#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_نونزدهم
فردا صبح، دانشگاه...
مهران و سوران با هم وارد محوطهٔ دانشگاه شدند.
کیوان از دور منتظرشان بود.
سوران همین که چشمش به کیوان افتاد، لبخند شیطنتآمیزی زد و کمی از مهران فاصله گرفت.
— سلام داداش!
کیوان لبخند زد.
— سلام سوران، چیشده؟ 😄
سوران با ناراحتیِ کاملاً ساختگی گفت:
— مهران...
کیوان سریع جدی شد.
— مهران چی؟
سوران آهی کشید.
— حال روحیش خوب نیست... چند وقته کم غذا میخوره. 😔
کیوان با نگرانی به مهران نگاه کرد.
— وای! چرا؟ چی شده رفیقم؟!
سوران آروم گفت:
— خودمم نمیدونم... ولی باید یه کاری کنیم حالش خوب بشه.
کیوان چند لحظه به مهران نگاه کرد.
بعد سوران خیلی نامحسوس بهش چشمک زد.
کیوان هم لبخند شیطنتآمیزی زد.
مهران که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود، با شک به آن دو نگاه کرد.
— شما دوتا چرا اینجوری دارین پچپچ میکنین؟ 😐
سوران سریع برگشت.
— ما؟!
— آره، شما!
کیوان با خونسردی گفت:
— هیچی بابا. 😄
مهران اخم کرد.
— خیلی مشکوکین.
سوران خندید.
— تو زیادی به ما شک داری. 😂
مهران:
— چون میشناسمتون. 😐
سوران و کیوان دوباره به هم نگاه کردند.
این بار مهران کاملاً متوجه شد.
— باز به هم نگاه کردین! چی تو سرتونه؟! 😐💢
سوران زد زیر خنده.
— هیچییی! بیا بریم سر کلاس. 😂
مهران با شک دنبالش راه افتاد.
— یه چیزی هست... من میفهمم. 😐
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستم
دو ساعت بعد...
مهران، سوران و سامان رفتند سالن غذاخوری دانشگاه.
مهران نشست و کیوان سمت راستش و سوران سمت چپش جا گرفتند.
مهران چند لحظه به هر دو طرفش نگاه کرد و با شک گفت:
— بخدا شما یه چیزیتون هست! چرا هر دوتون دو طرف من نشستین؟! 😐
سوران خیلی عادی شانه بالا انداخت.
— هیچی بابا! غذا بخور. 😂
غذاها را آوردند و هر سه شروع کردند به خوردن.
چند دقیقه گذشت...
مهران هنوز دست به غذایش نزده بود.
سوران نگاهی به بشقاب مهران انداخت، بعد اخم مصنوعی کرد و گوشیاش را برداشت.
مخفیانه برای کیوان پیام فرستاد:
«حالا وقتشه 😏»
کیوان پیام را دید و لبخند کوچکی زد.
مهران که متوجه نگاههایشان شده بود، ابرویش را بالا انداخت.
— شما دوتا چرا اینجوری به هم نگاه میکنین؟! 🤨
سوران سریع گوشیاش را کنار گذاشت.
— ما؟! هیچ کاری نمیکنیم! 😂
کیوان هم با قیافه کاملاً بیگناه گفت:
— آره، هیچی! 😇
مهران با شک بهشان نگاه کرد.
— خیلی مشکوکین...
همان لحظه سوران و کیوان طبق نقشهشان خواستند جلوی مهران را بگیرند و نگذارند از سر میز بلند شود.
مهران یکدفعه فهمید قضیه از چه قراره.
— اِه! اِه! شما دوتا چیکار میکنین؟! 😂
سوران با خنده گفت:
— حالا بشین ببینیم چطوری حالت رو خوب کنیم! 🤣
سامان که روبهرویشان نشسته بود، فقط سرش را به نشانهٔ تأسف تکان داد.
— من اصلاً نمیدونم چرا هنوز با شما دوتا میام غذا بخورم... 😐😂
مهران با حرص به سوران نگاه کرد.
