#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_چهلهفتم
چند روز از زمانی که سمرا بیشتر وقتش را با مارسا میگذراند، گذشته بود.
در ظاهر اتفاق خاصی نیفتاده بود.
مارسا همچنان در میان گله رفتوآمد میکرد، به کارهای روزانه رسیدگی میکرد و با بقیه صحبت میکرد.
اما برای ماریا، چیزی تغییر کرده بود.
مارسا دیگر مثل قبل با آریان حرف نمیزد.
اگر آریان وارد جمع میشد، مارسا گاهی سکوت میکرد.
اگر آریان چیزی میگفت، جوابش کوتاهتر از قبل بود.
حتی بعضی وقتها نگاهش به آریان طوری بود که انگار هنوز یک سؤال بیجواب در ذهنش دارد.
ماریا چند بار متوجه این موضوع شده بود.
اما چیزی نمیگفت.
تا اینکه یک روز، آریان و مارسا دوباره در کنار هم قرار گرفتند.
آریان مشغول مرتب کردن وسایل گله بود که مارسا از کنار او رد شد.
آریان گفت:
«مارسا، میتونی یه لحظه کمکم کنی؟»
مارسا ایستاد.
«چی میخوای؟»
آریان کمی مکث کرد.
«اون چوب ها رو میخوام ببرم سمت محل آتیش .»
مارسا نگاه کوتاهی به طنابها انداخت.
«خودت ببر.»
آریان متعجب شد.
«باشه...»
مارسا راهش را ادامه داد.
آریان چند لحظه به رفتنش نگاه کرد.
چیزی نمیفهمید.
اما ماریا از دور تمام صحنه را دیده بود.
آرام جلو آمد.
«آریان؟»
آریان برگشت.
«جانم؟»
ماریا پرسید:
«باز با مارسا بحثتون شد؟»
آریان سرش را تکان داد.
«نه.»
«پس چرا اینجوری باهات حرف زد؟»
آریان آهی کشید.
«نمیدونم.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«از وقتی بیشتر با سمرا صحبت میکنه، رفتارش عوض شده.»
ماریا آرام گفت:
«منم همینو حس کردم.»
آریان به او نگاه کرد.
«تو هم؟»
ماریا سر تکان داد.
«آره.»
---
آن طرفتر، مارسا کنار سمرا ایستاده بود.
سمرا آرام پرسید:
«باز با آریان صحبت کردی؟»
مارسا گفت:
«آره.»
«چی گفت؟»
مارسا با ناراحتی جواب داد:
«هیچی. همون حرفهای همیشگی.»
سمرا چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«مارسا...»
«هوم؟»
«تو هنوز بهش اعتماد داری؟»
مارسا جواب نداد.
سمرا ادامه داد:
«من نمیگم آریان حتماً مقصره.»
مارسا به او نگاه کرد.
«پس چی میگی؟»
سمرا خیلی آرام گفت:
«میگم اگر خودت هنوز مطمئن نیستی، چرا باید وانمود کنی مطمئنی؟»
مارسا اخم کرد.
«من فقط... نمیدونم چی رو باور کنم.»
سمرا آهسته گفت:
«پس هنوز یه چیزی توی ذهنت هست.»
مارسا:
«آره.»
سمرا:
«همون سؤال قدیمی؟»
مارسا چیزی نگفت.
سمرا لبخند خیلی کوچکی زد.
«گاهی جواب یک سؤال، جلوی چشم آدمه... ولی چون نمیخواد باورش کنه، نمیبینتش.»
مارسا با ناراحتی گفت:
«من نمیخوام دربارهٔ آریان دوباره دعوا راه بندازم.»
سمرا گفت:
«منم نگفتم دعوا کن.»
بعد مکث کرد.
«فقط قبل از اینکه دوباره بهش اعتماد کنی، مطمئن شو چیزی رو ازت پنهان نکرده.»
مارسا سرش را پایین انداخت.
همین جمله کافی بود.
---
چند ساعت بعد، ماریا دیگر نتوانست صبر کند.
تصمیم گرفت خودش با سمرا صحبت کند.
سمرا را کمی دورتر از گله پیدا کرد.
ماریا جلو رفت.
«سمرا؟»
سمرا برگشت.
«بله؟»
ماریا لبخند کوچکی زد.
«میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟»
سمرا:
«حتماً.»
ماریا چند لحظه مکث کرد.
