنوز یک سؤال بیجواب در ذهنش دارد.
ماریا چند بار متوجه این موضوع شده بود.
اما چیزی نمیگفت.
تا اینکه یک روز، آریان و مارسا دوباره در کنار هم قرار گرفتند.
آریان مشغول مرتب کردن وسایل گله بود که مارسا از کنار او رد شد.
آریان گفت:
«مارسا، میتونی یه لحظه کمکم کنی؟»
مارسا ایستاد.
«چی میخوای؟»
آریان کمی مکث کرد.
«اون چوب ها رو میخوام ببرم سمت محل آتیش .»
مارسا نگاه کوتاهی به طنابها انداخت.
«خودت ببر.»
آریان متعجب شد.
«باشه...»
مارسا راهش را ادامه داد.
آریان چند لحظه به رفتنش نگاه کرد.
چیزی نمیفهمید.
اما ماریا از دور تمام صحنه را دیده بود.
آرام جلو آمد.
«آریان؟»
آریان برگشت.
«جانم؟»
ماریا پرسید:
«باز با مارسا بحثتون شد؟»
آریان سرش را تکان داد.
«نه.»
«پس چرا اینجوری باهات حرف زد؟»
آریان آهی کشید.
«نمیدونم.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«از وقتی بیشتر با سمرا صحبت میکنه، رفتارش عوض شده.»
ماریا آرام گفت:
«منم همینو حس کردم.»
آریان به او نگاه کرد.
«تو هم؟»
ماریا سر تکان داد.
«آره.»
---
آن طرفتر، مارسا کنار سمرا ایستاده بود.
سمرا آرام پرسید:
«باز با آریان صحبت کردی؟»
مارسا گفت:
«آره.»
«چی گفت؟»
مارسا با ناراحتی جواب داد:
«هیچی. همون حرفهای همیشگی.»
سمرا چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«مارسا...»
«هوم؟»
«تو هنوز بهش اعتماد داری؟»
مارسا جواب نداد.
سمرا ادامه داد:
«من نمیگم آریان حتماً مقصره.»
مارسا به او نگاه کرد.
«پس چی میگی؟»
سمرا خیلی آرام گفت:
«میگم اگر خودت هنوز مطمئن نیستی، چرا باید وانمود کنی مطمئنی؟»
مارسا اخم کرد.
«من فقط... نمیدونم چی رو باور کنم.»
سمرا آهسته گفت:
«پس هنوز یه چیزی توی ذهنت هست.»
مارسا:
«آره.»
سمرا:
«همون سؤال قدیمی؟»
مارسا چیزی نگفت.
سمرا لبخند خیلی کوچکی زد.
«گاهی جواب یک سؤال، جلوی چشم آدمه... ولی چون نمیخواد باورش کنه، نمیبینتش.»
مارسا با ناراحتی گفت:
«من نمیخوام دربارهٔ آریان دوباره دعوا راه بندازم.»
سمرا گفت:
«منم نگفتم دعوا کن.»
بعد مکث کرد.
«فقط قبل از اینکه دوباره بهش اعتماد کنی، مطمئن شو چیزی رو ازت پنهان نکرده.»
مارسا سرش را پایین انداخت.
همین جمله کافی بود.
---
چند ساعت بعد، ماریا دیگر نتوانست صبر کند.
تصمیم گرفت خودش با سمرا صحبت کند.
سمرا را کمی دورتر از گله پیدا کرد.
ماریا جلو رفت.
«سمرا؟»
سمرا برگشت.
«بله؟»
ماریا لبخند کوچکی زد.
«میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟»
سمرا:
«حتماً.»
ماریا چند لحظه مکث کرد.
«تو و مارسا این روزها خیلی با هم صحبت میکنید، درسته؟»
سمرا لبخند زد.
«خب... آره. گاهی صحبت میکنیم.»
ماریا مستقیم پرسید:
«دربارهٔ چی؟»
لبخند سمرا برای لحظهای ثابت ماند.
اما خیلی زود دوباره طبیعی شد.
«چیز خاصی نیست.»