— سوران...
سوران:
— جانم؟ 😁
— بعداً حسابتو میرسم.
سوران خندید.
— اول غذاتو بخور، بعد هر کاری خواستی بکن! 😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستیکم
مهران کمی از غذایش خورد، بعد قاشقش را گذاشت کنار و خواست از جایش بلند شود.
اما همین که بلند شد، سوران و کیوان همزمان دستش را گرفتند.
— بشین! غذاتو تموم کن! 😂
مهران با عصبانیت، ولی طوری که صدایش بالا نرود، گفت:
— چتونه خب؟! نمیخوام!
خواست دوباره بلند شود، اما سوران و کیوان دوباره نشاندنش.
مهران این بار با اخم به هر دو نگاه کرد.
— دارم اخطار میدم... دستمو ول کنید! 😑
سوران و کیوان زدند زیر خنده.
سامان که روبهرویشان نشسته بود، با همان قیافهی همیشگیاش سرش را تکان داد.
— بچهها... زشته. 🥸
مهران زیر لب گفت:
— بالاخره یکی پیدا شد آدم باشه... 😐
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که کیوان بشقاب غذای مهران را جلوی خودش گذاشت.
مهران با تعجب نگاهش کرد.
— اِ؟!
کیوان خیلی جدی قاشق را برداشت، کمی برنج برداشت و آورد جلوی دهان مهران.
— دهانتو باز کن... کمکم هواپیما داره میاد! ✈️😂
مهران چند ثانیه به قاشق خیره ماند.
بعد آرام سرش را بالا آورد و به کیوان نگاه کرد.
— کیوان...
— جانم؟ 😁
— قاشق رو بذار پایین.
کیوان خندید.
— نه نه، هواپیما تأخیر داره! 😂
سوران از خنده داشت منفجر میشد.
مهران با اخم گفت:
— سوران، تو هم بخندی، اول تو رو حساب میکنم. 😐
سوران فوری لبهایش را روی هم فشار داد که نخندد.
سامان هم دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
— این دیگه چه وضع غذا خوردنه... 😂
دیگه به شوخی زور خنده نفرین به مهران غذا دادن...
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستدوم
بعد از غذا، مهران داشت با کیوان خداحافظی میکرد.
— فردا میبینمت. ولی بابت امروز هنوز باهات کار دارم. 😂
کیوان خندید.
— باشه، منتظرم. 😅
مهران برگشت سمت سوران، اما سوران چند قدم ازشان فاصله گرفته بود.
— سوران!
سوران بدون اینکه برگردد، دستش را بالا آورد.
— عجله دارم، خداحافظ! 😅
مهران همان لحظه فهمید قضیه چیست.
— اِ، وایسا ببینم!
سوران شروع کرد تندتر رفتن و مهران هم دنبالش راه افتاد.
— سوران، وایسا!
— نمیام! 😂
چند لحظه بعد مهران بهش رسید، دستش را گرفت و نزدیکترین صندلی نشاندش.
با یک لبخند شیطانی خم شد سمتش.
— خب... امروز چه غلطی کردی؟ 😂👿
سوران خندید.
— بابا، به خاطر خودت بود!
لبخند مهران کمکم جمع شد.
— به خاطر من؟ آخه به تو چه من چقدر غذا میخورم؟
سوران هم خندهاش را کنار گذاشت.
— چون تو اصلاً گوش نمیدی.
مهران ابرو بالا انداخت.
— به چی گوش نمیدم؟
— به اینکه بقیه چی میگن. به نیلا هم گوش نمیدی. چند بار گفته از این کارات خوشش نمیاد، ولی تو باز ادامه میدی.
مهران اخم کرد.
— سوران، بحث نیلا رو وسط نکش. خودم میدونم باهاش چیکار کنم.
سوران با ناراحتی گفت:
— مشکل همینه. همیشه میگی «خودم میدونم»!
مهران چند لحظه ساکت ماند.
