#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_یازدهم
نیمهشب شده بود.
خانه تقریباً کاملاً ساکت بود؛ همه خواب بودند، جز چهار نفری که یواشکی در اتاق باران جمع شده بودند.
سامان، مهران و سوران روی زمین نشسته بودند و باران روبهرویشان بود. قرار بود بالاخره نقشهای پیدا کنند که فردا همزمان از مهمانی آقاخان فرار کنند و به اردو بروند.
باران آرام گفت:
— خب، باید یه چیزی باشه که بابا باور کنه. اگه بفهمه داریم دروغ میگیم، دیگه کارمون تمومه.
مهران گفت:
— من که هنوز میگم همون اول بگیم نمیایم.
سامان سریع گفت:
— نمیشه. بابا امروز کاملاً جدی بود.
سوران آهسته گفت:
— پس باید یه جوری باشه که خودش فکر کنه ما واقعاً نمیتونیم بریم.
باران کمی فکر کرد.
— مثلاً بگیم دانشگاه یه برنامه فوری گذاشته و حضورمون اجباریه؟
سامان سرش را تکان داد.
— ممکنه از دانشگاه سؤال کنن.
باران گفت:
— خب پس باید یه چیزی باشه که نتونن راحت بررسیش کنن...
مهران:
— مثلاً...
چند لحظه فکر کرد.
— ربوده شدن؟ 😐
باران و سامان همزمان:
— مهران! 😂
سوران خندهاش گرفت.
— حداقل این یکی رو دیگه من نگفتم! 😂
اما پشت در اتاق، نیلا یواشکی ایستاده بود و از لای در به حرفهایشان گوش میداد.
داخل اتاق، سامان داشت فکر میکرد که ناگهان حالت صورتش عوض شد.
مهران متوجه شد.
— چیشده؟
سامان انگشتش را جلوی لبش گذاشت.
— هیس...
بعد خیلی آرام از جایش بلند شد.
سعی کرد قدمهایش را طوری بردارد که صدایی ایجاد نکند.
به سمت در رفت.
نیلا هنوز پشت در ایستاده بود.
سامان دستگیره را گرفت و یکدفعه در را باز کرد.
— وای!
نیلا که اصلاً انتظارش را نداشت، تعادلش را از دست داد و افتاد داخل اتاق.
همه ساکت شدند.
مهران با عصبانیت از جا بلند شد.
— نیلا! پشت در چیکار میکردی؟!😡
نیلا دستپاچه گفت:
— من... ببخشید! الان میرم!
سوران سریع رفت سمتش و کمکش کرد بلند شود.
— خوبی؟
— آره...
سوران دستش را ول نکرد و او را آورد داخل اتاق.
بعد رو به سامان گفت:
— درو ببند.
سامان در را بست.
باران با تعجب به نیلا خیره شده بود.
— چرا پشت در وایساده بودی و حرفامونو گوش میکردی؟
مهران هنوز عصبانی بود و هر لحظه ممکن بود صدایش بالا برود.
سوران متوجه شد و سریع نشست کنار مهران تا اگر زیادی عصبانی شد، جلویش را بگیرد.
نیلا آرام گفت:
— کنجکاو شدم...
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با چشمهای کنجکاو به هر چهار نفر نگاه کرد.
— ولی واقعاً... نمیخواین فردا بیاین مهمونی؟ 😦
مهران با اخم گفت:
— نه.😠
نیلا با تعجب گفت:
— حتی تو؟!
مهران:
— مخصوصاً من!
سوران زیر لب گفت:
— حالا دیگه نیلا هم فهمید چه وضعیه... 😂
سامان آهسته گفت:
— خب، حالا که فهمیدی، بشین. شاید تو هم یه ایده داشته باشی.
نیلا نشست و گفت:
— من؟!
باران لبخند زد.
— آره. بالاخره تو هم جزو همین خانوادهای. 😂
نیلا چند لحظه به سقف نگاه کرد.
— خب...
همه منتظر ماندند.
نیلا گفت: ...
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_سیزدهم🤭
نیلا چند لحظه به چهار نفر نگاه کرد.
— راستش... من خیلی دوست دارم برم مهمونی.
مهران با اخم گفت:
— خب برو.
نیلا گفت:
— ولی...
مکث کرد.