«تو و مارسا این روزها خیلی با هم صحبت میکنید، درسته؟»
سمرا لبخند زد.
«خب... آره. گاهی صحبت میکنیم.»
ماریا مستقیم پرسید:
«دربارهٔ چی؟»
لبخند سمرا برای لحظهای ثابت ماند.
اما خیلی زود دوباره طبیعی شد.
«چیز خاصی نیست.»
ماریا:
«مطمئنی؟»
سمرا آرام خندید.
«چرا باید چیزی باشه؟»
ماریا گفت:
«چون رفتار مارسا عوض شده.»
سمرا چیزی نگفت.
ماریا ادامه داد:
«از وقتی با تو بیشتر حرف میزنه، نسبت به آریان حساستر شده.»
سمرا نگاهش را به سمت دیگری برد.
«شاید فقط حال خودش خوب نیست.»
ماریا:
«نه.»
سمرا برگشت.
ماریا این بار جدیتر گفت:
«من خواهرشم. تغییر رفتارش رو میشناسم.»
سمرا چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«ماریا، من واقعاً نمیخوام بین شما اختلافی ایجاد بشه.»
ماریا:
«پس بهم بگو دربارهٔ چی حرف میزنید.»
سمرا آهسته گفت:
«بیشتر دربارهٔ گذشته.»
ماریا:
«کدوم قسمت گذشته؟»
سمرا مکث کرد.
«چیزهایی که خودت هم میدونی.»
ماریا اخم کرد.
«اگر میدونستم، ازت نمیپرسیدم.»
سمرا لبخند خیلی کوچکی زد.
«ماریا، من نمیخوام حرفهای مارسا رو برای بقیه تعریف کنم.»
ماریا:
«حتی برای من؟»
سمرا:
«حتی برای تو.»
ماریا چند لحظه به او خیره شد.
«پس موضوع مهمیه.»
سمرا سریع گفت:
«من چنین چیزی نگفتم.»
ماریا:
«ولی همین الان هم چیزی رو انکار نکردی.»
سمرا ساکت شد.
چند ثانیه بعد گفت:
«گاهی آدمها فقط نیاز دارن با کسی حرف بزنن.»
ماریا:
«و تو فقط گوش میدی؟»
سمرا مستقیم نگاهش کرد.
«بله.»
ماریا:
«هیچ نظری نمیدی؟»
سمرا لبخند زد.
«نظر دادن با گوش دادن فرق داره.»
ماریا چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
#سرزمینافسانهایاسبها
#قسمت_چهلهشتم
«سمرا... اگر چیزی دربارهٔ آریان به مارسا گفتی، امیدوارم مطمئن باشی که حقیقت داشته.»
سمرا کمی ابروهایش را بالا برد.
«من هیچوقت نگفتم آریان مقصره.»
ماریا:
«ولی شاید کاری کردی مارسا بیشتر بهش شک کنه.»
سمرا این بار چیزی نگفت.
همین سکوت، بیشتر از هر جوابی ماریا را نگران کرد.
ماریا آرام برگشت و رفت.
سمرا چند لحظه همانجا ایستاد.
وقتی مطمئن شد ماریا دور شده، نگاهش تغییر کرد.
لبخندش محو شد.
اما دوباره خودش را جمع کرد و به سمت گله رفت.
---
شب، ماریا کنار آریان نشست.
آریان پرسید:
«چی شد؟ با سمرا حرف زدی؟»
ماریا آهسته گفت:
«آره.»
«چی گفت؟»
ماریا چند لحظه سکوت کرد.
«هیچی که بتونم ثابتش کنم.»
آریان با تعجب پرسید:
«یعنی چی؟»
ماریا گفت:
«گفت دربارهٔ گذشته حرف میزنن.»
آریان اخم کرد.
«گذشته؟»
«آره.»
آریان چند لحظه ساکت ماند.
ماریا ادامه داد:
«هرچی بیشتر ازش پرسیدم، بیشتر جوابش رو عوض کرد.»
آریان آرام گفت:
«پس احتمالاً چیزی هست.»
ماریا سرش را تکان داد.
«منم همین فکر رو میکنم.»
آریان به دوردست نگاه کرد.
«مارسا دوباره داره به من شک میکنه.»
ماریا آرام گفت:
«ولی این بار فرق داره.»
آریان برگشت.
«چطور؟»
ماریا به سمت جایی که سمرا ایستاده بود نگاه کرد.