— من فقط شوخی میکنم.
— آره، تو شوخی میکنی... ولی همیشه طرف مقابلت قرار نیست خوشش بیاد.
مهران نگاهش کرد.
— یعنی الان تو شدی وکیل نیلا؟
سوران آهی کشید.
— نه. دارم به خودت میگم. چون داداشمی.
مهران با عصبانیت گفت:
— پس داداشم باش و تو کارام دخالت نکن.
همان لحظه سامان که از سمت فضای سبز پشت دانشگاه میآمد، متوجهشان شد.
— شما دوتا یهو غیب شدین. چی شده؟
مهران فوری گفت:
— هیچی. ظاهراً همه شدن طرف نیلا.
سوران که دید بحث دارد جدیتر میشود، کمی مکث کرد.
— باشه... ولش کن. شوخی کردم.
مهران هنوز اخم داشت.
— شوخیت اصلاً بامزه نبود.
سوران چیزی نگفت.
مهران چند ثانیه همانجا ایستاد، بعد بدون حرف بیشتری برگشت و به سمت پارکینگ رفت.
سامان کنار سوران ایستاد.
— خراب کردی.
سوران به رفتن مهران نگاه کرد و زیر لب گفت:
— میدونم...
بعد روی صندلی نشست و با ناراحتی گفت:
— ولی واقعاً نمیفهمه بعضی وقتا شوخیهاش برای نیلا زیادیه.
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستسوم
باران کنار پنجره نشسته بود و به حیاط خیره شده بود.
چند لحظه ساکت ماند.
ذهنش رفت سمت چند ماه قبل...
با خودش فکر کرد:
«مهران همیشه همینطوری نبود...»
تصویر چند ماه قبل جلوی چشمش آمد.
مهران آن موقع هم شیطون بود، هم زیاد کلکل میکرد، اما شوخیهاش معمولاً زود تمام میشد.
باران زیر لب گفت:
— پس چی شد که کمکم اینجوری شد؟ 🤔
یادش آمد...
یک روز مهران با نیلا شوخی کرده بود. نیلا اول ناراحت شده بود، اما چند دقیقه بعد خودش خندیده و گفته بود:
— ولش کن بابا...
مهران هم خندیده بود.
— دیدی؟ آخرش خودتم خندیدی! 😂
باران آن روز چیز خاصی بهش نگفته بود.
اما بعدش...
شوخیهای مهران یکییکی بیشتر شد.
هر بار یکی میگفت:
— مهران، دیگه بسه!
مهران با خنده جواب میداد:
— بابا شوخی کردم! 😂
و معمولاً سوران هم کنارش میخندید.
باران آرام سرش را تکان داد.
— آها...
انگار خودش هم متوجه نشده بود از کِی این اتفاق افتاد.
مهران کمکم به واکنشهای بقیه عادت کرده بود.
اگر کسی اخم میکرد، برایش بامزه بود.
اگر نیلا غر میزد، بیشتر شوخی میکرد.
اگر سوران میخندید، مطمئنتر میشد که کارش خیلی جدی نیست.
باران با خودش گفت:
— شاید مهران هیچوقت قصد نداشت کسی رو ناراحت کنه...
چند ثانیه سکوت کرد.
— فقط... کمکم فرق بین شوخی و اذیت کردن رو گم کرد.
همان لحظه صدای صدا ماشین مهران از بیرون خانه آمد.
باران برگشت سمت پنجره.
لبخند خیلی کمرنگی زد.
— ولی یه جایی باید یکی جلوشو میگرفت...
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستچهارم
فلشبک تمام شد...
زمان حال.
مهران بعد از بحثی که با سوران داشت، بدون حرف بیشتری به سمت پارکینگ رفت.
ماشین را آورد سامان سورا سوار شدن و به سمت خانه راه افتاد.
سامان و سوران هم از در ورودی خانه وارد شدند.
در همان حیاط، باران و نیلا کنار هم نشسته بودند و چای میخوردند و مشغول بازی فکری بودند.