— اگه شماها نمیاین، ممکنه مامان و بابا بفهمن.
مهران با عصبانیت گفت:
— یعنی چی ممکنه بفهمن؟!
باران سریع گفت:
— خب، نیلا میتونه بره. لازم نیست چیزی بگه.
نیلا بلند شد.
— باشه، پس من میرم...
هنوز دو قدم برنداشته بود که صدای مهران بلند شد:
— نهههه!
سوران فوراً دستش را جلوی دهان مهران گذاشت.
— چته تو؟! آروم! الان همه بیدار میشن!
مهران دست سوران را کنار زد و با عصبانیت زیر لب گفت:
— این دهنلقه! فردا همهچی رو میگه!
نیلا با ناراحتی گفت:
— من دهنلق نیستم! 😐
سوران:
— خب... یه کم هستی. 😂
— سوران!
سامان از جایش بلند شد.
— صبر کن.
رفت سمت نیلا.
— بیا.
مهران خواست بلند شود، اما سوران سریع دستش را گرفت.
— تو بشین.
بعد مهران با اشاره به باران گفت:
— نیلا بمونه.
باران هم گفت:
— نیلا، واستا یه لحظه.
نیلا برگشت.
سامان روبهرویش ایستاد. عینکش را برداشت و آرام تمیز کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
— خواهر قشنگ...
نیلا نگاهش کرد.
— تو که چیزی نمیگی، درسته؟
نیلا آرام به مهران نگاه کرد.
مهران همانجا نشسته بود و نگاهش طوری بود که کاملاً معلوم بود هنوز عصبانی است. 😐
نیلا کمی ترسید و آرام گفت:
— نه... 🥺
سامان لبخند کوچکی زد.
— آفرین، خواهر خوبم. حالا برو بخواب.
نیلا سرش را تکان داد و خواست از اتاق خارج شود.
اما همین که از کنار مهران رد شد، مهران ناگهان از جا بلند شد.
سوران خواست جلویش را بگیرد.
— مهران، وایسا!
اما مهران خودش را کنار کشید و به سمت نیلا رفت.
نیلا چشمهایش گرد شد.
— وای! 😦
و سریع دوید سمت راهرو.
مهران پشت سرش راه افتاد.
— نیلااا! وایسا!
سوران با عجله بلند شد.
— مهران، بیخیال شو!
مهران به سمت در رفت، اما قبل از اینکه به نیلا برسد، سامان جلویش ایستاد.
مهران ایستاد.
— برو کنار، سامان.
سامان تکان نخورد.
— نه.
مهران با عصبانیت گفت:
— سامان!
سامان خیلی خونسرد جواب داد:
— گفتم نه.
سوران هم خودش را رساند و کنار سامان ایستاد.
— تمومش کن داداش. نصفهشبه، همه خوابن.
مهران نفسش را با حرص بیرون داد.
باران که هنوز داخل اتاق بود، زیر لب گفت:
— این نقشه قبل از اینکه شروع بشه، داره ما رو به کشتن میده. 😂
از انتهای راهرو صدای نیلا آمد:
— من هنوز چیزی به مامان بابا نگفتممم! 😭😂
سوران برگشت و گفت:
— پس برگرد اینجا تا مطمئن شیم! 😂
مهران:
— دقیقاً!
سامان:
— فقط آرومتر!
هر چهار نفر چند ثانیه به هم نگاه کردند.
و دوباره جلسه مخفیانهشان، وسط اتاق و نصفهشب، ادامه پیدا کرد...
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹حالا بیا اینجا کنار ضریح
سلام بر امام هادی علیه السلام
سلام بر پدر امام زمان، امام حسن عسکری علیه السلام
سلام بر مادر امام زمان نرجس خاتون
#سیدکاظم_روحبخش با من بیا کربلا
@seyyed_kazem_roohbakhsh
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_چهلهفتم
چند روز از زمانی که سمرا بیشتر وقتش را با مارسا میگذراند، گذشته بود.
در ظاهر اتفاق خاصی نیفتاده بود.
مارسا همچنان در میان گله رفتوآمد میکرد، به کارهای روزانه رسیدگی میکرد و با بقیه صحبت میکرد.
اما برای ماریا، چیزی تغییر کرده بود.
مارسا دیگر مثل قبل با آریان حرف نمیزد.