ماریا:
«مطمئنی؟»
سمرا آرام خندید.
«چرا باید چیزی باشه؟»
ماریا گفت:
«چون رفتار مارسا عوض شده.»
سمرا چیزی نگفت.
ماریا ادامه داد:
«از وقتی با تو بیشتر حرف میزنه، نسبت به آریان حساستر شده.»
سمرا نگاهش را به سمت دیگری برد.
«شاید فقط حال خودش خوب نیست.»
ماریا:
«نه.»
سمرا برگشت.
ماریا این بار جدیتر گفت:
«من خواهرشم. تغییر رفتارش رو میشناسم.»
سمرا چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«ماریا، من واقعاً نمیخوام بین شما اختلافی ایجاد بشه.»
ماریا:
«پس بهم بگو دربارهٔ چی حرف میزنید.»
سمرا آهسته گفت:
«بیشتر دربارهٔ گذشته.»
ماریا:
«کدوم قسمت گذشته؟»
سمرا مکث کرد.
«چیزهایی که خودت هم میدونی.»
ماریا اخم کرد.
«اگر میدونستم، ازت نمیپرسیدم.»
سمرا لبخند خیلی کوچکی زد.
«ماریا، من نمیخوام حرفهای مارسا رو برای بقیه تعریف کنم.»
ماریا:
«حتی برای من؟»
سمرا:
«حتی برای تو.»
ماریا چند لحظه به او خیره شد.
«پس موضوع مهمیه.»
سمرا سریع گفت:
«من چنین چیزی نگفتم.»
ماریا:
«ولی همین الان هم چیزی رو انکار نکردی.»
سمرا ساکت شد.
چند ثانیه بعد گفت:
«گاهی آدمها فقط نیاز دارن با کسی حرف بزنن.»
ماریا:
«و تو فقط گوش میدی؟»
سمرا مستقیم نگاهش کرد.
«بله.»
ماریا:
«هیچ نظری نمیدی؟»
سمرا لبخند زد.
«نظر دادن با گوش دادن فرق داره.»
ماریا چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_چهلهشتم
«سمرا... اگر چیزی دربارهٔ آریان به مارسا گفتی، امیدوارم مطمئن باشی که حقیقت داشته.»
سمرا کمی ابروهایش را بالا برد.
«من هیچوقت نگفتم آریان مقصره.»
ماریا:
«ولی شاید کاری کردی مارسا بیشتر بهش شک کنه.»
سمرا این بار چیزی نگفت.
همین سکوت، بیشتر از هر جوابی ماریا را نگران کرد.
ماریا آرام برگشت و رفت.
سمرا چند لحظه همانجا ایستاد.
وقتی مطمئن شد ماریا دور شده، نگاهش تغییر کرد.
لبخندش محو شد.
اما دوباره خودش را جمع کرد و به سمت گله رفت.
---
شب، ماریا کنار آریان نشست.
آریان پرسید:
«چی شد؟ با سمرا حرف زدی؟»
ماریا آهسته گفت:
«آره.»
«چی گفت؟»
ماریا چند لحظه سکوت کرد.
«هیچی که بتونم ثابتش کنم.»
آریان با تعجب پرسید:
«یعنی چی؟»
ماریا گفت:
«گفت دربارهٔ گذشته حرف میزنن.»
آریان اخم کرد.
«گذشته؟»
«آره.»
آریان چند لحظه ساکت ماند.
ماریا ادامه داد:
«هرچی بیشتر ازش پرسیدم، بیشتر جوابش رو عوض کرد.»
آریان آرام گفت:
«پس احتمالاً چیزی هست.»
ماریا سرش را تکان داد.
«منم همین فکر رو میکنم.»
آریان به دوردست نگاه کرد.
«مارسا دوباره داره به من شک میکنه.»
ماریا آرام گفت:
«ولی این بار فرق داره.»
آریان برگشت.
«چطور؟»
ماریا به سمت جایی که سمرا ایستاده بود نگاه کرد.
«این بار... فکر میکنم یک نفر داره به این شک دامن میزنه.»