باران با دیدن ماشین مهران، سرش را بلند کرد.
مهران پشت فرمان بود.
چهرهاش هنوز عصبانی بود و حتی از داخل ماشین هم میشد اخمهایش را دید.
باران کمی نگران شد.
سامان و سوران داشتند وارد خانه میشدند که باران صدایشان زد:
— سلام مهران چشه؟ 😐
سامان برگشت و نگاهی به سوران انداخت.
بعد خیلی خونسرد گفت:
— سلام از این آقا بپرس.
سوران:
— اِ... چرا من؟ 😐😂
نیلا که متوجه جدی بودن فضا شده بود، بازی را کنار گذاشت.
— اتفاقی افتاده؟ شر درست نکردین؟ 😅
سوران دستهایش را بالا آورد.
— نه بابا...
باران اما هنوز به مهران نگاه میکرد.
ماشین داشت آرام وارد پارکینگ میشد.
باران کمی از دیدن عصبانیت مهران ناراحت شد و دوباره رو به سوران کرد.
— چیکار کردین؟
سوران چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهی کشید.
— یه بحث کوچیک شد.
باران:
— سر چی؟
سامان گفت:
— سر همون قضیهای که تو دانشگاه شروع شد.
نیلا با تعجب به سوران نگاه کرد.
— یعنی دوباره سر من؟ 😐
سوران سریع گفت:
— نه، اینطوری نگو...
باران ابروهایش را بالا برد.
— سوران، چی شده دقیقاً؟
سوران نگاهی به سمت پارکینگ انداخت.
مهران پیاده شد و در ماشین را محکم بست.
— فعلاً بذار خودش بیاد.
باران با نگرانی گفت:
— فقط امیدوارم دعواتون خیلی جدی نشده باشه... 🥲
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستپنجم
مهران از پارکینگ زیرزمینی بیرون آمد و مستقیم رفت سمت میز و صندلیهای حیاط.
روی صندلی نشست، تکیه داد و نفس عمیقی کشید.
سامان بدون حرف رفت داخل خانه.
سوران هم رو به نیلا کرد و گفت:
— نیلا، برو یه دمنوش برای مهران درست کن.
مهران نگاهی به سوران انداخت و قبل از اینکه نیلا بلند شود، گفت:
— نمیخواد.
باران که هنوز حواسش به مهران بود، آرام گفت:
— مهران، لطفاً آروم باش.
مهران چیزی نگفت.
باران هم شروع کرد وسایل بازی فکری را جمع کردن.
چند لحظه بعد، یکدفعه چیزی به ذهنش رسید.
سرش را بالا آورد و با ذوق گفت:
— بچهها! بیاید امشب بریم بیرون ها! 😄
سوران فوری گفت:
— آره، فکر خوبیه! 😂
نیلا هم لبخند زد.
— آره، خوش میگذره! 😄
همان موقع سامان از خانه بیرون آمد. لباسهایش را عوض کرده بود.
— آره، بد نیست.
نیلا با تعجب برگشت سمتش.
— تو از کجا فهمیدی؟! 😐
سامان خیلی خونسرد عینکش را مرتب کرد.
— صداتون بلنده... 🥸
سوران زد زیر خنده.
— جاسوس خونه! 😂
مهران آهی کشید و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
— من نمیام.
باران چند لحظه بهش خیره شد.
بعد رفت کنار مهران نشست.
کتابی که دستش بود را آرام روی سر مهران زد.
— غلط کردی نیای! 😐😂
مهران سرش را بلند کرد و با تعجب نگاهش کرد.
— اِ... باران!
باران کتاب را بست و گفت:
— امشب همه میایم. تو هم میای.
مهران:
— چرا؟
باران:
— چون اگه نیای، خودم میام دنبالت. 😐😂
سوران از آن طرف میز گفت:
— من حمایت میکنم! 😂
مهران با اخم به سوران نگاه کرد.
— تو ساکت.
نیلا خندید.