اگر آریان وارد جمع میشد، مارسا گاهی سکوت میکرد.
اگر آریان چیزی میگفت، جوابش کوتاهتر از قبل بود.
حتی بعضی وقتها نگاهش به آریان طوری بود که انگار هنوز یک سؤال بیجواب در ذهنش دارد.
ماریا چند بار متوجه این موضوع شده بود.
اما چیزی نمیگفت.
تا اینکه یک روز، آریان و مارسا دوباره در کنار هم قرار گرفتند.
آریان مشغول مرتب کردن وسایل گله بود که مارسا از کنار او رد شد.
آریان گفت:
«مارسا، میتونی یه لحظه کمکم کنی؟»
مارسا ایستاد.
«چی میخوای؟»
آریان کمی مکث کرد.
«اون چوب ها رو میخوام ببرم سمت محل آتیش .»
مارسا نگاه کوتاهی به طنابها انداخت.
«خودت ببر.»
آریان متعجب شد.
«باشه...»
مارسا راهش را ادامه داد.
آریان چند لحظه به رفتنش نگاه کرد.
چیزی نمیفهمید.
اما ماریا از دور تمام صحنه را دیده بود.
آرام جلو آمد.
«آریان؟»
آریان برگشت.
«جانم؟»
ماریا پرسید:
«باز با مارسا بحثتون شد؟»
آریان سرش را تکان داد.
«نه.»
«پس چرا اینجوری باهات حرف زد؟»
آریان آهی کشید.
«نمیدونم.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«از وقتی بیشتر با سمرا صحبت میکنه، رفتارش عوض شده.»
ماریا آرام گفت:
«منم همینو حس کردم.»
آریان به او نگاه کرد.
«تو هم؟»
ماریا سر تکان داد.
«آره.»
---
آن طرفتر، مارسا کنار سمرا ایستاده بود.
سمرا آرام پرسید:
«باز با آریان صحبت کردی؟»
مارسا گفت:
«آره.»
«چی گفت؟»
مارسا با ناراحتی جواب داد:
«هیچی. همون حرفهای همیشگی.»
سمرا چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«مارسا...»
«هوم؟»
«تو هنوز بهش اعتماد داری؟»
مارسا جواب نداد.
سمرا ادامه داد:
«من نمیگم آریان حتماً مقصره.»
مارسا به او نگاه کرد.
«پس چی میگی؟»
سمرا خیلی آرام گفت:
«میگم اگر خودت هنوز مطمئن نیستی، چرا باید وانمود کنی مطمئنی؟»
مارسا اخم کرد.
«من فقط... نمیدونم چی رو باور کنم.»
سمرا آهسته گفت:
«پس هنوز یه چیزی توی ذهنت هست.»
مارسا:
«آره.»
سمرا:
«همون سؤال قدیمی؟»
مارسا چیزی نگفت.
سمرا لبخند خیلی کوچکی زد.
«گاهی جواب یک سؤال، جلوی چشم آدمه... ولی چون نمیخواد باورش کنه، نمیبینتش.»
مارسا با ناراحتی گفت:
«من نمیخوام دربارهٔ آریان دوباره دعوا راه بندازم.»
سمرا گفت:
«منم نگفتم دعوا کن.»
بعد مکث کرد.
«فقط قبل از اینکه دوباره بهش اعتماد کنی، مطمئن شو چیزی رو ازت پنهان نکرده.»
مارسا سرش را پایین انداخت.
همین جمله کافی بود.
---
چند ساعت بعد، ماریا دیگر نتوانست صبر کند.
تصمیم گرفت خودش با سمرا صحبت کند.
سمرا را کمی دورتر از گله پیدا کرد.
ماریا جلو رفت.
«سمرا؟»
سمرا برگشت.
«بله؟»
ماریا لبخند کوچکی زد.
«میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟»
سمرا:
«حتماً.»
ماریا چند لحظه مکث کرد.
«تو و مارسا این روزها خیلی با هم صحبت میکنید، درسته؟»
سمرا لبخند زد.
«خب... آره. گاهی صحبت میکنیم.»
ماریا مستقیم پرسید:
«دربارهٔ چی؟»
لبخند سمرا برای لحظهای ثابت ماند.
اما خیلی زود دوباره طبیعی شد.
«چیز خاصی نیست.»
