سلام مجدد، همراه گرامی 🌷🦋🌱
از اینکه تا اینجا در کانالم همراهم بودید، صمیمانه ممنونم 💖
میخواهم از این به بعد، هر وقت فلشبکی میزنم یا خاطرهای از شخصیتها تعریف میکنم، عکسِ مربوط به آن موقعیت را هم همراهش بفرستم تا بهتر بتوانید آن لحظهها را تصور کنید 📸✨
با تشکر از همراهیتان 🌱
رزگلی 🦋🌸
رمان هایی که درحال پارت گذاری هستن..🦋🌱
رمان : یک زندگی معمولی🏡
https://eitaa.com/Life_story_Z/220
رمان : یارا کره اسب وحشی🐎
https://eitaa.com/Life_story_Z/8
رمان : آنا سازیا؟
https://eitaa.com/Life_story_Z/143
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_چهلسوم
ماشین سامان از جلوی خانه دور شد و کمکم از دیدشان خارج شد.
چند لحظه همه همانجا ایستاده بودند.
بعد برگشتند داخل خانه.
حالا دیگر آقای مسئول خانواده رفته بود! 😂
همه در سالن جمع شدند.
سوران روی مبل نشست و گفت:
— خب... حالا که آقای مسئول نیست، چیکار کنیم؟ 😏
باران خندید.
— من که میدونم یکی از همین الان یه نقشه تو سرشه.
مهران چیزی نگفت.
فقط نشست و نگاهی به نیلا انداخت که گوشه مبل نشسته بود.
چند ثانیه به صورتش نگاه کرد.
باران همان لحظه متوجه شد.
— مهران...
مهران برگشت سمتش.
— چی؟
باران با جدیت گفت:
— فکرش رو هم نکن! 😐
مهران ابرو بالا انداخت.
— تو از کجا میدونی به چی فکر میکنم؟ شاید دارم راجعبه خوشحال کردنش فکر میکنم. 😂
باران:
— آره جون خودت! 😐😂
سوران خندید.
— من که میگم قبل از اینکه اتفاقی بیفته، بریم دور بزنیم. 😂
مهران سریع گفت:
— آره، بریم.
بعد بلند شد و رو به بقیه گفت:
— حاضر شید بریم تو شهر یه دوری بزنیم.
سوران با انرژی از جایش بلند شد.
— بزن بریممم! 😂
بعد رو به باران کرد.
— تو هم بیا.
باران دست به سینه شد.
— من نمیام.
مهران برگشت سمتش.
— چرا نمیای؟
باران چیزی نگفت.
مهران نزدیکتر رفت و با خنده گفت:
— بدو بیا، من بزرگتر خونهام، باید بیای. 😂
باران زد زیر خنده.
— کتک میخوای؟ 😐😂
سوران فوراً خندید.
— مهران ول کن! بریم تا کتک هم نخوردیم! 😂
مهران نگاهی به باران انداخت.
— خیلی پررو شدیا!
باران:
— خودت شروع کردی! 😂
سوران دست مهران را گرفت و کشید سمت در.
— بیا آقا، امروز سالم موندیم کافیه! 😂
مهران در حالی که هنوز به باران نگاه میکرد گفت:
— این بحث هنوز تموم نشده.
باران:
— برووو! 😂
نیلا که تا آن لحظه ساکت نشسته بود، خندید.
— شما سهتا واقعاً بدون سامان هم نمیتونین یه ساعت آروم باشین. 😂
سوران از دم در گفت:
— ما؟! مهران مقصره! 😂
مهران:
— سوران!
— اومدم دیگه! 😂
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_چهلچهارم
نیلا هم بالاخره همراه مهران و سوران راه افتاد.
باران اما برنامهی خودش را داشت.
قرار بود آتنا و آن دختر چادری که اسمش سارا بود را دعوت کند خانه.
سریع رفت سراغ مرتب کردن خانه.
چند دقیقه بعد، خانه تقریباً مرتب شده بود.
باران گوشیاش را برداشت و به آتنا زنگ زد.
— الو آتنا؟
— جانم؟
— میای خونهمون؟
آتنا خندید.
— آره بابا! چرا که نه؟ 😂
باران گفت:
— سارا رو هم بیار.
— باشه، بهش میگم.
— فقط زود بیا.
— چشم خانم! 😂
چند دقیقه بعد صدای زنگ در آمد.
باران سریع رفت در را باز کرد.