— پس یعنی تصمیم گرفته شد! 😁
سامان هم نشست و گفت:
— ظاهراً رأیگیری هم لازم نیست.
مهران زیر لب گفت:
— خانوادهمون رسماً دموکراسی نداره... 😑
باران خندید.
— بالاخره یه چیز درست گفتی! 😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستششم
باران بالاخره همه را مجبور کرد برای بیرون رفتن آماده شوند.
نیلا زودتر از همه آماده شده بود و با ذوق جلوی در ایستاده بود.
— خب؟ همه آمادهان؟ 😁
سوران از پلهها پایین آمد.
— من که آمادهام!
سامان هم با لباس مرتب و عینکش از اتاق بیرون آمد.
— بریم؟
باران گفت:
— آره، فقط...
همه به سمت مهران برگشتند.
مهران هنوز روی صندلی نشسته بود و با اخم به زمین نگاه میکرد.
باران دست به کمر زد.
— مهران!
مهران سرش را بالا آورد.
— چیه؟
— آماده شو.
— حوصله ندارم.
باران چند قدم جلو رفت.
— قرار نیست ازت بپرسیم حوصله داری یا نه. پاشو! 😂
مهران اخم کرد.
— باران...
— مهران...
چند ثانیه همدیگر را نگاه کردند.
سوران زیر لب گفت:
— شروع شد. 😂
مهران بالاخره از جا بلند شد.
— باشه بابا... میام.
نیلا ذوق کرد.
— یِس! 😁
چند دقیقه بعد، همه آماده شدند و راه افتادند.
اول رفتند سینما.
نیلا و باران از فیلم لذت میبردند و سوران هر چند دقیقه یکبار چیزی درباره فیلم میگفت و سامان مجبور میشد ساکتش کند.
مهران اما بیشتر فیلم را با قیافهای اخمو تماشا میکرد.
سوران آرام خم شد سمتش.
— هنوز ناراحتی؟
مهران بدون اینکه نگاهش کند گفت:
— فیلمو ببین.
— یعنی آره. 😂
مهران نگاه تندی بهش انداخت.
— سوران.
— باشه، باشه. 😅
بعد از سینما، رفتند پارک.
باران و نیلا جلوتر راه میرفتند و درباره فیلم حرف میزدند.
سوران هم کنار مهران راه میرفت.
— حالا بهتر شدی؟
— یه کم.
سوران لبخند زد.
— پس برنامهمون جواب داد.
مهران:
— هنوز بستنی مونده.
سوران خندید.
— آها! پس دلیل اصلی آشتی همین بود. 😂
بعد از کمی گشتوگذار، رفتند بستنی گرفتند.
مهران بالاخره کمی لبخند زد.
باران که متوجه شد، با ذوق گفت:
— بالاخره اخمت باز شد! 😂
مهران:
— خیلی حرف نزن.
— ولی لبخند زدی! 😁
— نزدم.
سوران:
— همه دیدیم.
مهران:
— شماها زیادی دقت میکنین. 😑😂
بعد از بستنی، تصمیم گرفتند کمی در قسمت خلوتتر پارک پیادهروی کنند.
هوا خنک شده بود و همه آرامتر شده بودند.
ناگهان صدایی از چند متر آنطرفتر توجهشان را جلب کرد.
مهران ایستاد.
— صبر کنین.
باران برگشت.
— چی شد؟
مهران به سمت صدا نگاه کرد.
مرد جوانی کنار مسیر نشسته بود و به نظر میرسید حال خوبی ندارد. کمی آنطرفتر، فردی که وسایلش را گرفته بود با عجله از محل دور میشد.
مهران بدون معطلی به سمت مرد رفت.
— آقا، خوبی؟
مرد سرش را بالا آورد.
— کیفم رو... گرفت...
مهران سریع اطراف را نگاه کرد و بعد کنار او نشست.
— چیزی نیست. اول مطمئن شوین حالت خوبه.
سوران و سامان هم خودشان را رساندند.