«این بار... فکر میکنم یک نفر داره به این شک دامن میزنه.»
آریان چیزی نگفت.
برای چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
آن طرف گله، مارسا کنار سمرا نشسته بود.
سمرا آرام چیزی در گوشش میگفت.
مارسا با چهرهای جدی گوش میداد.
و آریان از دور به آنها نگاه میکرد.
برای اولین بار، یک سؤال جدید در ذهنش شکل گرفت:
«سمرا واقعاً از مارسا چه میخواهد؟»
و درست همان لحظه، سمرا سرش را بلند کرد.
نگاهش برای یک لحظه با نگاه آریان تلاقی کرد.
نه لبخندی زد...
نه نگاهش را دزدید.
فقط چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد دوباره رو به مارسا کرد.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
اما آریان این بار دیگر مطمئن نبود.
شاید مشکل فقط سوءتفاهم مارسا نبود.
شاید کسی داشت آرامآرام این سوءتفاهم را به چیزی بزرگتر تبدیل میکرد...
و هیچکس هنوز نمیدانست هدف واقعی سمرا چیست. 👀
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_چهاردهم
فردا صبح همه بلند شدن بابا مامان خواستن برن خرید ومهران دوباره به باباش گفت که نمیاد بیاد بحث در خانه پیچید همه هر کحا خانه گوش میدادن
...
مهران هنوز جلوی پدر ایستاده بود و معلوم بود اصلاً قصد کوتاه آمدن ندارد.
مهران:
— بابا، ما فقط یه اردو داریم! چرا باید حتماً بیایم مهمونی؟
پدر، خیلی جدی:
— چون گفتم.
مهران:
— خب این که دلیل نشد!
سوران که کنار دیوار ایستاده بود، خواست چیزی بگوید:
— بابا راستش مهران—
سامان سریع دستش را گذاشت جلوی دهان سوران.
سوران با چشمهای گرد:
— مـمـم؟! 😐
سامان خیلی آهسته کنار گوشش گفت:
— هیچی نگو. به نفع خودته. برای منم بد میشه، برای تو هم. 😂
سوران دست سامان را کنار زد و زیرلب گفت:
— ولی دلم میخواد بگم!
سامان:
— نگو.
پدر هنوز چشم از مهران برنداشته بود.
پدر:
— اردو یه روز دیگه هم میتونه برگزار بشه. این مهمونی برای من مهمه و همه باید بیان.
مهران با عصبانیت:
— ولی چرا همیشه ما باید کوتاه بیایم؟!
پدر:
— چون این بار تصمیم من اینه.
مهران:
— یعنی حتی یه بار هم نمیشه خودمون انتخاب کنیم؟
پدر کمی مکث کرد، اما لحنش همچنان جدی بود:
— انتخاب؟ وقتی پای خانواده وسطه، بعضی وقتها باید مسئولیتپذیر باشین.
سوران دوباره خواست وسط بیاید:
— ولی بابا، اگه—
سامان این بار سریعتر دستش را گرفت و کشید عقب.
— سوران! گفتم هیچی نگو!
سوران با حرص زیر لب:
— خب من فقط میخواستم یه جمله بگم! 😑
سامان:
— همون یه جمله ممکنه سه تا دردسر درست کنه.
باران که تا آن لحظه ساکت مانده بود، آهسته گفت:
— راست میگه...
مهران برگشت سمت باران:
— تو هم طرف اونی؟
باران:
— من فقط نمیخوام امشب کارمون به دعوای بزرگتر بکشه. 😐
پدر نفس عمیقی کشید.
— فردا همه آماده باشین. ساعت حرکت رو امروز بهتون میگم.
بعد برگشت و از خانه بیرون رفت.
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
مهران به در خیره ماند.
همه رفتن طبقه بالا اتاق مهران
سوران آرام گفت:
— خب...
سامان:
— هیچی نگو.
سوران:
— هنوز هیچی نگفتم! 😂
مهران بالاخره برگشت سمتشان:
— من هنوز کوتاه نیومدم.
سامان عینکش را مرتب کرد:
— میدونستم.
باران:
— وای... باز شروع شد. 😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_پانزدهم
مهران بعد از رفتن پدر، هنوز همانجا نشسته بود و با قیافهای درهم به یک نقطه خیره شده بود.
هیچکس جرئت نمیکرد چیزی بهش بگه.