آتنا تا وارد شد، با تعجب به اطراف نگاه کرد.
— وای حاجی! من مدتهاست نیومدم خونهتون! 😂
باران خندید.
— آره، خیلی وقته.
آتنا نگاهی به خانه انداخت.
— بابا مامانت کجان؟ اصلاً داداشات کجان؟
باران خندید و گفت:
— مامان و بابا رفتن فرودگاه، سامان هم باهاشون رفت اروپا.
آتنا چشمهایش گرد شد.
— چییی؟! اروپا؟!
— آره، دو هفتهای.
— پس مهران و سوران؟
باران خندید.
— اونا هم با نیلا رفتن تو شهر یه دور بزنن.
آتنا نفس راحتی کشید و روی مبل نشست.
— بالاخره یه بار اومدم اینجا و خبری از اون سهتا نیست. 😂
باران:
— چرا؟! 😐😂
آتنا:
— آخه برادرای تو خیلی شلوغن! آدم نمیدونه وقتی میاد اینجا قراره سالم برگرده یا نه! 😂
باران زد زیر خنده.
— خب عادت میکنی. 😂
همان موقع صدای زنگ در دوباره بلند شد.
باران گفت:
— احتمالاً سارا است.
رفت در را باز کرد.
سارا وارد شد و با لبخند سلام کرد.
— سلام باران جان.
— سلام سارا! بیا داخل.
سارا وارد سالن شد.
اول نگاهی به اطراف انداخت.
بعد دید فقط باران و آتنا در خانه هستند.
یک نفس عمیق و راحت کشید.
آتنا متوجه شد و خندید.
— چی شد؟ 😂
سارا کمی خجالتزده گفت:
— هیچی...
آتنا با شیطنت گفت:
— نکنه فکر کردی برادرای باران اینجان؟ 😂
سارا سریع گفت:
— خب... آره. 😅
باران با تعجب نگاهش کرد.
— چرا؟!
سارا گفت:
— آتنا قبلاً دربارهشون بهم گفته.
آتنا خندید.
— من فقط گفتم باران سه تا برادر بزرگتر داره! 😂
سارا آرام گفت:
— آره... ولی خب...
کمی مکث کرد.
— اگه اونا بودن، احتمالاً نمیاومدم.
باران با تعجب گفت:
— جدی؟ چرا؟
سارا لبخند کوچکی زد.
— نه اینکه مشکلی داشته باشم... فقط وقتی چند تا پسر بزرگتر توی خونه باشن، یکم معذب میشم.
آتنا خندید.
— خب خیالت راحت! امروز فقط من و بارانیم. 😂
باران هم خندید.
— آره، امروز خبری از اون سهتا نیست.
آتنا گفت:
— فعلاً! 😂
باران:
— آتنا! 😐😂
سارا بالاخره راحتتر نشست.
— خب... پس خیالم راحت شد.
باران گفت:
— حالا که اومدین، بریم یه چیزی بخوریم.
آتنا فوراً بلند شد.
— من که از اول برای همین اومدم! 😂
باران:
— تو فقط به فکر خوردنیای!
آتنا:
— خب مگه بدِه؟ 😂
سارا خندید و همراهشان راه افتاد.
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_چهلپنجم
هر سه نفر رفتند سمت آشپزخانه و مشغول آماده کردن خوراکی شدند.
چند ساعت گذشت.
شب شده بود.
باران، آتنا و سارا در سالن نشسته بودند و گرم صحبت بودند.
آتنا وسط حرفهایش بود که ناگهان صدای زنگ در آمد.
باران یکدفعه ساکت شد.
— وایسا...
بعد سریع رو به آتنا و سارا کرد.
— شما دوتا برین داخل اتاق من! داداشام نباید بفهمن شما رو آوردم. 😁
سارا با تعجب گفت:
— بدون اجازه؟ 😐
باران زد زیر خنده.
— اجازه چیه؟ اونا غلط میکنن گیر بدن! 😂
آتنا خندید و دست سارا را گرفت.
— بیااا، عملیات مخفی شروع شد! 😂
هر دو سریع رفتند داخل اتاق باران و در را بستند.
اما سارا همان لحظه یادش رفته بود چادرش را از روی مبل بردارد.
باران هم بدون اینکه متوجه شود، رفت سمت آیفون.
— کیه؟
صدای مهران از پشت در آمد:
— باز کن دیگه، خودمونیم! 😂
باران در را باز کرد.