سامان گفت:
— من با نگهبانی پارک تماس میگیرم.
باران و نیلا هم کنارشان ایستادند.
مهران به مرد کمک کرد از جایش بلند شود.
— آروم، میتونی وایسی؟
مرد سر تکان داد.
— آره... ممنون.
مهران گفت:
— بیا بشین اینجا. بقیهش رو میسپاریم به مسئولهای پارک.
سوران با تعجب به مهران نگاه کرد.
اخم همیشگی مهران هنوز روی صورتش بود، اما این بار دلیلش عصبانیت از خانواده نبود.
از اینکه کسی را اذیت کرده بودند ناراحت شده بود.
باران آرام به نیلا نگاه کرد.
نیلا لبخند کوچکی زد.
سوران هم زیر لب گفت:
— این مهران خودمونه.
مهران برگشت.
— چی گفتی؟
سوران سریع گفت:
— هیچی! 😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستهفتم
مهران و سوران دست مرد را گرفتند و کمکش کردند تا به سمت خروجی پارک برود.
مرد چند قدم که رفت، برگشت سمتشان.
— واقعاً ممنونم، اگه شما نبودین نمیدونستم باید چیکار کنم.
مهران خیلی کوتاه سر تکان داد.
— خواهش میکنم. مواظب خودت باش.
مرد خداحافظی کرد و از پارک خارج شد.
همان لحظه باران آرامآرام آمد نزدیک مهران.
آنقدر نزدیک شد که تقریباً جلوی صورتش ایستاد و با دقت نگاهش کرد.
— مهران... خوب شدی؟ 😐
سوران سریع گفت:
— آره! 😁
مهران بدون اینکه حتی نگاهش کند:
— ساکت، سوران.
سوران فوراً ساکت شد.
— باشه. 😐
ولی حالت شوخطبعی هنوز از صورتش معلوم بود. 😂
چهار نفر کمکم به سمت ماشین راه افتادند.
سامان و نیلا جلوتر از همه راه میرفتند و مشغول صحبت بودند.
باران و مهران کمی عقبتر بودند و سوران هم چند قدم پشت سرشان حرکت میکرد.
سوران این بار برخلاف همیشه ساکت بود. مشخص بود هنوز از اینکه مهران با او سرد شده، ناراحت است.
باران که متوجه شد، کمی همیه طور به راه رفتن کنار مهران ادامه میداد ،
آرام و با همان حالت عادی پرسید:
— هنوز ازش عصبانی؟
مهران سرش را پایین انداخت.
— نمیدونم...
باران نگاهی به سوران انداخت.
مهران کمی سرش را چرخاند و نگاهی به عقب انداخت.
مهران دوباره آرام گفت:
— فکر کنم هنوز ناراحته.
باران گفت:
— داداش، بهتره باهاش آشتی کنی. خوب نیست اینقدر باهاش سرد باشی. گناه داره... دوستت داره.
سوران که حرف باران را شنیده بود، چند لحظه چیزی نگفت.
بعد خیلی کوتاه گفت:
— بیخیال.
باران این بار کمی جدیتر شد، ولی سعی کرد حالت عادی صورتش را حفظ کند.
لبخند کوچکی زد؛ لبخندی که کمی مصنوعی بود.
— خب... ناراحته. من که نمیفهمم چرا قهرین، ولی...
کمی مکث کرد.
— به خاطر من، مهران.
مهران نگاهش کرد.
چهرهی باران آرام بود؛ چشمهای سبزش زیر نور پارک مشخصتر شده بود و موهای قهوهای براقش که چند تار از زیر شالش بیرون زده بود، کنار صورتش افتاده بود. سوشرت جلوبسته پوشیده بود و دامن بلندش تا روی کفشش میرسید.
مهران چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد نفس کوتاهی کشید و گفت:
— باشه.
باران با تعجب نگاهش کرد.
— باشه چی؟
مهران دوباره رو به جلو کرد.
— حرف میزنم... بعداً.
باران لبخند کوچکی زد.