سامان مشغول مرتب کردن عینکش بود، باران هم هر چند لحظه یکبار یواشکی به مهران نگاه میکرد و سوران ساکت گوشه اتاق نشسته بود.
همان موقع در باز شد و نیلا وارد شد.
نیلا چون سامان و مهران خیلی شبیه هم بودنبه چهره شون دقت نکرد، رفت و کنار مهران نشست.
— سامان؟
مهران سرش را آرام به طرفش چرخاند.
چند لحظه به نیلا نگاه کرد... بعد یک لبخند شیطنتآمیز گوشه لبش نشست.
— نیلا... خواهرم خوبی؟ 😏
نیلا بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
— آره سامان، خوبم. چی شده؟ ناراحت نباش دیگه...
باران یکدفعه زد زیر خنده.
مهران فوراً با جدیت به باران نگاه کرد؛ نگاهی که کاملاً معنیاش این بود:
«یه کلمه بگی، همهچی رو لو میدی.» 😂
باران سریع خندهاش را جمع کرد و لبش را گاز گرفت.
نیلا کمکم ابروهایش را درهم کشید.
صدای کنار گوشش...
لحنش...
و از همه مهمتر، آن سکوت عجیب...
آرام سرش را چرخاند.
چشمش افتاد به مهران.
خشکش زد.
— اِ...
مهران با همان لبخند شیطنتآمیز نگاهش کرد.
نیلا:
— تـ... تو مهرانی؟! 😳
مهران:
— بالاخره فهمیدی؟ 😂
نیلا آرام خواست از جایش بلند شود.
اما مهران دستش را گرفت و دوباره نشاندش.
— بشین!
نیلا:
— مهران ول کن!
همان لحظه سامان از جایش بلند شد.
— مهران، ولش کن.
مهران حتی نگاهش هم نکرد.
— ببین داداش، من لطفاً ازت میخوام ساکت شی.
بعد به سوران اشاره کرد.
— سوران، اینا رو از اتاقم ببر بیرون.
سوران با تعجب:
— هر دوتاشونو؟
مهران:
— آره. سامان و باران.
سامان خواست چیزی بگوید، اما سوران جلو آمد و گفت:
— خب خب، شنیدین دیگه. بیرون! 😂
سامان با نارضایتی از اتاق بیرون رفت و باران هم پشت سرش آمد.
سوران آخرین نفر بود. دستگیره را گرفت، نگاهی به مهران و نیلا انداخت و با یک لبخند شیطنتآمیز گفت:
— بهبه... خانوم خانوما... 😏
نیلا:
— سورااان! 😑
سوران خندید و در را بست.
مهران و نیلا سوران تنها ماندند.
نیلا آرام برگشت سمت مهران.
— حالا چی میخوای؟ 😐
مهران تکیه داد به صندلی و گفت:
— هیچی... فقط میخوام یه گفتوگوی خیلی دوستانه با خواهر کوچولوم داشته باشم. 😏
نیلا:
— من از این «دوستانه»ها میترسم! 😭😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_شانزدهم
سوران برخلاف سامان و باران، از اتاق بیرون نرفت. همانجا ماند و با لبخند به مهران نگاه کرد.
نیلا که هنوز کنار مهران نشسته بود، کمکم متوجه شد اوضاع اصلاً به نفعش نیست.
مهران با لحن شیطنتآمیزی گفت:
— نیلا...
نیلا با بغض:
— داداش... به خدا من چیزی نگفتم... 🥺
مهران نگاهی به سوران انداخت.
فقط همان یک نگاه کافی بود.
سوران لبخند زد و بدون حرف رفت سمت حمام خصوصی مهران.
چند لحظه بعد با یک لیوان پر از آب و کف برگشت.
نیلا با دیدن لیوان، چشمهایش گرد شد.
— نه...
سوران:
— خب... وقت شوخیه! 😂
نیلا فوراً عقب رفت:
— نههههههههه! مهران نه!
مهران دستش را جلوی دهان نیلا گرفت و گفت:
— هیسسس... یکم دیگه تموم میشه. 😂
نیلا با بغض:
— نه نه! موهام نه! 😭
اما سوران لیوان را بالا برد و آبِ کفآلود را روی سر نیلا ریخت.
— تموم شد! 😂
مهران و سوران هر دو زدند زیر خنده.
نیلا با موهای خیس و کفآلود، چند لحظه مات ماند.