ماریا:
«مطمئنی؟»
سمرا آرام خندید.
«چرا باید چیزی باشه؟»
ماریا گفت:
«چون رفتار مارسا عوض شده.»
سمرا چیزی نگفت.
ماریا ادامه داد:
«از وقتی با تو بیشتر حرف میزنه، نسبت به آریان حساستر شده.»
سمرا نگاهش را به سمت دیگری برد.
«شاید فقط حال خودش خوب نیست.»
ماریا:
«نه.»
سمرا برگشت.
ماریا این بار جدیتر گفت:
«من خواهرشم. تغییر رفتارش رو میشناسم.»
سمرا چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«ماریا، من واقعاً نمیخوام بین شما اختلافی ایجاد بشه.»
ماریا:
«پس بهم بگو دربارهٔ چی حرف میزنید.»
سمرا آهسته گفت:
«بیشتر دربارهٔ گذشته.»
ماریا:
«کدوم قسمت گذشته؟»
سمرا مکث کرد.
«چیزهایی که خودت هم میدونی.»
ماریا اخم کرد.
«اگر میدونستم، ازت نمیپرسیدم.»
سمرا لبخند خیلی کوچکی زد.
«ماریا، من نمیخوام حرفهای مارسا رو برای بقیه تعریف کنم.»
ماریا:
«حتی برای من؟»
سمرا:
«حتی برای تو.»
ماریا چند لحظه به او خیره شد.
«پس موضوع مهمیه.»
سمرا سریع گفت:
«من چنین چیزی نگفتم.»
ماریا:
«ولی همین الان هم چیزی رو انکار نکردی.»
سمرا ساکت شد.
چند ثانیه بعد گفت:
«گاهی آدمها فقط نیاز دارن با کسی حرف بزنن.»
ماریا:
«و تو فقط گوش میدی؟»
سمرا مستقیم نگاهش کرد.
«بله.»
ماریا:
«هیچ نظری نمیدی؟»
سمرا لبخند زد.
«نظر دادن با گوش دادن فرق داره.»
ماریا چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_چهلهشتم
«سمرا... اگر چیزی دربارهٔ آریان به مارسا گفتی، امیدوارم مطمئن باشی که حقیقت داشته.»
سمرا کمی ابروهایش را بالا برد.
«من هیچوقت نگفتم آریان مقصره.»
ماریا:
«ولی شاید کاری کردی مارسا بیشتر بهش شک کنه.»
سمرا این بار چیزی نگفت.
همین سکوت، بیشتر از هر جوابی ماریا را نگران کرد.
ماریا آرام برگشت و رفت.
سمرا چند لحظه همانجا ایستاد.
وقتی مطمئن شد ماریا دور شده، نگاهش تغییر کرد.
لبخندش محو شد.
اما دوباره خودش را جمع کرد و به سمت گله رفت.
---
شب، ماریا کنار آریان نشست.
آریان پرسید:
«چی شد؟ با سمرا حرف زدی؟»
ماریا آهسته گفت:
«آره.»
«چی گفت؟»
ماریا چند لحظه سکوت کرد.
«هیچی که بتونم ثابتش کنم.»
آریان با تعجب پرسید:
«یعنی چی؟»
ماریا گفت:
«گفت دربارهٔ گذشته حرف میزنن.»
آریان اخم کرد.
«گذشته؟»
«آره.»
آریان چند لحظه ساکت ماند.
ماریا ادامه داد:
«هرچی بیشتر ازش پرسیدم، بیشتر جوابش رو عوض کرد.»
آریان آرام گفت:
«پس احتمالاً چیزی هست.»
ماریا سرش را تکان داد.
«منم همین فکر رو میکنم.»
آریان به دوردست نگاه کرد.
«مارسا دوباره داره به من شک میکنه.»
ماریا آرام گفت:
«ولی این بار فرق داره.»
آریان برگشت.
«چطور؟»
ماریا به سمت جایی که سمرا ایستاده بود نگاه کرد.
«این بار... فکر میکنم یک نفر داره به این شک دامن میزنه.»
آریان چیزی نگفت.
برای چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
آن طرف گله، مارسا کنار سمرا نشسته بود.
سمرا آرام چیزی در گوشش میگفت.
مارسا با چهرهای جدی گوش میداد.
و آریان از دور به آنها نگاه میکرد.