— خوبه.
چند قدم عقب تر، سوران که حرفشان را شنیده بود، آرام سرش را بالا آورد.
هنوز ناراحت بود، اما برای اولین بار از وقتی از پارک بیرون آمده بودند، کمی امیدوار به نظر میرسید.
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_بیستهشتم
مهران پشت فرمان نشست.
همه قرار بود سوار شوند.
مهران نگاهی به سامان انداخت.
— سامان، شما عقب بشین.
بعد سامان رو به نیلا کرد.
— نیلا، تو جلو بشین.
نیلا با خوشحالی رفت سمت صندلی شاگرد.
— 😌 پس من میشینم جلو.
مهران با صدای معنیداری گفت:
— نیلا... 😐
نیلا همانجا مکث کرد.
— باشه، پس عقب میشینم. 😅
باران رو به سوران کرد.
— تو جلو بشین.
سوران کمی مکث کرد.
نگران بود مهران قبول نکند و دوباره ناراحت شود.
— نه، من نمیشینم. خواهر، تو بشین.
باران یکدفعه سوران را هل داد داخل صندلی شاگرد.
— وقتی میگم بشین یعنی بشین! 😁
— باران! 😐
سامان و نیلا رفتند عقب و نشستند.
سوران اما هنوز معذب بود.
دستگیره در را گرفت و خواست پیاده شود.
مهران ماشین را روشن کرد و همزمان از آینه وسط نگاهی به عقب انداخت برای از پارک بیارد بیرون.
— سوران.
سوران برگشت.
— هوم؟
مهران خیلی عادی گفت:
— بشین سر جات.
سوران چند لحظه نگاهش کرد.
بعد یک لبخند کوچیک روی صورتش نشست.
— باشه. 😅
در را بست و سر جایش نشست.
مهران راه افتاد.
چند دقیقه بعد، خیابانهای شهر را پشت سر میگذاشتند.
نیلا و باران کمکم خوابشان برده بود.
سامان بیدار بود و وسط دو خواهرش نشسته بود.
سوران هم از پنجره بیرون را نگاه میکرد.
مهران چند بار یواشکی از گوشه چشم نگاهی به سوران انداخت، اما چیزی نگفت.
چند دقیقه گذشت.
به چهارراه رسیدن پشت چراغ قرمز..
سامان که از سکوت و این وضعیت خسته شده بود، بالاخره گفت:
— اه... چقدر لفتش میدین.
مهران کمی خندید.
— چی رو لفت میدیم؟ 😄
سامان چیزی نگفت.
کمی خودش را جلو کشید، دست سوران را گرفت و بعد دست مهران را هم گرفت.
سوران با تعجب به سامان نگاه کرد.
مهران هم با تعجب نگاهش کرد.
— چیکار میکنی؟ 😐
سامان دست هر دو را کنار هم گذاشت.
— هیچی. آشتی کنین دیگه.
سوران و مهران چند لحظه به دستهایشان نگاه کردند.
دستشان کمکم شل شد.
مهران نگاه کوتاهی به سوران انداخت.
سوران هم نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت...
بعد مهران ناگهان دست سوران را محکمتر گرفت و او را سمت خودش کشید و بغلش کرد.
سوران اول از تعجب خشکش زد.
— مهران... 😐
مهران چیزی نگفت.
فقط چند لحظه همانطور نگهش داشت.
سوران بالاخره لبخند زد.
— بالاخره آشتی کردی؟ 😁
مهران آرام گفت:
— زیاد حرف نزن.
سوران خندید.
— باشه داداش. 😂
سامان از عقب با رضایت سر تکان داد.
— بالاخره!
مهران از آینه نگاهی به سامان انداخت.
— تو هم زیادی خوشحال نشو. 😐
سامان خندید.
— من کاری نکردم که. 😁
سوران هنوز لبخند روی صورتش بود.
— نه... کار خودم بود که منتظر موندم. 😂
مهران:
— سوران...
سوران:
— ساکت شدم! 😐😂