بعد با بغض گفت:
— شما دوتا خیلی بدین! 😭
و سریع از اتاق بیرون رفت.
صدای قدمهایش در راهرو دور شد.
خنده مهران کمکم قطع شد.
سوران هم به در نگاه کرد و گفت:
— فکر کنم یکم زیادی ناراحت شد...
مهران چیزی نگفت و فقط به در خیره ماند.
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_هفدهم
سوران در حالی که تکهای میوه میخورد، نگاهی به در انداخت.
— مهران... ناراحتش کردیم؟
مهران لم داده بود و سرش توی گوشی بود. حتی سرش را هم بالا نیاورد.
— با پوزخند گفت:
— برام مهم نیست. حقشه.
سوران چند لحظه ساکت ماند.
— من نمیدونستم اینقدر ناراحت میشه...
مهران بالاخره سرش را از گوشی بلند کرد و با تعجب نگاهش کرد.
— تو چرا اینقدر زود جا میزنی؟!
سوران شانه بالا انداخت:
— خب... فکر کردم فقط یه شوخی معمولیه.
آن طرف خانه، نیلا خودش را به اتاق سامان رسانده بود.
سامان تا چشمش به او افتاد، با تعجب گفت:
— وای خدا... این دوتا واقعاً کتک میخوان. 🩴😂
نیلا با چشمهای اشکی گفت:
— سامان...
سامان فوراً جدی شد.
— بیا بشین. چی شده؟
نیلا همه ماجرا را تعریف کرد.
سامان که تا آن لحظه ساکت گوش داده بود، عصبانی شد.
— واقعاً این کارو باهات کردن؟
نیلا سرش را پایین انداخت.
— آره...
سامان آهی کشید و گفت:
— باشه. اول برو حموم و خودت رو تمیز کن. بعد با هم حرف میزنیم.
همان موقع باران وارد اتاق شد.
تا چشمش به نیلا افتاد، سریع پرسید:
— چی شده؟ چرا گریه کردی؟
نیلا دوباره همهچیز را تعریف کرد.
باران با شنیدن حرفهایش حسابی ناراحت و عصبانی شد.
— واقعاً که...
از اتاق بیرون زد و مستقیم رفت سمت اتاق مهران.
در را باز کرد.
سوران روی صندلی نشسته بود و میوه میخورد و مهران هم لم داده بود و با گوشی کار میکرد.
باران با عصبانیت گفت:
— شما دوتا خیلی احمقین! این چه شوخیه؟!
مهران سرش را بلند کرد و با همان پوزخند گفت:
— حقشه.
باران با ناباوری نگاهش کرد.
— حقشه؟! نیلا داشت گریه میکرد!
سوران آرام گفت:
— من... واقعاً نمیدونستم اینقدر ناراحت میشه.
باران برگشت سمت سوران:
— خب حالا فهمیدی!
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، از اتاق بیرون رفت.
مهران چند لحظه به سوران نگاه کرد.
سوران هم چیزی نگفت.
در همین فاصله، سامان نیلا را تا حمام همراهی کرده بود تا خودش موهایش را تمیز کند.
نیلا وقتی موهایش را نگاه کرد، بغضش بیشتر شد. موهایش بهخاطر کف و گرههایی که ایجاد شده بود، بههم ریخته بود و مرتب کردنشان سخت شده بود.
سامان از پشت در گفت:
— نیلا، اگه درست نمیشه، عجله نکن. یه راهی پیدا میکنیم.
اما نیلا بعد از مدتی مجبور شد برای مرتب شدن موهای آسیبدیدهاش، کمی از طول موهایش را کوتاه کند.
وقتی از حمام بیرون آمد، ساکت بود.
سامان و باران به او نگاه کردند.
باران آهسته گفت:
— نیلا...
نیلا فقط جواب داد:
— دیگه نمیخوام باهاشون حرف بزنم.
سامان عینکش را جابهجا کرد و با جدیت گفت:
— این بار من با مهران حرف میزنم.
یک کسی که بهترین رویای زندگیم بود برام شبیه ریحانه بود آرامش بخش
دیدین....
(یک چیزی نداری نمیتونی درکش
کنی وای بحال اونی که داشته و دیگه ندارش💔)
مثل کربلا میگه ؛
اونایی که رفتن کربلا یک بار دیدن
وای بحال اونایی که نرفتن چه دلی دارن..