برای اولین بار، یک سؤال جدید در ذهنش شکل گرفت:
«سمرا واقعاً از مارسا چه میخواهد؟»
و درست همان لحظه، سمرا سرش را بلند کرد.
نگاهش برای یک لحظه با نگاه آریان تلاقی کرد.
نه لبخندی زد...
نه نگاهش را دزدید.
فقط چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد دوباره رو به مارسا کرد.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
اما آریان این بار دیگر مطمئن نبود.
شاید مشکل فقط سوءتفاهم مارسا نبود.
شاید کسی داشت آرامآرام این سوءتفاهم را به چیزی بزرگتر تبدیل میکرد...
و هیچکس هنوز نمیدانست هدف واقعی سمرا چیست. 👀
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_چهاردهم
فردا صبح همه بلند شدن بابا مامان خواستن برن خرید ومهران دوباره به باباش گفت که نمیاد بیاد بحث در خانه پیچید همه هر کحا خانه گوش میدادن
...
مهران هنوز جلوی پدر ایستاده بود و معلوم بود اصلاً قصد کوتاه آمدن ندارد.
مهران:
— بابا، ما فقط یه اردو داریم! چرا باید حتماً بیایم مهمونی؟
پدر، خیلی جدی:
— چون گفتم.
مهران:
— خب این که دلیل نشد!
سوران که کنار دیوار ایستاده بود، خواست چیزی بگوید:
— بابا راستش مهران—
سامان سریع دستش را گذاشت جلوی دهان سوران.
سوران با چشمهای گرد:
— مـمـم؟! 😐
سامان خیلی آهسته کنار گوشش گفت:
— هیچی نگو. به نفع خودته. برای منم بد میشه، برای تو هم. 😂
سوران دست سامان را کنار زد و زیرلب گفت:
— ولی دلم میخواد بگم!
سامان:
— نگو.
پدر هنوز چشم از مهران برنداشته بود.
پدر:
— اردو یه روز دیگه هم میتونه برگزار بشه. این مهمونی برای من مهمه و همه باید بیان.
مهران با عصبانیت:
— ولی چرا همیشه ما باید کوتاه بیایم؟!
پدر:
— چون این بار تصمیم من اینه.
مهران:
— یعنی حتی یه بار هم نمیشه خودمون انتخاب کنیم؟
پدر کمی مکث کرد، اما لحنش همچنان جدی بود:
— انتخاب؟ وقتی پای خانواده وسطه، بعضی وقتها باید مسئولیتپذیر باشین.
سوران دوباره خواست وسط بیاید:
— ولی بابا، اگه—
سامان این بار سریعتر دستش را گرفت و کشید عقب.
— سوران! گفتم هیچی نگو!
سوران با حرص زیر لب:
— خب من فقط میخواستم یه جمله بگم! 😑
سامان:
— همون یه جمله ممکنه سه تا دردسر درست کنه.
باران که تا آن لحظه ساکت مانده بود، آهسته گفت:
— راست میگه...
مهران برگشت سمت باران:
— تو هم طرف اونی؟
باران:
— من فقط نمیخوام امشب کارمون به دعوای بزرگتر بکشه. 😐
پدر نفس عمیقی کشید.
— فردا همه آماده باشین. ساعت حرکت رو امروز بهتون میگم.
بعد برگشت و از خانه بیرون رفت.
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
مهران به در خیره ماند.
همه رفتن طبقه بالا اتاق مهران
سوران آرام گفت:
— خب...
سامان:
— هیچی نگو.
سوران:
— هنوز هیچی نگفتم! 😂
مهران بالاخره برگشت سمتشان:
— من هنوز کوتاه نیومدم.
سامان عینکش را مرتب کرد:
— میدونستم.
باران:
— وای... باز شروع شد. 😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_پانزدهم
مهران بعد از رفتن پدر، هنوز همانجا نشسته بود و با قیافهای درهم به یک نقطه خیره شده بود.
هیچکس جرئت نمیکرد چیزی بهش بگه.
سامان مشغول مرتب کردن عینکش بود، باران هم هر چند لحظه یکبار یواشکی به مهران نگاه میکرد و سوران ساکت گوشه اتاق نشسته بود.
همان موقع در باز شد و نیلا وارد شد.