مهران، سوران و نیلا وارد خانه شدند.
سارا داخل اتاق باران نشسته بود که ناگهان یادش افتاد.
چشمهایش گرد شد.
آرام گفت:
— وای... چادرم! 😐
آتنا برگشت سمتش.
— چی شده؟
— چادرم رو روی مبل جا گذاشتم!
آتنا دستش را جلوی دهانش گرفت تا نخندد.
— وییی! قایمموشکا داریم! 😁😂
سارا با استرس گفت:
— آتنااا! 😭
صدای خنده و حرف زدن مهران و نیلا از بیرون میآمد.
سارا هر لحظه بیشتر معذب میشد.
زیر لب گفت:
— ای کاش زودتر میرفتم خونه...
آتنا آرام گفت:
— نترس بابا، چیزی نشده. 😂
باران هم از بیرون با مهران و نیلا گرم صحبت بود و اصلاً حواسش به مبل نبود.
اما سوران که کمی آنطرفتر ایستاده بود، چشمش به پارچهی مشکی روی مبل افتاد.
چند لحظه نگاهش کرد.
— هوم؟ 🤨
رفت جلوتر.
چادر را برداشت.
نگاهش را به اطراف انداخت.
مهران و نیلا و باران هنوز مشغول صحبت بودند و هیچکدام متوجه نشده بودند.
سوران چیزی نگفت.
فقط چادر را مرتب روی دستش گرفت و با خودش فکر کرد:
— این دیگه مال کیه؟ 🤔
بعد نگاهی به در اتاق باران انداخت.
چند ثانیه همانجا ماند.
ولی تصمیم گرفت فعلاً چیزی نپرسد.
چادر را با خودش برداشت و آرام از کنار مبل دور شد.
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_چهلششم
چند دقیقه بعد، مهران و نیلا و سوران وارد سالن شدند.
باران نگاهی به اطراف انداخت.
— سوران کجاست؟
مهران شانه بالا انداخت.
— نمیدونم.
چند دقیقه گذشت.
نیلا گفت:
— من میرم اتاقم.
و رفت.
مهران هم روی مبل نشست.
چند دقیقه بعد، همانجا خوابش برد. 😐😂
باران که هنوز نگران آتنا و سارا بود، منتظر ماند تا حواس همه پرت شود تا بتواند دوستانش را از خانه بیرون ببرد.
آتنا که زودتر از سارا از اتاق بیرون آمده بود، آرام خودش را به باران رساند.
باران زیر لب گفت:
— سارا هنوز تو اتاقه؟
آتنا:
— آره.
— بهش بگو فعلاً بیرون نیاد.
آتنا برگشت سمت اتاق و آرام به سارا اشاره کرد.
— بیرون نیا، صبر کن.
سارا سرش را تکان داد.
اما همان لحظه صدای باز شدن در اتاق سوران آمد.
سوران از اتاقش بیرون آمد.
چادر را هنوز روی دستش داشت.
با خودش گفت:
— خب، اینو بذارم تو اتاق باران...
راه افتاد سمت اتاق باران.
در را باز کرد.
اما همان لحظه ایستاد.
یک دختر با مانتو و حجاب مرتب و چادرش که روی مبل جا مانده بود، داخل اتاق ایستاده بود.
سارا با دیدن سوران سریع سرش را پایین انداخت تا چشم توی چشم نشوند.
سوران چند لحظه ماتش برد.
بعد گفت:
— شما... کی هستین؟
سارا یک قدم عقب رفت.
کمی دستپاچه بود.
— من... دوست باران هستم.
سوران:
— دوست باران؟
سارا آرام سر تکان داد.
— آره. باران از من دعوت کرد بیام خونتون.
سوران چند لحظه نگاهش کرد.
بعد لبخند کوچکی زد.
— آها...
چادر را که در دست داشت، پایین آورد.
— پس اون چادر مال شماست.
سارا با خجالت گفت:
— بله... جا گذاشته بودم.
سوران:
— فهمیدم.
چند ثانیه سکوت شد.
سارا هنوز سرش پایین بود.
سوران هم نمیدانست چرا برای چند لحظه، نگاهش روی این دختر مانده بود.
نه اینکه چیزی بداند...
فقط یک حس عجیب و ناشناختهای داشت.
خودش هم نمیفهمید چرا دیدن سارا اینقدر توجهش را جلب کرده.