درست نیست☝️🏻❣
وای بحال اونایی که رفتن و دوباره دل تنگشن چون بهش وابسته میشن❤️🩹
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_هجدهم
بابا تازه از اتاق بیرون رفته بود.
— خب بچهها، مهمونی کنسله.
مهران، سوران و باران با هم:
— یسسسس! 😂🔥
سامان لبخند زد.
— بالاخره یه شب آروم.
اما نیلا هیچ چیزی نگفت.
همینطور ایستاده بود و با قیافهٔ ناراحت به بقیه نگاه میکرد.
مهران برگشت سمتش.
— تو چرا این شکلی شدی؟ 😂
نیلا اخم کرد.
— هیچی.
— هیچی؟ قیافت داد میزنه «خیلی چیزا»! 😂
نیلا بدون جواب برگشت و رفت سمت اتاقش.
سوران زد به شونهٔ مهران.
— ولش کن دیگه.
مهران با خنده گفت:
— نه بابا، این چرا ناراحته؟ بذار برم یه کم حرصش بدم. 😂
باران:
— مهران، نکن.
— چرا؟
— چون میشناسمت.
مهران با اعتمادبهنفس:
— من؟! مگه چیکار میکنم؟ 😐
سامان از پشت کتابش گفت:
— دقیقاً همین جملهات نگرانکنندهست.
مهران بدون توجه رفت سمت اتاق نیلا.
در زد.
— نیلا؟
صدایی نیومد.
— نیلااا؟
باز هم سکوت.
مهران در رو باز کرد.
نیلا روی تخت نشسته بود و خیلی جدی بهش نگاه کرد.
مهران لبخند زد.
— بهبه! خانوم ناراحت! 😂
نیلا:
— برو بیرون.
— چرا؟
— حوصله ندارم.
مهران جلوتر رفت.
— فقط یه سؤال.
نیلا با شک نگاهش کرد.
— چی؟
مهران با خنده گفت:
— واقعاً برای مهمونی ناراحتی؟ 😂
نیلا چیزی نگفت.
مهران:
— یعنی انقدر دوست داشتی بری؟
نیلا:
— آره.
مهران دست به سینه ایستاد.
— خب حالا که کنسله، دیگه تموم شد.
نیلا زیر لب گفت:
— تو خوشحالی چون خودت نمیخواستی بری.
مهران ابرو بالا انداخت.
— خب آره! 😂
نیلا ناگهان بالش را برداشت و پرت کرد سمتش.
مهران جاخالی داد.
— اِ! چیکار میکنی؟! 😐💢
نیلا:
— برو بیرون!
مهران بالش را برداشت.
— این بود جواب من؟!
نیلا:
— آره! 😤
مهران اخم کرد.
— نیلااا...
همان لحظه سوران از پشت در سرش را آورد داخل.
— چی شده؟ چرا صداتون رفت بالا؟ 😂
مهران برگشت سمتش.
— تو دخالت نکن!
سوران خندید.
— اووووه! مهران عصبانی شد! 😂
مهران:
— سوران، الان واقعاً حوصله ندارم.
سوران سریع دستهایش را بالا برد.
— باشه باشه! من رفتم! 😂
باران از راهرو گفت:
— من از اول گفتم این دوتا رو تنها نذارین!
سامان هم از پایین راهرو:
— دقیقاً.
مهران با حرص به نیلا نگاه کرد.
نیلا هم خیلی خونسرد گفت:
— هنوزم خوشحالی مهمونی کنسله؟
مهران چند ثانیه نگاهش کرد.
— آره.
نیلا دوباره بالش را برداشت.
مهران سریع گفت:
— اِ اِ اِ! اون رو بذار زمین! 😂💢
و از اتاق زد بیرون.
سوران که هنوز پشت در بود، با خنده گفت:
— فرار کردی؟ 😂
مهران:
— خفه شو سوران!
سوران:
— اووووه! بدتر شد! 😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_نونزدهم
فردا صبح، دانشگاه...
مهران و سوران با هم وارد محوطهٔ دانشگاه شدند.
کیوان از دور منتظرشان بود.
سوران همین که چشمش به کیوان افتاد، لبخند شیطنتآمیزی زد و کمی از مهران فاصله گرفت.
— سلام داداش!
کیوان لبخند زد.
— سلام سوران، چیشده؟ 😄
سوران با ناراحتیِ کاملاً ساختگی گفت:
— مهران...
کیوان سریع جدی شد.