نیلا چون سامان و مهران خیلی شبیه هم بودنبه چهره شون دقت نکرد، رفت و کنار مهران نشست.
— سامان؟
مهران سرش را آرام به طرفش چرخاند.
چند لحظه به نیلا نگاه کرد... بعد یک لبخند شیطنتآمیز گوشه لبش نشست.
— نیلا... خواهرم خوبی؟ 😏
نیلا بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
— آره سامان، خوبم. چی شده؟ ناراحت نباش دیگه...
باران یکدفعه زد زیر خنده.
مهران فوراً با جدیت به باران نگاه کرد؛ نگاهی که کاملاً معنیاش این بود:
«یه کلمه بگی، همهچی رو لو میدی.» 😂
باران سریع خندهاش را جمع کرد و لبش را گاز گرفت.
نیلا کمکم ابروهایش را درهم کشید.
صدای کنار گوشش...
لحنش...
و از همه مهمتر، آن سکوت عجیب...
آرام سرش را چرخاند.
چشمش افتاد به مهران.
خشکش زد.
— اِ...
مهران با همان لبخند شیطنتآمیز نگاهش کرد.
نیلا:
— تـ... تو مهرانی؟! 😳
مهران:
— بالاخره فهمیدی؟ 😂
نیلا آرام خواست از جایش بلند شود.
اما مهران دستش را گرفت و دوباره نشاندش.
— بشین!
نیلا:
— مهران ول کن!
همان لحظه سامان از جایش بلند شد.
— مهران، ولش کن.
مهران حتی نگاهش هم نکرد.
— ببین داداش، من لطفاً ازت میخوام ساکت شی.
بعد به سوران اشاره کرد.
— سوران، اینا رو از اتاقم ببر بیرون.
سوران با تعجب:
— هر دوتاشونو؟
مهران:
— آره. سامان و باران.
سامان خواست چیزی بگوید، اما سوران جلو آمد و گفت:
— خب خب، شنیدین دیگه. بیرون! 😂
سامان با نارضایتی از اتاق بیرون رفت و باران هم پشت سرش آمد.
سوران آخرین نفر بود. دستگیره را گرفت، نگاهی به مهران و نیلا انداخت و با یک لبخند شیطنتآمیز گفت:
— بهبه... خانوم خانوما... 😏
نیلا:
— سورااان! 😑
سوران خندید و در را بست.
مهران و نیلا سوران تنها ماندند.
نیلا آرام برگشت سمت مهران.
— حالا چی میخوای؟ 😐
مهران تکیه داد به صندلی و گفت:
— هیچی... فقط میخوام یه گفتوگوی خیلی دوستانه با خواهر کوچولوم داشته باشم. 😏
نیلا:
— من از این «دوستانه»ها میترسم! 😭😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_شانزدهم
سوران برخلاف سامان و باران، از اتاق بیرون نرفت. همانجا ماند و با لبخند به مهران نگاه کرد.
نیلا که هنوز کنار مهران نشسته بود، کمکم متوجه شد اوضاع اصلاً به نفعش نیست.
مهران با لحن شیطنتآمیزی گفت:
— نیلا...
نیلا با بغض:
— داداش... به خدا من چیزی نگفتم... 🥺
مهران نگاهی به سوران انداخت.
فقط همان یک نگاه کافی بود.
سوران لبخند زد و بدون حرف رفت سمت حمام خصوصی مهران.
چند لحظه بعد با یک لیوان پر از آب و کف برگشت.
نیلا با دیدن لیوان، چشمهایش گرد شد.
— نه...
سوران:
— خب... وقت شوخیه! 😂
نیلا فوراً عقب رفت:
— نههههههههه! مهران نه!
مهران دستش را جلوی دهان نیلا گرفت و گفت:
— هیسسس... یکم دیگه تموم میشه. 😂
نیلا با بغض:
— نه نه! موهام نه! 😭
اما سوران لیوان را بالا برد و آبِ کفآلود را روی سر نیلا ریخت.
— تموم شد! 😂
مهران و سوران هر دو زدند زیر خنده.
نیلا با موهای خیس و کفآلود، چند لحظه مات ماند.
بعد با بغض گفت:
— شما دوتا خیلی بدین! 😭
و سریع از اتاق بیرون رفت.
صدای قدمهایش در راهرو دور شد.
خنده مهران کمکم قطع شد.