سریع نگاهش را کنار کشید و گفت:
— خب... باران حتماً میدونه شما اینجایین.
سارا آرام گفت:
— بله.
سوران چادر را به سمتش گرفت.
— بفرمایید.
سارا چادرش را گرفت.
— ممنون.
سوران لبخند کوتاهی زد.
— خواهش میکنم.
بعد از اتاق بیرون رفت.
وقتی در را بست، چند لحظه پشت در ایستاد.
— عجب... 🤔
بعد سرش را تکان داد.
— نه بابا... چیزی نیست. 😐😂
و رفت سمت سالن، در حالی که خودش هم هنوز نمیدانست آن حس عجیب دقیقاً چی بود.
#یک_زندگیمعمولی؟🏡
#قسمت_چهلهفتم
آتنا چند قدم که رفت، یکدفعه دستش را روی دست دیگرش گذاشت.
— وایسا...
باران برگشت.
— چی شد؟
آتنا گفت:
— دستبندم! یادم رفت تو سالن.
باران با چشمهای گرد گفت:
— نههههه! 😭😂
آتنا خندید.
— بابا الان میرم میارمش، زود برمیگردم.
باران سریع گفت:
— نه، ولش کن! فردا برات میارم!
آتنا:
— نه بابا، خودم میرم میارمش. 😁
و قبل از اینکه باران بتواند چیزی بگوید، برگشت سمت ورودی خانه.
— زود میام!
باران دستش را روی صورتش گذاشت.
— وای آتنا... 😐😂
آتنا وارد خانه شد و مستقیم رفت سمت سالن.
دستبندش را روی میز گذاشته بود.
رفت سمت میز و دستش را جلو برد.
اما...
دستبند آنجا نبود.
— اِ؟ 🤔
کمی اطراف میز را نگاه کرد.
همان لحظه حس کرد کسی پشت سرش ایستاده.
قد آن شخص از خودش بلندتر بود.
آتنا آرام برگشت.
یکدفعه خشکش زد.
مهران بیدار شده بود و دستبند آتنا را در دست داشت.
آتنا چند لحظه فقط به او خیره شد.
مهران هم قیافهاش کاملاً ناراضی بود.
از اینکه باران بدون هماهنگی دوستانش را به خانه آورده بود، اصلاً خوشش نیامده بود.
— اینجا چیکار میکنین؟
آتنا زبانش بند آمد.
— ا... اِ...
مهران منتظر جواب ماند.
آتنا بالاخره گفت:
— باران ما رو آورد... یعنی دعوت کرد. 😅
مهران کمی ابرو بالا انداخت.
بعد دستش را جلو آورد.
دستبند را کف دستش گرفت.
— این دستبند شماست؟
آتنا با خوشحالی گفت:
— آره! ممنون!
دستش را جلو برد تا دستبند را بگیرد.
اما مهران دستش را کمی عقب کشید.
آتنا متعجب نگاهش کرد.
— لطف میکنید دستبندمو بدین؟ 😐
همان موقع سوران از طبقه بالا بیرون آمد.
از کنار نردهها میتوانست تقریباً کل سالن را ببیند.
چشمش افتاد به مهران و دختری که روبهرویش ایستاده بودند و با هم صحبت میکردند.
سوران کمی مکث کرد.
— هوم؟ 🤨
بعد از پلهها پایین آمد.
رسید کنار مهران.
بدون اینکه چیزی بگوید، دست مهران را گرفت و دستبند را از دستش گرفت.
بعد آن را به سمت آتنا گرفت.
— بفرمایید.
آتنا سریع دستبند را گرفت.
— ممنون!
و بدون معطلی برگشت سمت در.
مهران به سوران نگاه کرد.
— تو چرا دخالت کردی؟ 😐
سوران شانه بالا انداخت.
— چون دیدم طرف فقط دستبندشو میخواد. 😂
آتنا از دم در گفت:
— خداحافظ! 😅
و سریع از خانه بیرون رفت.
سوران نگاهی به مهران انداخت.
— تو چرا دستبندشو پس نمیدادی؟ 😂
مهران:
— میخواستم بدونم کیه که بدون اجازه اومده خونهمون.
سوران:
— خب فهمیدی دیگه.
مهران:
— آره.
سوران لبخند زد.
— پس تموم شد.
مهران چیزی نگفت و دوباره روی مبل نشست.
اما هنوز کمی از اینکه باران بیخبر مهمان آورده بود، ناراضی بود... !