— مهران چی؟
سوران آهی کشید.
— حال روحیش خوب نیست... چند وقته کم غذا میخوره. 😔
کیوان با نگرانی به مهران نگاه کرد.
— وای! چرا؟ چی شده رفیقم؟!
سوران آروم گفت:
— خودمم نمیدونم... ولی باید یه کاری کنیم حالش خوب بشه.
کیوان چند لحظه به مهران نگاه کرد.
بعد سوران خیلی نامحسوس بهش چشمک زد.
کیوان هم لبخند شیطنتآمیزی زد.
مهران که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود، با شک به آن دو نگاه کرد.
— شما دوتا چرا اینجوری دارین پچپچ میکنین؟ 😐
سوران سریع برگشت.
— ما؟!
— آره، شما!
کیوان با خونسردی گفت:
— هیچی بابا. 😄
مهران اخم کرد.
— خیلی مشکوکین.
سوران خندید.
— تو زیادی به ما شک داری. 😂
مهران:
— چون میشناسمتون. 😐
سوران و کیوان دوباره به هم نگاه کردند.
این بار مهران کاملاً متوجه شد.
— باز به هم نگاه کردین! چی تو سرتونه؟! 😐💢
سوران زد زیر خنده.
— هیچییی! بیا بریم سر کلاس. 😂
مهران با شک دنبالش راه افتاد.
— یه چیزی هست... من میفهمم. 😐
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستم
دو ساعت بعد...
مهران، سوران و سامان رفتند سالن غذاخوری دانشگاه.
مهران نشست و کیوان سمت راستش و سوران سمت چپش جا گرفتند.
مهران چند لحظه به هر دو طرفش نگاه کرد و با شک گفت:
— بخدا شما یه چیزیتون هست! چرا هر دوتون دو طرف من نشستین؟! 😐
سوران خیلی عادی شانه بالا انداخت.
— هیچی بابا! غذا بخور. 😂
غذاها را آوردند و هر سه شروع کردند به خوردن.
چند دقیقه گذشت...
مهران هنوز دست به غذایش نزده بود.
سوران نگاهی به بشقاب مهران انداخت، بعد اخم مصنوعی کرد و گوشیاش را برداشت.
مخفیانه برای کیوان پیام فرستاد:
«حالا وقتشه 😏»
کیوان پیام را دید و لبخند کوچکی زد.
مهران که متوجه نگاههایشان شده بود، ابرویش را بالا انداخت.
— شما دوتا چرا اینجوری به هم نگاه میکنین؟! 🤨
سوران سریع گوشیاش را کنار گذاشت.
— ما؟! هیچ کاری نمیکنیم! 😂
کیوان هم با قیافه کاملاً بیگناه گفت:
— آره، هیچی! 😇
مهران با شک بهشان نگاه کرد.
— خیلی مشکوکین...
همان لحظه سوران و کیوان طبق نقشهشان خواستند جلوی مهران را بگیرند و نگذارند از سر میز بلند شود.
مهران یکدفعه فهمید قضیه از چه قراره.
— اِه! اِه! شما دوتا چیکار میکنین؟! 😂
سوران با خنده گفت:
— حالا بشین ببینیم چطوری حالت رو خوب کنیم! 🤣
سامان که روبهرویشان نشسته بود، فقط سرش را به نشانهٔ تأسف تکان داد.
— من اصلاً نمیدونم چرا هنوز با شما دوتا میام غذا بخورم... 😐😂
مهران با حرص به سوران نگاه کرد.
— سوران...
سوران:
— جانم؟ 😁
— بعداً حسابتو میرسم.
سوران خندید.
— اول غذاتو بخور، بعد هر کاری خواستی بکن! 😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستیکم
مهران کمی از غذایش خورد، بعد قاشقش را گذاشت کنار و خواست از جایش بلند شود.
اما همین که بلند شد، سوران و کیوان همزمان دستش را گرفتند.
— بشین! غذاتو تموم کن! 😂
مهران با عصبانیت، ولی طوری که صدایش بالا نرود، گفت:
— چتونه خب؟! نمیخوام!
خواست دوباره بلند شود، اما سوران و کیوان دوباره نشاندنش.
مهران این بار با اخم به هر دو نگاه کرد.
— دارم اخطار میدم... دستمو ول کنید! 😑
سوران و کیوان زدند زیر خنده.
سامان که روبهرویشان نشسته بود، با همان قیافهی همیشگیاش سرش را تکان داد.