آریان چیزی نگفت.
برای چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
آن طرف گله، مارسا کنار سمرا نشسته بود.
سمرا آرام چیزی در گوشش میگفت.
مارسا با چهرهای جدی گوش میداد.
و آریان از دور به آنها نگاه میکرد.
برای اولین بار، یک سؤال جدید در ذهنش شکل گرفت:
«سمرا واقعاً از مارسا چه میخواهد؟»
و درست همان لحظه، سمرا سرش را بلند کرد.
نگاهش برای یک لحظه با نگاه آریان تلاقی کرد.
نه لبخندی زد...
نه نگاهش را دزدید.
فقط چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد دوباره رو به مارسا کرد.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
اما آریان این بار دیگر مطمئن نبود.
شاید مشکل فقط سوءتفاهم مارسا نبود.
شاید کسی داشت آرامآرام این سوءتفاهم را به چیزی بزرگتر تبدیل میکرد...
و هیچکس هنوز نمیدانست هدف واقعی سمرا چیست. 👀
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_چهاردهم
فردا صبح همه بلند شدن بابا مامان خواستن برن خرید ومهران دوباره به باباش گفت که نمیاد بیاد بحث در خانه پیچید همه هر کحا خانه گوش میدادن
...
مهران هنوز جلوی پدر ایستاده بود و معلوم بود اصلاً قصد کوتاه آمدن ندارد.
مهران:
— بابا، ما فقط یه اردو داریم! چرا باید حتماً بیایم مهمونی؟
پدر، خیلی جدی:
— چون گفتم.
مهران:
— خب این که دلیل نشد!
سوران که کنار دیوار ایستاده بود، خواست چیزی بگوید:
— بابا راستش مهران—
سامان سریع دستش را گذاشت جلوی دهان سوران.
سوران با چشمهای گرد:
— مـمـم؟! 😐
سامان خیلی آهسته کنار گوشش گفت:
— هیچی نگو. به نفع خودته. برای منم بد میشه، برای تو هم. 😂
سوران دست سامان را کنار زد و زیرلب گفت:
— ولی دلم میخواد بگم!
سامان:
— نگو.
پدر هنوز چشم از مهران برنداشته بود.
پدر:
— اردو یه روز دیگه هم میتونه برگزار بشه. این مهمونی برای من مهمه و همه باید بیان.
مهران با عصبانیت:
— ولی چرا همیشه ما باید کوتاه بیایم؟!
پدر:
— چون این بار تصمیم من اینه.
مهران:
— یعنی حتی یه بار هم نمیشه خودمون انتخاب کنیم؟
پدر کمی مکث کرد، اما لحنش همچنان جدی بود:
— انتخاب؟ وقتی پای خانواده وسطه، بعضی وقتها باید مسئولیتپذیر باشین.
سوران دوباره خواست وسط بیاید:
— ولی بابا، اگه—
سامان این بار سریعتر دستش را گرفت و کشید عقب.
— سوران! گفتم هیچی نگو!
سوران با حرص زیر لب:
— خب من فقط میخواستم یه جمله بگم! 😑
سامان:
— همون یه جمله ممکنه سه تا دردسر درست کنه.
باران که تا آن لحظه ساکت مانده بود، آهسته گفت:
— راست میگه...
مهران برگشت سمت باران:
— تو هم طرف اونی؟
باران:
— من فقط نمیخوام امشب کارمون به دعوای بزرگتر بکشه. 😐
پدر نفس عمیقی کشید.
— فردا همه آماده باشین. ساعت حرکت رو امروز بهتون میگم.
بعد برگشت و از خانه بیرون رفت.
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
مهران به در خیره ماند.
همه رفتن طبقه بالا اتاق مهران
سوران آرام گفت:
— خب...
سامان:
— هیچی نگو.
سوران:
— هنوز هیچی نگفتم! 😂
مهران بالاخره برگشت سمتشان:
— من هنوز کوتاه نیومدم.
سامان عینکش را مرتب کرد:
— میدونستم.
باران:
— وای... باز شروع شد. 😂