سوران هم به در نگاه کرد و گفت:
— فکر کنم یکم زیادی ناراحت شد...
مهران چیزی نگفت و فقط به در خیره ماند.
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_هفدهم
سوران در حالی که تکهای میوه میخورد، نگاهی به در انداخت.
— مهران... ناراحتش کردیم؟
مهران لم داده بود و سرش توی گوشی بود. حتی سرش را هم بالا نیاورد.
— با پوزخند گفت:
— برام مهم نیست. حقشه.
سوران چند لحظه ساکت ماند.
— من نمیدونستم اینقدر ناراحت میشه...
مهران بالاخره سرش را از گوشی بلند کرد و با تعجب نگاهش کرد.
— تو چرا اینقدر زود جا میزنی؟!
سوران شانه بالا انداخت:
— خب... فکر کردم فقط یه شوخی معمولیه.
آن طرف خانه، نیلا خودش را به اتاق سامان رسانده بود.
سامان تا چشمش به او افتاد، با تعجب گفت:
— وای خدا... این دوتا واقعاً کتک میخوان. 🩴😂
نیلا با چشمهای اشکی گفت:
— سامان...
سامان فوراً جدی شد.
— بیا بشین. چی شده؟
نیلا همه ماجرا را تعریف کرد.
سامان که تا آن لحظه ساکت گوش داده بود، عصبانی شد.
— واقعاً این کارو باهات کردن؟
نیلا سرش را پایین انداخت.
— آره...
سامان آهی کشید و گفت:
— باشه. اول برو حموم و خودت رو تمیز کن. بعد با هم حرف میزنیم.
همان موقع باران وارد اتاق شد.
تا چشمش به نیلا افتاد، سریع پرسید:
— چی شده؟ چرا گریه کردی؟
نیلا دوباره همهچیز را تعریف کرد.
باران با شنیدن حرفهایش حسابی ناراحت و عصبانی شد.
— واقعاً که...
از اتاق بیرون زد و مستقیم رفت سمت اتاق مهران.
در را باز کرد.
سوران روی صندلی نشسته بود و میوه میخورد و مهران هم لم داده بود و با گوشی کار میکرد.
باران با عصبانیت گفت:
— شما دوتا خیلی احمقین! این چه شوخیه؟!
مهران سرش را بلند کرد و با همان پوزخند گفت:
— حقشه.
باران با ناباوری نگاهش کرد.
— حقشه؟! نیلا داشت گریه میکرد!
سوران آرام گفت:
— من... واقعاً نمیدونستم اینقدر ناراحت میشه.
باران برگشت سمت سوران:
— خب حالا فهمیدی!
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، از اتاق بیرون رفت.
مهران چند لحظه به سوران نگاه کرد.
سوران هم چیزی نگفت.
در همین فاصله، سامان نیلا را تا حمام همراهی کرده بود تا خودش موهایش را تمیز کند.
نیلا وقتی موهایش را نگاه کرد، بغضش بیشتر شد. موهایش بهخاطر کف و گرههایی که ایجاد شده بود، بههم ریخته بود و مرتب کردنشان سخت شده بود.
سامان از پشت در گفت:
— نیلا، اگه درست نمیشه، عجله نکن. یه راهی پیدا میکنیم.
اما نیلا بعد از مدتی مجبور شد برای مرتب شدن موهای آسیبدیدهاش، کمی از طول موهایش را کوتاه کند.
وقتی از حمام بیرون آمد، ساکت بود.
سامان و باران به او نگاه کردند.
باران آهسته گفت:
— نیلا...
نیلا فقط جواب داد:
— دیگه نمیخوام باهاشون حرف بزنم.
سامان عینکش را جابهجا کرد و با جدیت گفت:
— این بار من با مهران حرف میزنم.
یک کسی که بهترین رویای زندگیم بود برام شبیه ریحانه بود آرامش بخش
دیدین....
(یک چیزی نداری نمیتونی درکش
کنی وای بحال اونی که داشته و دیگه ندارش💔)
مثل کربلا میگه ؛
اونایی که رفتن کربلا یک بار دیدن
وای بحال اونایی که نرفتن چه دلی دارن..
درست نیست☝️🏻❣
وای بحال اونایی که رفتن و دوباره دل تنگشن چون بهش وابسته میشن❤️🩹