— بچهها... زشته. 🥸
مهران زیر لب گفت:
— بالاخره یکی پیدا شد آدم باشه... 😐
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که کیوان بشقاب غذای مهران را جلوی خودش گذاشت.
مهران با تعجب نگاهش کرد.
— اِ؟!
کیوان خیلی جدی قاشق را برداشت، کمی برنج برداشت و آورد جلوی دهان مهران.
— دهانتو باز کن... کمکم هواپیما داره میاد! ✈️😂
مهران چند ثانیه به قاشق خیره ماند.
بعد آرام سرش را بالا آورد و به کیوان نگاه کرد.
— کیوان...
— جانم؟ 😁
— قاشق رو بذار پایین.
کیوان خندید.
— نه نه، هواپیما تأخیر داره! 😂
سوران از خنده داشت منفجر میشد.
مهران با اخم گفت:
— سوران، تو هم بخندی، اول تو رو حساب میکنم. 😐
سوران فوری لبهایش را روی هم فشار داد که نخندد.
سامان هم دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
— این دیگه چه وضع غذا خوردنه... 😂
دیگه به شوخی زور خنده نفرین به مهران غذا دادن...
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستدوم
بعد از غذا، مهران داشت با کیوان خداحافظی میکرد.
— فردا میبینمت. ولی بابت امروز هنوز باهات کار دارم. 😂
کیوان خندید.
— باشه، منتظرم. 😅
مهران برگشت سمت سوران، اما سوران چند قدم ازشان فاصله گرفته بود.
— سوران!
سوران بدون اینکه برگردد، دستش را بالا آورد.
— عجله دارم، خداحافظ! 😅
مهران همان لحظه فهمید قضیه چیست.
— اِ، وایسا ببینم!
سوران شروع کرد تندتر رفتن و مهران هم دنبالش راه افتاد.
— سوران، وایسا!
— نمیام! 😂
چند لحظه بعد مهران بهش رسید، دستش را گرفت و نزدیکترین صندلی نشاندش.
با یک لبخند شیطانی خم شد سمتش.
— خب... امروز چه غلطی کردی؟ 😂👿
سوران خندید.
— بابا، به خاطر خودت بود!
لبخند مهران کمکم جمع شد.
— به خاطر من؟ آخه به تو چه من چقدر غذا میخورم؟
سوران هم خندهاش را کنار گذاشت.
— چون تو اصلاً گوش نمیدی.
مهران ابرو بالا انداخت.
— به چی گوش نمیدم؟
— به اینکه بقیه چی میگن. به نیلا هم گوش نمیدی. چند بار گفته از این کارات خوشش نمیاد، ولی تو باز ادامه میدی.
مهران اخم کرد.
— سوران، بحث نیلا رو وسط نکش. خودم میدونم باهاش چیکار کنم.
سوران با ناراحتی گفت:
— مشکل همینه. همیشه میگی «خودم میدونم»!
مهران چند لحظه ساکت ماند.
— من فقط شوخی میکنم.
— آره، تو شوخی میکنی... ولی همیشه طرف مقابلت قرار نیست خوشش بیاد.
مهران نگاهش کرد.
— یعنی الان تو شدی وکیل نیلا؟
سوران آهی کشید.
— نه. دارم به خودت میگم. چون داداشمی.
مهران با عصبانیت گفت:
— پس داداشم باش و تو کارام دخالت نکن.
همان لحظه سامان که از سمت فضای سبز پشت دانشگاه میآمد، متوجهشان شد.
— شما دوتا یهو غیب شدین. چی شده؟
مهران فوری گفت:
— هیچی. ظاهراً همه شدن طرف نیلا.
سوران که دید بحث دارد جدیتر میشود، کمی مکث کرد.
— باشه... ولش کن. شوخی کردم.
مهران هنوز اخم داشت.
— شوخیت اصلاً بامزه نبود.
سوران چیزی نگفت.
مهران چند ثانیه همانجا ایستاد، بعد بدون حرف بیشتری برگشت و به سمت پارکینگ رفت.
سامان کنار سوران ایستاد.
— خراب کردی.
سوران به رفتن مهران نگاه کرد و زیر لب گفت:
— میدونم...
بعد روی صندلی نشست و با ناراحتی گفت:
— ولی واقعاً نمیفهمه بعضی وقتا شوخیهاش برای نیلا زیادیه.